طنز
رنگ و بی رنگ ِ فرنگ ( قسمت ششم ) در حاشیۀ کُپی کشی ها : بار اول که کارم به هند کشید، آغاز سال های نوجوانی بود. آن وقت هند برایم صندوق رنگ ها و جنگ ها و فرهنگ ها می نمود که باید چون کتاب های " الفیه و شلفیه " سخت دلکش و دلربا باشد. راستی هم که بود. دیدار هند برای نوجوانکی که تازه گوزش خاک باد و شاشش کف می کرد اگر برابر با جهانگشایی اسکندر کبیر نبود ، برابر با پرسه زدن های اسکندر صغیر بود که بود. یادم است در همسایگی خانۀ که به کرایه گرفته بودیم دخترکی هم سن و سال من بود که یک روز مرا به رستوران دعوت کرد. سخت بی عقل تر و ناجوان تر از امروز تشریف داشتم. من که این بی ناموسی راهنوز تجربه نکرده بودم اولین سکتۀ قلبی خفیف را تجربه کردم. به سرعت تمام سرخی مارکسیزم بر رویم آمد و نفسم راه برآمدن و درآمدن را گم کرد. بدنم با تمام بی اختیاری ، مایکل جکسون وار به لرزه در آمد. دوپای دیگر قرض کرده با شش پا ، جای فرار و قرار را با هم بدل کردم. بار دوم ولی چنان نبود. یکی از روز ها که دیدم فیلی از مقابل چشمانم از راه می گذشت ، توریستانه فریادم بلند شد که ای کاش عکسی با آن می گرفتم تا از غریب آباد دهلی در غربت آباد آلمان چیزی برای نشان دادن و گفتن با خود می بردم. مادرم که صبورانه هیاهوی حریصانۀ مرا گوش کرده بود با لحنی که به لحن مرتاض های هندی بی شباهت نبود گفت : وقتی فیلی به این بزرگی از نزدت برود ، چگونه دخترانی به ظرافت طاووس از پیشت نروند! چه بگویم، برخلاف کرسی نشینان کابل، مادرم خود را بیمار و ناتوان می دانست و دوپا را دریک موزه کرده بود که فیلش یاد هندوستان نکرده ولی کهربای ِ بیماران افغان اورا به سوی خود طلبیده است. رفتیم و سرگردان شفاخانه های علت شکن ِ دهلی گشتیم تا بزرگان ما بردوپا بایستند. نه تنها که ایستادند بل مثل آن که از ازل کرمچ های ادیداس در پا داشته باشند در المپیای روزمرگی ها بر ما پیشی هم گرفتند. کُپی کشی ها که ختم شد والدۀ گرامی یکسر فراموش کرد که روزهارا در شفاخانه ها و معاینه خانه ها گذشتانده و چند کیلو دارو و دوا هم برای روزهای مبادا خریده است. فقط گفت که به دعای حضرت ِ خواجه غریب نواز شفا یافته و تا بزرگان انجام کاری را نخواهند ، لاف های داکتران را به لعنت خدا نباید خرید. پس از شفا یافتن، حضرت والدۀ بزرگوار که خود را در چند قدمی بالیوود یافته بود، پیرانه سر هوای جوانی به سرش زد. عینک های نمره دار خود را در بکس پنهان کرد و با به چشم کردن عینک های سیاه دودی همانند رییس ایتالیایی یک باند مافیا ، رهبری گروه مریض دار را به عهده گرفت و برد مارا به دهلی کهنه جایی که هیچ چیز عریان تر از فقر با تو سخن نمی گفت. هنگام ایستادن در پای بناهای عظیم کهن ، اگر تاریخ خوانده بودی به تزک بابری و جهانگیرنامه می اندیشیدی و اگر نخوانده بودی به صحنه های فلم " پاکیزه " و " مغل اعظم " . با پتلون ِ جین ِ ساخت چین مقابل عظمت آن بناها که قرار می گرفتی ، شرمی ترا فرا می گرفت. اگر چون من از سرزمین مالامال از ملاهای تاریخی ِ چون ملا عمر می بودی ، برایت مثل درس های صنف اولت واضح می شد که چرا نمی شد در این جغرافیا بت های بامیان را فرونغلتاند. کعبۀ ما که از فرط بیمار گشتن و بسیار رفتن ، دهلی را چون کف دست خود می شناخت ، مثل نسیم کوچه به کوچه ، کو به کو می رفت و ما هم چار و ناچار سایه وار تعقیبش می کردیم. در دهلی کهنه همان قدر که انسان می دیدی به همان اندازه حیوان هم می دیدی. به ویژه میمون هاو گاوها آن جا همان منزلتی را داشتند که رهبران کرملین و قصر سفید در افغانستان داشتند و دارند. یاد حاجی اسماعیل سیاه افتادم که در حکایت " سگ و شغال " با تفاخر از " تیگران بزرگ " و " سگان مشهور " دیار هند یاد کرده بود. آن روز اما سگ های دهلی چنان فلاکت زده و روزگارزده معلوم می شدند که اگر حتی به زبان خودشان بالای شان عوعو می کردی، قدرت یک عوعو باالمقابل را نداشتند. مثلیکه شرایط لعنتی سیاسی هر چیز را تغییر داده بود. آن قدر فرصت نبود تحقیق کنم که سگ های امروزی از جنس همان سگ های حاجی بود یا که انگلیس در میان آن ها نیز اختلاف جنسی و قومی افگنده بود. فقط با سلامی به دایی جان ناپلیون و ایرج پزشکزادش به دنبال مادر چابک سوار خود به رفتن ادامه دادم. در حین بازار گردی ها چشم های بی حیایم نا خود آگاه به سوی یکی دوتا بوت خیره شد. تا خواستم راه خود را گیرم دیدم بر روی یک چوکی نشانده شده ام و پاهایم برهنه و جوراب هایم کشیده شده. چندین جوره بوت را یکی دو فروشنده خود می پوشانند و خود دوباره از پاهایم می کشند. من که حیران قضایا شده بودم نه اختیار پا و نه جلو زبان خود رابه دست داشتم. همان بود که فروشنده بدون پرسیدن از جانب من ، گفت : دو هزار روپیه ! رهبر و رهنمای ما که افسار نابلدی ما را در دست داشت ــ که شیر او حلال من باد ــ چون شیر ماده با زبان فصیح و فخیم و شیر و شکر و با استفاده از تجربۀ زندگی مهاجرت در اسلام آباد فرمودند : بایی جان! بد کردی، جک زدی ، بسیار قیمت هی ، دو صد نه کرتاهی ؟ یک قران زیادتر نهی ! تا چیزی بگویم جنس دوهزار را به دوصد برایم خرید. از یکسو به زبان دانی و کاردانی او و از سوی دیگر به بی زبانی و دست پاچگی خود حیران ماندم که ماندم. اگر ما مردان بگذاریم زنان آنچه را می توانند بکنند ، بکنند ، از کردن بسیار چیزهای که تا حال کرده ایم سخت پشیمان خواهیم شد ولو این چیزها غیر سیاسی هم باشد. در گهوارۀ آبایی ، باری یک کُرتی را برای شستن به خشکه شویی بردم. پس فردایش بعد از پرداختن صد افغانی آنچه را برایم مسترد کرد ، چرک تر از روز اول بود. اعتراض که کردم ، صاحب خشکه شویی با بد خلقی گفت : چون کُرتی شما بسیار پاک شده ، چرک ها و لکه های قدیمی آن فعلا ً واضح تر معلوم می شود! آمد ِ گپ این را نوشتم. قصد مقایسه ندارم. مقایسه کار بزرگان است . مسافر سادۀ مثل مرا که آب بی فلسفه می خورد و توت بی دانش می چیند اگر به قرآن ِ عثمان هم سوگند دهید ، جرأت مقایسه کردن را در خود نمی بیند. این جرأت بی دریغ را در کسانی باید سراغ بگیرید که امروز تمام مصالح بزرگی را از خارج وارد کرده اند و کرسی های بالاخانه ها را به صورت دموکراتیک غصب کرده و بی پروابا اجساد مومیایی فراعنه مصالحه می کنند و خواندن یک مقاله از انترنت را سزاوار اعدام می دانند. ( ادامه دارد ) رنگ و بی رنگ ِ فرنگ ( قسمت پنجم ) مسیحای بالیوود : بسیاری از جنبنده های افغان یک آرزو دارند : سفر به هندوستان. این آرزو برای مردها بعد از پنجاه سالگی کشش بیشتر پیدا می کند که به اعتراف کشندۀ خودشان ، شصت و شکست ِ شان قریب است. زن ها بعد از حدود سی و پنج سالگی که به نظر مردها دیگر از دست رفته اند و ــ خاکم به دهن ــ توانایی راست کردن قامت زندگی و ارزش مشت و مال بندگی را ندارند ترسنده ترسنده این خیال پلو را در دل می زنند. مسیحای هر افغان بیمار در نیم قارۀ بالیوود است. در خاک خود ما همان" خاگ" های مفت و مجانی که ما چار و ناچار فرو می بردیمش اگر در فلان مقام شریف و بهمان مکان نظیف قرار می داشت ، حکم بیمۀ صحی رامی یافت. زیرا بیماران خوش باور و خوش خیال که از دارو ودرمان بدور مانده ودر فرهنگ نفرت از زندگی و پرستش از مرگ و مردگی به بار آمده بودند ، برای شفای هر درد بی درمان به بردن و خوردن خاک های زیارت ها ــ خورده ــ دل خوش می کردند. ما از زبان بی بی سی یعنی جبرییل اخبار تازۀ افغانستان و عزراییل دولت های آن شنیدیم که در قندهار، مزار عرب های که در بمباران امریکایی ها در سال 2001 میلادی کشته شده بودند ، محل رفت و آمد بیماران شده است. زیارتگاهی که مردم از خوردن خاک آن امید شفاء بیمار را دارند. هندی ها هوشیارانه دانسته بودند که تقاضا برای ایفای نقش مسیحایی آن ها زیاد است. به همین منظور دامان شیردروازه و آسمایی را با عرضۀ خدمات طبی و با ساختن کلینیک مجهز آذین بسته بودند. این درمانکده برای کسانی که دست شان به دهان و پای شان به هندوستان نمی رسید و از جمع " لاکن ازدور می کنم بویش " بودند، هندوستان ثانی به شمار می رفت. البته که پامُزد ویا حق ِ قدم و به گفتۀ کتاب خوانده ها فیس ِ داکتر در آن کلینیک صد دالر بود. مادرک پیری دارم که جز بیماری و خنده، برای آن بنده نمانده است. کوری و کبودی کرده و صد دالر ِ سبز ِ سبز را که پسرانش از اتحادیۀ اروپا و عروسانش از ایالات متحده امریکا فرستاده بودند ، تف زده و گره کرده و بر کمر بسته جانب آن کلینیک برده بود. به عزم دیدار دارالشفای هندی ها و یافتن اکسیر ِ بی پیر و شاید جوان شدن و فراموش کردن علت العلل مرض ها یعنی پیری. قصه کوتاه ، معاینات مفصل که صورت گرفت شخص شخیص داکتر هندی مادرم را بار داد و به ترجمان فرمود : به این زال بگو که کیسۀ صفرای او سنگ دارد. مادرم که از مدتی بدینسو به سمت پر افتخار مادرکاکه تیغون نیز ایفای وظیفه می نماید با یک نظرنیم رندانه ویک لبخند نیم بند که مانع نشان دادن دندان های ساختگی اش شود نگاهی چون نگاه داکتران بدون سرحد در بیماران نزدیک به لحد به آن طبیب حاذق افگنده جواب داد : حضور شان عرض کنید که بنده از دوسال به این طرف اصلا ً کیسۀ صفرا ندارم! چنان که از مادر کاکه تیغون انتظار می رفت خندۀ خود را در زمان شرف یابی آن طبیب هندی پنهان نموده بود زیرا می ترسید اگر بخندد دندان های ساختگی اش خواهد افتاد. از چنین پسر ، همان مادر. خدا مادر حافظ را با آن زاییدنش خیر بدهد که اگر پسر او نمی گفت پس که می گفت که : دردم نهفته به زطبیبان مدعی. در پهلوی طبیبان مدعی ، کلینیک های شخصی وطنی نیز بسیار شده بود ولی نه آ ن قدر که لااقل نیمی از دردهای بی حساب مردم را درمان بتواند. همان بود که جای خالی درمانگران درسخوانده هنوز هم توسط تعویذ نویسان روزگار دیده و مردم شناس پر می شد. این جماعت مبتکر با ظاهر کاملان و باطن شارلاتان روز و روزگاری داشتند که کم از روزگار طبیبان مدعی نبود. هنوز بسیاری از مردم می پذیرفتند که با گذشتن از زیر کمان رستم ، زن مرد و مرد زن می شود. ولی نمی پذیرفتند که چند قدم آن سوتر از زادگاه خودشان در زیر رنگین کمان دیگر ، با جراحی می شود واقعا ً این کار را کرد. وقتی آدم این خوش خیالی را می دید می دانست که ندانسته ، تعویذ نویسان چه را دانسته اند که طبیبان ندانسته اند. برای درمان درد مجردی من ، مادرم از یکی از همین تعویذ نویسان که دَم ِ مسیحایی اش شهرۀ آفاق بود تعویذی سرشته کرد. باید آن را در ظرفی می شستم و روز جمعه که نوبت غسل کردن بود با آب آن غسل می کردم. این کار را کردم و با پاکی مجردوار می گویم که گره از کار فرو بستۀ ما نگشودند. کی می داند شاید آن تعویذ ها بر کسانی اثر می کرد که فقط جمعه ها غسل می کنند. تشخیص دلسوزانه و طرفدارانۀ مادرم این بود که حتما ً مرا " چیزخور " و بختم را بند کرده اند. لیکن برخی از جهاندیده های خانواده و آن سوی خانواده و هموطنان ِ آشنایان ِ آشنایان ِ خانواده می گفتند : " سامان هایش " را ببین ، به خیال ما که ندارد. " سامان " همان " فلان " خودماست که عاقلان به دلیل حضور سیاه سر و گذر شیطان ، جای آن رابا چند نقطه پر می کنند. آدم در کابل وقت تعجب کردن را نمی داشته باشد ورنه اجازه دارد کمی تعجب کند وقتی می بیند ، مردمی که به بسیار کارهای مهم سرنوشت ساز، کار ندارند چگونه به سامان های او کار دارند. سامان داشتن و نداشتن و به سامان شدن کار من به جای خود ، ولی من یکی از همین تعویذ های مشکل کشا را در اثر فرمایش برای درمان یکی از عزیزان با خود به اروپا آوردم تا افغانستانی ها فکر نکنند که افغان ها دیگر همان افغان های سابق نیستند. به این می گویند پنجهزار ساله اندیشی. یکی از آشنایان ِ آن سوی خط ، از من چربی خوک خواسته بود که از اروپا برایش ببرم. رمال و دعانویسی آشنا به رموز برای چیزخور کردن یکی از رقیبان او جدا از خواندن عزایم، چربی خوک را نیز تجویز نموده بود. نبردم. خوشا به حال همۀ آن ها که فکر می کنند در کشور شان خوک یافت نمی شود. شاید هم یک روز جای ِ بنویسم : افغان افغان است ولو در چین باشد. در روزی از روزگارانی که هنوز استادان مجرب دانشکدۀ طب، معدوم و متواری نشده و شاگردان آن عرصه را به طبیبان مدعی خالی نگذاشته بودند، یک صنف از محصلین به عزم دیدن و شنیدن کنسرت درس را رها کرده به سوی ادیتوریم پوهنتون روان بودند. از بخت بدشان که از جانب مقابل استاد کیمیای دانشکده که همین لحظه نام اورا به یاد نیاوردم می آمد. از شاگردان پرسید کجا می روند. گفتند ، به کنسرت مهوش. استاد بی آنکه در آن زمان ها هنوز نامی از طالبان بر زبان بوده باشد با شنیدن نام موسیقی عصبانی شد و گفت : شما بدبخت ها هنوز گه را نمی فهمید ولی می خواهید به کنسرت مهوش بروید! همان دَم محصلین را به یکی از صنف ها برد و یک و نیم ساعت درسی رافقط و فقط در مورد گه برای شان لکچرداد. همه قند و من ندانم که چه را چشیده بودم تو چنان نگفته بودی که چنان شنیده بودم هر بار که تصادفا ً از مقابل وزارت اطلاعات و فرهنگ می گذشتم این پرسش ِ پَرسوز در من سیخ می زد : این ما هستیم که شرایط را می سازیم یا این شرایط است که ما را می سازد؟ وقتی به یک سوال بی جواب افغانی بر می خورم به خود می گویم : خوشا به حالت که نادانی اگر این را هم می فهمیدی دیگر گپی برای فهمیدن باقی نمی ماند. برای کسی که سوراخ دعا را گم کرده ، هیچ سوراخی سوراخ تر از سوراخی که همان دَم یافته ، وجود ندارد. ( ادامه دارد ) رنگ و بی رنگ ِ فرنگ ( قسمت چهارم ) شتر در خواب بیند پنبه دانه : خواب برای تمام اقوام باستانی به یک سویه اهمیت ندارد. از اقوامی معدودی که فایدۀ ویتامین های بی شمار این پدیدۀ شگفت را حس کرده ، ما هستیم ؛ یکی از پنج هزارساله ترین اقوام جهان. ویتامین های این پدیدۀ شگفتی زا وقتی اثرگذارتر دست به کار می شود که کاراز خواب زمستانی و خواب غفلت بگذرد و گپ به خواب قرون برسد. من وقتی به خاک دامنگیر کابل پا می گذارم ، راحت ترین و درازترین خواب ها به سراغم می آید ؛ خواب های که در آن هرچه است جز بیداری. نمی دانم در یکی از کدام شب های مبارک بود که نظر پیران و بزرگان برمن شد و واقعه یی اتفاق افتاد که پیش از گفتن آن دهان بازم تا دقایق دراز دخول برس دندان را به حریم خویش تحمل نمی کرد و تنها و تنها به آب گلاب می اندیشید. زهی اندیشۀ خوشبو. بلی! جورج دبلیو بوش را در خواب دیدم. کی ؟ ها! همین بوشک خودما که بن لادن گریزپا برای ندیدنش تا کدام غار ها است که نرفته. جورج بوشی که جهان را یازده سپتامبر زده ساخته. دیدمش که با خوشرویی تمام می خواهد چیزی برایم بگوید ولی من نالایق هیچ علاقه به شنیدن اضافات او نشان نمی دهم. بی تفاوت به او، دور می شوم و آن جهانگیر بیچاره به دنبال این جهانگرد آواره، دوان و سرگردان است و می خواهد زمین ِ خدمت ببوسد. از او زاری و زبونی ، از من زبان بستن و زرنگی . از او التفات و التماس ، از من لعنت فرستادن برهرگونه تماس و مماس. چنان صمیمیت نشان می داد که گویی در کودکی ها هردو از یک پاچه می گوزیدیم. ای وای که آن شب مثل هر شب دیگر عمر خوشبختی من کوتاه بود : مثل هر شب عقلم آن شب باز غایب گشته بود یا که از تدبیر موشان گربه تایب گشته بود تا به خود آیم بگویم چیزکی ، چیزی ، گپی آن عجیبه رفته رفته خود عجایب گشته بود فردا که بیدار شدم ترسی مرا فراگرفت. می دانستم که حکومت کرزی بسیار پایدار نیست. ترسم از آن بودکه مرا به عوض او تعیین کنند. چه خاکی بر سر می کردم اگر رییس جمهورم می ساختند ؟ مسئولیت مرگ و مردن آن بیست و پنج میلیون نفوس چه می شد ؟ کار طنز چه می شد ؟ مهمتر از آن کار کاکه تیغونی چه می شد ؟ احسان الله سلام هم که در این روزها می گویند خانه اش دختر شده و وقت طنز خاریدن راهم ندارد. به نجیب الله دهزاد که جیب های بالا و پایینش پر از لعل بدخشان شده ، دست ناصرخسرو هم نمی رسد. مرا هم می ساختند رییس جمهور! هم از چپ و از راست. از ماست که بر ماست. گوگل ذهنم را فعال کردم و به دنبال پیدا کردن تعابیر مثبت بر هر جای مشکوک آن کلیک کردن راآغازکردم. توکل شرقی کاری از پیش نبرد. دنبال فرضیه سازی های غربی افتادم. دَم ِ نقد یگانه چیزی که به عقل سلیم می رسید این تعبیر بود : کار بوش به جنون خواهد انجامید و دست به کارهای کاکه تیغونی خواهد زد. از آنجاییکه کاکه تیغون غیر از طنز نویسی با کدام علم دیگری که منافی اخلاق باشد آشنایی ندارد، قیاس کرده می توانید که آدمی مثل بوش به کجا ها که باید عروج می کرد. یک تعبیر دیگر هم کاملا ً بی عقلانه نبود : کاکه تیغون آدم عاقلی مثل بوش خواهد شد. عیب تعبیر این بود که در عقل نمی گنجید ، کاکه تیغون تا آن حد سقوط کند. با دیدن این خواب انتحاری باید اعتراف کنم که در عمر خود از هفت سالگی بدینسو چنین گهی نخورده بودم. با این همه خدا را شکر کردم که این خواب را در ایران ندیده بودم ورنه به دلیل ملاقات خوابی و خیالی با بوش ، آنچه را خود بعد از دیدن این خواب خورده بودم ، صدچند آن رابرمن باز می خوراندند. در انتظار اس ام اس : این بار نمی دانم چه هنری از من سرزده بود که برای خوابم اتاقی جدا آماده کرده بودند. اتاقی که در آن بتوانم با تنهایی خود، یار گرما و سرما و قدیم و ندیم هم باشیم. یک گوشۀ دنج که در آن شنیده ها و دیده ها را نشخوار کنم و ناهمواری های حضورم را هموار. شب اول که خستۀ راه بودم کنایه ها و اشاره ها را نفهمیدم. ولی شب دوم طی لبخندهای که برای من گنگ وبرای همه گویا بود اقرار کردند که اتاق محل جلوس بنده کمی سنگین است. گاه به گاه دوستان شبگرد و نامریی در آن حضور به هم می رسانند. پروپاگند خانواده آنقدر با موازین اروپایی این علم برابر بود که نرمک نرمک دانستم که تاحال نمی دانسته ام که نه تنها دیدنی ها بلکه نادیدنی ها نیز دیدنی است. چه می کردم ؟ لازم نبود نام اروپا را پیش افغان ها بدتر از آن که شده ، بسازم. آخرین جلوه های غیرت را احضار کردم و دل گرگ را بر دل خود بستم و تقریبا ً دو هفتۀ اول را ازترس شب ها تا صبح نخوابیدم. هر آن منتظر شبخون آن شبگردان بودم تا مرا به جرم غرب زدگی و سکونت در بلاد ِ ادیان منسوخ و دیدن فلم های بی حجاب و نوشیدن قهوه و تراشیدن ریش و شنیدن صدای پای زنان نامحرم و استفاده از تشناب به جای کناراب و پیام گذاشتن در وبلاگ های زنانه ، شکم لگد کنند. هر روز که برای چای صبح بر دستر خوان می نشستم خورد و بزرگ منتظر شنیدن گزارش های من از ملاقات با جنیان بودند. کودکانی که هنوز درست نمی دانستند نام کاکای آن ها که از آلمان آمده چیست می دانستند که جن ها را فقط می شود در بوتل حبس کرد. گویی آخرین گزارش های نشنل جیوگرافیک را قدم به قدم تعقیب کرده بودند. سخن از تعداد قبایل جنیان نیز می رفت. ما بیسوادها در گذشته فکر می کردیم این طایفه بیست و یک قبیله است. اما کودکان امروز این تعداد را لااقل به دوچند افزایش داده بودند. دلیل آن آشکار بود. وحدت ملی دیگر در میان جن ها نیز وجود نداشت. گویا همبستگی ملی آن ها نیز ناسنجیده و شکننده بوده وبرهم خورده است. ازاین سبب تعداد قبیله های شان افزایش چشمگیر یافته بود. با آنکه شکرانه جز ترس و بیم چیزی دیگری نبود ، در تمام مدتی که کاکه تیغون پیراهن عمر را درآن زاویۀ نا امن، قبا می کرد ، هیچ اس ام اس ، زیارت برق آسا ، عبور سایه وار ویا سلام آلفرد هیچکاکی از آن ها به ظهور نرسید. در آخر از موقع شناسی ، تمییز و روانشناختی جن ها خوشم آمد و تقریبا ً با اطمینان گفته می توانم که آن جنیان ، جن های دولتی بودند چون با خارجی ها عناد و دشمنی نداشتند. بعد از کسب این تجربه دانستم که کاکه تیغون در میان اجنه نیز طرفدارانی دارد که در راۀ مبارزه با تر کردن خشتک ، می گذارند که به خشکی ، خشتک بدر برد و باقی سفرنامه به آخر. ( ادامه دارد ) رنگ و بی رنگ ِ فرنگ ( قسمت سوم ) تروخشک : خشکسالی از گنج های شایگان این سال ها است. کاریکلماتور بازسازی. تو گویی آب در چشمۀ خضر می در جام خیام ، تف بر ریش کاکه تیغون و گوز در کون اسماعیل سیاه نمانده بود. آب های روی زمین شاید که منحصر می شد به آبروی بزرگان و خوبان و از ما بهتران. در هیچ گندابی دیگری نمی توانستی سراغ از فراوانی آب بگیری. جز شعر ِ تر که گاه و بیگاه اینجا و آنجا از دیگران می شنیدم که شنیده اند دیگر هرچه بود خشک بود. چندین بی بهاری گذشته بود که مردم در حسرت شنیدن این آهنگ بودند : وقتی باران بباره عطر زمین بلند میشه... زمینی که ما در موردش مغرورانه و داواطلبانه سروده بودیم : جز خاک در این کشور پر خاک نخوردیم خوردیم مگر این همه بی باک نخوردیم این بیت را پیش از دیدار با سمیع حامد ساخته بودم. او از کسی یاد کرد که گویا تحقیق کرده، هرکه در کابل فلان مدت زندگی کند از راه تنفس هوا ، فلان مقدار گه را با گردوخاک نوش جان می فرماید. برای تسکین خاطر خود بگویم که فکر می کنم آن مقدار هنوز به کیلوگرام نرسیده بود. علمای خاک شناسی ـــ دقیقتر آن خاگ شناسی ـــ علت موجودیت این رستوران مفت را رواج قضای حاجت کردن در فضای آزاد ِ کنار جاده ها و دیوار ها و درخت ها و گل بته ها و هر چیز ساکن دیگر می دانستند. در کشوری که قرار آمار بانک توسعه آسیایی حد اوسط بیکاری چهل در صد باشد اگر در ِ این عیش را هم بر مردم آزاده ببندند ، دگر چه کاری برای شان می ماند که مفت و مجانی قادر به انجامش باشند ؟! اثر این " خاگ " ها البته که بر شاه وگدا ، کاردار و بیکار ، " دولتی " و " ملتی " یکسان بود. ما ملتی ها که هیچ وقت ادعای نداشته ایم ولی پس از این همه خاگ خوری کسانی که هنوز امید پاک گویی و پاک اندیشی و پاک خوری از برخی خاکیان دولتی داشتند ، عمر خود را بیهوده تلف می کردند زیرا علما گفته اند : آنچه خاک ِ گه تواند ، خاک ِ کُه نتواند. بی آبی ها چون مردم را به تنگ آورد ، مقامات از راه تلویزیون آنها را در یکی از روز ها به استدیوم ورزشی دعوت کرد تا به امامت یکی از بزرگان دولتی نماز استسقأ بخوانند. خواندند. اما باران نیامد. گویا نمازی که با اذان دولتی ادا شود مستجاب نیست. سه هفته بعد که معلوم نبود مردم چه می کنند بارا ن آمد . لباس های مکتب برادر زاده ام را شسته بودند به این امید که فردا خشک می شود. چون باران متواتر می بارید و آفتاب از ترس تر شدن پنهان شده بود لباس ها خشک نشد و آن کودک بیگناه به خاطر داشتن دامن تر ، یک روز به مکتب نرفت. برای من که از هامبورگ باران خیز آمده بودم این گپ ، دنگ دنگ زنگ های مکتب را در گوشم به صدا در آورد.با چه چیزهای کوچکی که نظم زندگی بر هم نمی خورد؟ لباس ها را به این امید شسته بودند که دو سه ساعت بعد ــ مثل هر روز دیگر در آن فصل ــ خشک می شود. نشد. چه شتر ها که در مثنوی زندگی مردم به توکل رها شده بود و کمتر کسی می گفت که با توکل زانوی اشتر ببند. آدم باید بسیار خوشبین باشد تا بداند که بدبینی ضرورا ً فقط نقطه مقابل خوشبینی نیست ؛ بلکه نوعی دید به زندگی است که در آن ، نفس ِ دید به مراتب مهم تر از خود زندگی به شمار می رود. هوایی شدن : برای آدمی مثل من که از مفلسی ، کیک های ماده در جیبش به غفلت فرو رفته و کیک های نر ، منتظر شگوفه کردن درخت های دالری ملل متحد است ، ارزان ترین راه رسیدن به فرنگ از سرزمین آفرینش " خر برفت و خربرفت " مولانا می گذشت. بانگ باد آوردۀ تقدیر را لبیک مفلسانه گفتم. در تکسی به سوی هوتل ، بوی آشنای به مشامم رسید که سالها بود آن را فراموش کرده بودم. در کودکی ها ما دستنبو را استانبول می گفتیم . وقتی آن شمیم به دماغم خورد گفتم خدا خیر کند. بعد ازسال ها بوی " استانبول ِ" کودکی ها را در شهر استانبول پیدا کرده ام. با کاوه آهنگ که تیلفون به تیلفون شدیم گفتم از راه ترکیه می روم. عرض کرد ، خوب است ، هوای عزیز نسین را هم زیارت می کنی . در میدان هوایی استانبول به یاد گپ او افتادم و از تصادف که چند بیتی نزدم بود، نیم کاره. با دعا به روح عزیز نسین نیم دیگرش را در عالم هپروت ، نه ایستاده و نه نشسته نوشتم و رنج سفر را رنگ طنز زدم. در میدان هوایی ، عصمت بایزیدی و بوسعیدی من برباد شد و دیدم که دیدن زیبا رویان ترکی ، خانۀ پدر کاکه تیغون را خراب کرد. بی حکمت نیست که ناظم حکمت ودیگر حکمای یونانی می گفتند که در میدان هوایی ، آدم بسیار هوایی می شود. اصلا ً هوا های به سر آدم می آید که ها ها . چه بگویم ، هوهو. نه! هَی هَی . من که با آرزوهای کلان کلان به سوی زادگاه می رفتم درست در این میدان بود که فهمیدم ، تشبیه پستان به لیمو چرا آب دهن آدم را سرازیر می کند. چشم بد دور! آن شب آنقدر چشم شده بودم و داشتم که در بند آن دو چشم لعنتی قدیمی خود نبودم که نبودم. با آنکه می دانستم ، حسن را با طنز ظاهرا ً هیچ رابطۀ نیست ولی کوآن جرأت که بگویی ، جای که حسن توفان کند گور پدر طنز. جدا از طنز تلخ ، شباهتی که طنز با حسن دارد این است که هردو شیرین است. غرق در شیرینی های چشم نواز آن چیزکی را که نوشته بودم و گمان می کردم چیزهاست برای یک فرصت سرگردان دیگر در جیب سبیل مانده فرو بردم. اگر آن ترک استانبول به دست آرد دل مارا به خال ترکی اش بخشم به والله نیم دنیا را اگر چه کاکه تیغون معمولا ً در زنبارگی ، نامرد ِ نامرد است ولی حسن ترکان استانبولی چنان اختیاراو و بند تنبان او را از او گرفت که به یکباره دید در تشناب طیاره نشسته است. بعد از آن ، رُخ زدن های هوایی بود و دلبری های فضایی با مهمانداران صغیر هواپیمایی . غیر از این کارروایی های هوایی یک گپ جالب دیگر ، البته از جنس زمینی در استانبول واقع شد. پنجاه ایرو را به پول ترکی تبدیل کرده بودم وقتی راننده بعد از هفت هشت دقیقه راه زدن در مقابل هوتل از من پول کرایه را خواست دیدم دقیقا ً همان پنجاه ایروی است که تبدیل کرده ام.گفتم ، در آلمان اگر دوچند این راه را هم بروید ، نصف این پولی که تقاضا کرده اید نمی شود. به ترکی چیزهای گفت . من مانند یک غریق به هر زبان زنده و مرده که فکر می کردم وجود دارد و دوسه حرفی از آن را یاد دارم و یاد ندارم گپ هایم را تکرار کردم. او هم دلایل منطقی و فرا منطقی خود رابه ترکی پیشکش کردو با اشاره به ساعت دستی خود ، صدایش بلند شد و چهره اش برافروخته. زبان یار من ترکی و من ترکی نمی دانم. من دادنی نبودم و او رها کردنی. از سر ناچاری همچون رهبران ما به فکر اسلام عزیز افتادم. مثل کسی که در هر کاری هزار استادی داشته باشد گفتم ، خواجه ، مگر مسلمان نیستی ؟ جواب رندانۀ او به جواب رعیت مآبانۀ ما شباهت نداشت : خیر! یک نه و صد آسان. خدا پدر سنایی را هم بیامرزد که نمی دانم هوده یا بیهوده می گفت ، مسلمانان مسلمانان ، مسلمانی ، مسلمانی . سرانجام از بیم لشکرکشی های عثمانی ، پرچم سفید برافراشتم. پس از آنکه با اکراه تمام پول رابرایش دادم یک بوتل خالی آب را که در موتر داشت با خشم فراوان و گفتن بسیار چیزها که خوشبختانه معنای آن ها را نمی فهمیدم ، به سویم پرتاب کرد و رفت که رفت. سبحان الله! مشابهت را ببینید. قدرت خداوند است. چرخ فلم تاریخ را دوباره می چرخاند. پس از مولانا هم ارتباط ترکیه با افغانستان کاملا ً قطع نشده است. کاری که یک تکسی ران در استانبول در حق یک فریب خورده می کند ، دقیقا ً همان را بنده های منتخب و برگزیدۀ او در پارلمان افغانستان در حق چند تا سیاه سر و ضعیفه اجرا می کنند. تفاوت فقط در این است که سیاه سر ها معنای گپ های حریفان را خوب می فهمیده اند.پس آنقدر هم بی جا نیست اگر گفته باشند ، ترک ها قدر مولانا را می دانند و افغان ها زبان اورا. بوتل اندازی خوبان هرکجا پاینده باد پارلمان یا کوچه یا هر جا که باشد زنده باد فردای آن روز که دوباره پول تبدیل کردم دانستم که اصلا ً روز پیش در غرفۀ تبدیل اسعار ، نیم پول مرا خورده بودند. من بدبخت به این فکر که رانندۀ بوتل انداز از من زیاد خواهی کرده ، جوشن ِ جنگ ِ لفظی بر تن ِ ترسان ِ خود افگنده بودم. حال آنکه او فقط دوچند کرایۀ معمول را خواسته بود و بس. ( ادامه دارد )


نوشته شده در Sun 15 Jun 2008ساعت
7:0 توسط کاکه تیغون | |
نوشته شده در Sun 8 Jun 2008ساعت
7:9 توسط کاکه تیغون | |
نوشته شده در Sun 1 Jun 2008ساعت
6:34 توسط کاکه تیغون | |
نوشته شده در Sat 24 May 2008ساعت
23:43 توسط کاکه تیغون | |
