تبليغاتX
کاکه تیغون
کاکه تیغون

طنز

 

 شوق غزل جوشی

 

دُمب دل را به تقاضای غزل می مالم

کنج پَسخانۀ آن هر چه بود می پالم

 

می خورم نان غزل جوشی و لب چوشی دل

از همو نان عجیب است که گه بی حالم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در Sun 19 Oct 2008ساعت 6:9 توسط کاکه تیغون | |

  

فرارمغزها

 

حکایت فرارمغزها برای هرکه خیلی جالب باشد برای ما جالب تر از خیلی جالب است. چگونه چیزهای که

برای ما وجود ندارد، قادر به فرار است ؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده در Sun 12 Oct 2008ساعت 10:53 توسط کاکه تیغون | |
 

          راست و دروغ

 

 

 

ـ "غلط نمی شنوی ، راست بی فروغ شد ه "

 

 ـ" گمان من دلکت یک کمی دروغ شده  

چرا دروغ ؟ مگر راست قحط گردیده ؟ "

  


ادامه مطلب
نوشته شده در Sun 5 Oct 2008ساعت 5:6 توسط کاکه تیغون | |

 

از اضغاث احلام یک ملاّ  *

 

 

شنیدستم که ملاّیی به غربت

همی نالید بااندوه و کُربت   **

شبی در انتظار صبحگاهان

به خلوت بود دورازچشم یاران

به دربار خدا می کرد زاری

که برمن ای خدا رحمی نداری

مرا در دل طلب بسیاربوده

که از سوی تو مانده  ناشنوده

چهل سال است من دستاربستم

اگرآدم نیم، ملاّ که هستم

چرا برروی من دروازه بستی

توهرآنجا که ملاّ نیست ، هستی

خدایا قسمتم را بد نمودی

به هر جایی که من بودم ، نبودی

چه ها گفتم ببینم من ، ندیدم

زباغ آرزو خس هم نچیدم

دگراکنون شهاب عمر، رفته

جوانی در شتاب عمر، رفته

به دل یک خواهشی دارم الهی

که پیش تست همچون برگ کاهی

امیرالمومنین ملاّ عمر را

همان بر عاقلان نور نظررا

نشانم ده به حق عمر رفته

که بینم روی آن ماۀ دوهفته

به نجوابود بر سجادۀخویش

که خواب آمد سراغ مرد درویش

دمی نگذشته ازآن خواب غفلت

پدید آمد یکی باشأن وشوکت

که ریشی داشت طولش تابه سینه

به رنگ غازیان همرنگ خینه

نشسته بر خرمصری چابک

به دستش خرگواز نرم و نازک  ***

گلاباتون قبای داشت پُر رنگ

به بر گویی که مانی کرده ارژنگ

 

رخش تابنده و لب پر زخنده

نگاهش مرده را می کرد زنده

چنینش دید تا ملاّی خفته

بپرسیدش که ای ماۀ نهفته

پراز پشمی، توپاکی یا ریایی

توملاّیی، بلایی ، ازکجایی ؟

بگو فورا ً که شغل و پیشه ات چیست

نهان درمخزن اندیشه ات چیست

به چشمان تو باشد قرةالعین

نه گل داری و نی عینی و نی غین

بگفتا بنده ملاّ نصر ِد ینم     ****

به شرق و غرب با شهرت قرینم

سفیر طنز و پیک شوخ و شنگم

به هر جا غم بود با اوبه جنگم

من آن مَردَم که دَردَم خنده دارد

دل از آزادگی آگنده دارد

پریشان گشت ملاّ، کین چه ها شد

چه سِر باشد ؟ چرا این ماجرا شد ؟

اگرچه هردو ملاّیند ، یارب

زجای خویش بی جای اند، یارب

طلب کردم عمر را ، بارالها

نه این ملاّی غرق اندر هجا را

امیر طالبان مهتاب یک چشم

سروصورت مبارک گشته از پشم

به آن نوری که در یک عین دارد

جهان مستغنی از ارکین دارد

خدایا رمز این اسرار برگو

نبردم بوازاین حکمت سَر مو

کجا ملاّ عمر بر خر نشسته؟

کجا؟ جز آنکه در موتر نشسته؟

پلانش تا سمرقند و بخارا

به خال کس نمی بخشد هوا را

امارت از ازل خاص جنابش

رعیّت تا ابد اندر رکابش

عجب یک عادت دیرینه دارد

که با هر نامسلمان کینه دارد

زروسی لفظ جاپانی بپرسد

زهندو هم مسلمانی بپرسد

حریفان درریاض و مسکووقم

نموده هرکه سوراخ دعا گم

امارت را اگر یک سال دیگر

پذیرد، ماده هارا می کند نر

عرب نفت و عجم گازش بیارند

رقیبان دیده و خودرا نخارند

به زن گوید، عجب فرزانه باشی

وزیرداخله در خانه باشی

به زیرچادر از گهواره تا گور

بفرما! ای که عقلت گشته کم زور

جهان مردانه و علمش مذکر

زنان را علم سازد خاک برسر

بگفت وگفته هارا کردتوده

همه پرمغز همچون مغز روده

چو ملاّ نصرِدین گفتار بشنید

زخربرجست و روی خاک بوسید

زخاک پاک مشتی بر سرش زد

دومشتی نیزبر فرق خرش زد

زسردستار خودافگند برخاک

گریبان پاره پاره کرد بی باک

بگفتا این چه دوران است، امروز

که ملاّ بس فراوان است امروز

مرا دادی چو ملاّیی خدایم

دل و گفتار خلق الله ست جایم

عمراکنون که رسوایی نموده

به ما دعوای ملاّیی نموده

اگر گوید عمر، ملاّ من استم

گذشتم من زملاّیی گذشتم

ازاین پس خواجه گوییدم نه ملاّ

که دنیا زین بلا آمد به غوغا

نمی دانم چرا ملاّ بلا شد؟

به جان خلق پیدا از کجاشد؟

عجایب دیده ام این حال ، یارب

که ملاّ می شود جنرال ، یارب

به جای علم کارش شد سیا ست

کجا ملاّ، کجا رمز ریاست

چو ملاّ نصرِدین در خشم آمد

توگویی لرزه بر هر پشم آمد

که ملاّ عاقبت بیدار گردید

درآن دم طالب نسوار گردید

نظر افگند برهر سوی و منظر

نه ملاّ دید و نی خواجه نه هم خر

سلام آفتاب از دور بشنید

پیام و پیک نورانور بشنید

دراین عصری که بیداران به خوابند

دراین دوری که هشیاران خرابند

نه خواهش نی تقاضایش به جاشد

نماز صبح از نزدش قضا شد

 

                     بهار 2000 ، هامبورگ، کاکه تیغون

 

*ــ درنزهت نامۀ علایی آمده است : " وخواب دروغ از سه گونه است: علّت و همّت وشیطان.

علّت چنانکه بیماری باشد یا طعامی ناموافق خورده باشد. وهمّت آنست که اندیشه ای داردوخاطربدان

مشغول گشته ، چون عاشق که معشوق بیند وصنّاعان که پیشۀ خویش بردست دارندوتشنه که آب می ـــ

خورد. وخواب شیطان مانند احتلام وچیز های منکروشهمناک وبر آنچه غسل واجب شود، ومانند آن

باشد تأویل نکنند. و هرچه ازین وجوه سه گانه باشد که گفتیم اضغاث احلام خوانند."

 

**ــ کُربَت : حزن و مشقت

***ــ خرگواز : آنرا چُکه ، خله ،چُکه چوب وخله چوب نیز گویند وآن چوبی است که خربدان رانند.

****ــ نصر ِدین احتمالاً همان نصرالدین است که کاکه تیغون مفرّسِِ مطنوز( یعنی فارسی طنزی شده)

 آن را نوشته است.

 

نوشته شده در Sun 28 Sep 2008ساعت 5:18 توسط کاکه تیغون | |