طنز
رنگ و بی رنگ ِ فرنگ ( قسمت دوم ) کارشناسی : در دکان سلمانی نشسته و در آیینه به سوی چهرۀ مبارک خود می نگرم. استاد با مهارت ــ البته ازنوع کابلی آن ــ به آراستن و پیراستن پرداخته و زلف های قیچی شده را برباد میدهد. تمام وقت زیر لب غم غم می کنم : سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی که ماهم در دیار خود سری داریم و سامانی استاد به زبان حال می گوید ای مردک که نه نکو روی نه نکو خوی و نه نکو مویی ، این چیست که زیر لب همی گویی ؟ هرچه است نوع آرایش مو با ناسیونالیزم کاملا ً بی رابطه نیست و از دارو ندار معنوی مثلا ً نوع پاسپورت و دیگر افتخارات پنهانی جاسوسی می کند. روزی از روزهای وصل در همین فصل بود که برای انجام کاری به مردی چیزی می گفتم. رو به برادرم کرده گفت : به او بگو که.... خواستم مستقیما ً افتخار همصحبت شدن با او را پیدا کنم ، باز به برادرم گفت : به او بگو که.... گفتم : کاکا ! چرا با خودم گپ نمی زنی ، مگر به زبان تو صحبت نمی کنم ؟ با تعجب به سویم دیده به برادرم گفت : عجب ! خاک کابل خو هیچ دَ رویش نشیشته ! وقتی این را به مادرم قصه کردم گفت مردم از آرایش موی تان می فهمند که خارجی هستید. در دکان سلمانی مثل هر جای دیگر کابل رادیو روشن بود، گهی ساز و گهی آواز و گهی سلاد هردو را پخش می کرد. نوبت مصاحبه یکی از اعضای حکومت رسید که ضمن گپ ها گفت ، بندر کراچی یگانه بندر بحری قابل دسترس برای کالا های افغانی است و دولت می خواهد از این انحصار رهایی یابد. یکی از مشتریان که مثل من ، زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست نشسته بود با شنیدن آن قسمت مصاحبه با صدای بلند گفت : مردم نان ِ خوردن را ندارند دولت در غم کالا مانده است ! با این مقدار زباندانی و موشکافی و نکته سنجی بود که زبان های سرخ ، سر ِ سبز برباد می داد ودر کارهای کارشناسی می کرد که هفت کوۀ سیاه با آن فاصله داشت. تعداد کارشناسان هر رشته چندمرتبه بیشتر از تعداد فرشته های نگهبان ناتو بود. های هوی : یکی از بحث های آتشین که داخل شدن در آن ریش آدم و داخل نشدن در آن ، دُم آدم را می سوزاند بحث گفتن و نگفتن دانشگاه و پوهنتون بود. از سنگین وزن ترین عضو کابینه گرفته تا معذور ترین مأمور دولت و از برخی آتشنفسان دُرگوی تا بادپیمایان هرزه پوی ، حرف های دراین مورد می زدند که لاف در غربت و گوز در مسگری نیز برای شان پشت ِ دست می شد. قرار پژوهش های قابل تأیید خود من ، تنها کرها و گنگ ها در این بحث علمی و سراپا غیرسیاسی شده اشتراک نکرده بودند. باقی حدود 105 فیصد نفوس ساکن بر روی زمین و چیزی بیشتر از 100 درصد نفوس خفته در زیر زمین ، همه شمشیر کارشناسی به کمر بسته بودند. بر اساس برداشت های مجمل الاستراتیژیک برخی کارشناسان دانشگاه گریز و پوهنتون ستیز , علت العلل تمام عقب مانی های ده هزار سالۀ تاریخ پنجهزار سالۀ ما ، گفتن و نگفتن همین دو کلمۀ مبارک و منحوس ــ نظر به طرف بحث ــ می باشد. درک این معمای غیر سیاسی برای یک " آی کیوی " معمولی مثل آی کیوی من خالی از مشکل نبود که چگونه در کشوری که چندان کاری صورت نمی گیرد ، هرکس کارشناس می شود ؟! این گپ را به هیچ حیله نمی شد که در طومار طویل خدمات امریکا با جامعۀ جهانی اش برای محو کشتن کوکنار و کُشتن تروریزم پیوند زد ؛ طوماری که به هر حال طویل تر از درازی یک بسته کاغذ تشناب است. بحث دانشگاه و پوهنتون چنان جهانی شده بود که اگر شما به تکسی نشسته و تقاضا می کردید شما را به زایشگاه ببرد ، مستقیما ً به دانشگاه می برد و یا اگر می خواستید به زیژنتون ببرد ، مستقیما ً به پوهنتون می برد. شاید به دلیل قلت تشناب و نمی دانم چی آب دیگر بود که یگانه جای مناسبی که بسیاری ها برای رفع حاجت کردن یافته بودند ، دهان باز طرف مقابل بود و جای این " طرف " ها هم به بسیار آسانی تغییر می کرد. این کج بحثی های که عقل های سلیم را پشت نخود سیاه می فرستاد از کتابخانه تا آشپزخانه و از کناراب تا پارلمان ، دست از دهان بیکار مردم بر نمی داشت.. اگر دانشگاه می گفتید ، پوهنتونیان بر می آشفتند و از هم گپ شدن با شما سرباز می زدند ؛ اگر هم پوهنتون می گفتید، دانشگاهیان را خشمگین می ساختید واز صحبت با آنها محروم. من ــ فراری مارگزیده و کور جهاندیده ــ کوشش می کردم که توازن را نگاه دارم و به اقتضای مکان این یا آن واژه را بکار ببرم. از کسی که بعد از سال ها اقامت در اقالیم عقل و دانش ، یگانه تحفه اش بردن چند تا کاندوم به سرزمین اجداد ماجد آریایی اش باشد ، انتظاری بیشتر از این هم نباید می داشت. شاید از برکت همین وقت شناسی بود که به زیارت دانشگاهیان نایل آمدم و چون در هشتم مارچ مصدر خدمت شایانی دیگری نشده بودم به دست بوسی استادان جوان دانشگاه ، خالده فروغ و منیژه باختری رسیدم و از گرم و سردی که استادانه تهیه فرموده بودند ، بهره ها بردم و با خاطر آسوده خوردم وپی بردم که اوضاع دانشگاه آنچنان که آوازه بود که بد است ، نیست. یادم است که چند سال قبل وقتی خالده فروغ و وحید وارسته مهمانم کرده بودند، اولین کاری که کردم از سفرۀ رنگینی که فقط برای یک مهمان تهیه شده بود عکس گرفتم. در هامبورگ خالۀ پیچه سفیدی دارم که همچون من ، عمر را در غفلت ِ غربت به سر برده. وقتی عکس دسترخوان مهمانی را برایش نشان دادم باورش نمی شد که در کابل آنقدر غذاهای رنگارنگ پیدا شود. گفت : به خدا وضع افغانستان آنقدر که می گویند ، خراب نیست ! کسی از کسانی که نمی دانم با ما چه رابطۀ خویشاوندی داشت همیشه برای مادرم می گفت : آرزو دارم روزی بتوانم مثل همین پسرت ــ با اشاره به من ــ بادنجان رومی را به کیف و مزه بخورم. همین کاکه تیغون خود ما می فرماید : قدر کاه بدان که قدر کوه هر کس داند ! مبارزه : شنیدم استادان دانشگاه اعتصاب کرده بودند. تقاضا داشتند معاشات شان زیاد شود. محض از روی تصادف آغاز اعتصاب با شروع درس ها مقارن بود. در ملک خداداد افغانستان از زمان نظام الملک بدینسو چنین رواج است که چند روز آغاز را در مکاتب و دانشگاه ها ــ بر خلاف روزهای آغاز نامزدی ــ جدی نمی گیرند. هرکه آمد ، خوب ، نیآمد ، حرفی نیست ، زیرا روزهای اول است و گپی برای فراگرفتن نیست و جنگ ِ شدیار ، سَر ِ شدیار ، در هر جا و هروقت یکسان تعبیر نمی شود. از تصادف بالییودی که در همان روزها برای چند تا پرفیسور اعتصاب کننده که از پیشوایان مبارزه بودند پروژه یی از وزارت تحصیلات عالی داده شد و این بدان معنا بودکه در کنار معاش آنها ، ماهانه یکی دو هزار دالر نیز تا ختم پروژه دریافت خواهند کرد. به صورت اتوماتیک این عمل وزارت معنای ختم اعتصاب را از جانب بزرگان داشت و همان بود که بر خلاف آخر خوش فلم های هندی ، زلف ها پس ِ گوش شد و اعتصاب فراموش. ولی یکی از نام آوران دیگر که در همان روزها دست به اعتصاب غذایی زده بود پروفیسورصدیق افغان بود. ایشان دانشمند ریاضی فلسفی جهان هستند ــ که ما نمی دانیم چیست ــ و برای خود دم و دستگاهی دارند و در عرصۀ ریاضی فلسفی ، چیزهای می گویند که از الخوارزمی تا کاکه تیغون ، نه کس گفته ونه هم ان شاءالله که بعدا ً خواهد گفت. من حقیر دوسه بار کوشش کردم که راه خود را در گمگشت گاه های گفته های او پیدا کنم ودر معانی مادی و معنوی ارشادات او خود را خر فهم سازم ولی گویا برای ما خاکیان آن نکته ها اصلا ً قابل هضم نبود وباید منتظر حشر معانی بمانیم. شما اگر لااقل در آسمان اول هم آشنا و دوستی نداشته باشید از درک لطافت لطایف آن یگانۀ روزگار عاجز می شدید. ایشان در اعتراض به اعتراضی که کشور های اروپایی بر دین اسلام می کنند ــ دنمارک و هالند ــ قریب به سه هفته دست به اعتصاب غذایی زد. یکی از تعبیر های ریاضی فلسفی او که دوستان حکایت کردند : از بزرگان دولتی کسی با او همصحبت می شود و از افاضات ایشان استفاده می کند و می پرسد که در شمارۀ موترش عدد هشت و چهار است ، از نظر او چه حکمتی در این شماره ها نهفته باشد . ایشان می گویند : بر شما در هشت سالگی از جانب چهار نفر تجاوز جنسی شده است ! ( ادامه دارد ) اپریل 2008 ، هامبورگ ، کاکه تیغون رنگ و بی رنگ ِ فرنگ سودای سفر : من از جمله آدم های هستم که کمتر سفر و بیشتر فکر ِ سفر می کنند. از دلهره خریدن تحفه و سوغاتی گرفته تا دل دردی و سهل و قبض معده و تا هیجان رسیدن و انگارکردن شهریاری در شهر خود ، مدت ها ذهنم در سودای سفر مصروف فکر نکردن در بارۀ فکر کردن می شود و کارو بارش به حالت تعلیق در می آید. کیف این حالت بیان نشدنی است. هنوز مسهل نخورده ، سهولت در کارتان پیش می آید. از خیرات ِ سر ِ سودای سفر ، دور خود خط می کشید و به هیچ چیز دیگر ــ با اهمیت و بی اهمیت ــ نمی اندیشید و بهانۀ تان هم این است که سفر در پیش دارید. مسلما ً کسانی که بسیار سفر می کنند ، بسیار از این دلهره ها ندارند ولی ما که یک عید دگر عید ، سر از مرغانچه بدر می آوریم در هاله یی از دلهره های شیرین و نمکین و تند قرار می گیریم و هَی به دول ِ خود تپ تپ می زنیم که ، ای مسافر همیشگی ، شاید هم سفر آخرینت باشد و ممکن که این مصراع را دیگر هیچ وقت بازنشنوی : رفتن و آمدنت آمد و رفت دگری است . یک سفر کامل از دید بزرگان فانی شامل دو جزء فنا ناپذیر است : رفتن و برگشتن. در عصر وبلاگ نویسی متأسفانه که برداشت های بزرگواران گذشته دیگر به نرخ کاه هم به فروش نمی رود و اصلا ً برگشت ناپذیر تلقی نمی شود. از همین خاطر یک جزء سومی به اجزای اصلی سفر اضافه گردیده که همانا نوشتن در مورد سفر است ، ولو برق آسا و بخیلانه و مختصر باشد. سفرنامه نویس خوب به گفتۀ گالیور کسی است که سفر های خوب به جاهای خوب کند که در آن جا ها گپ های باشد که نوشتن آن ها خود نیز گپی باشد در غیر آن صورت سرنوشت او به سرنوشت کاکه تیغون شباهت پیدا خواهد کرد. ترتیب سفر : در اثر تجاربی که از سفر های خود به فرنگ پیدا کرده ام احساس کردم هرقدر به کابل نزدیک تر می شوم همانقدر از هامبورگ دورتر می شوم. آفرین به این نکته سنجی ! پس این نکته غلط ثابت شد که گویا غرب آدم را نفله می کند. ما مردم وقتی سفر نمی کنیم ، کار می کنیم و وقتی کار نمی کنیم می نشینیم عقب کامپیوتر ؛ دست به دامن انترنت شده و هَی میدان و طی میدان ، به دعای فقیران و دَم قلندران سفر های مجازی می کنیم و انترنت بازی. دنیای عجیبی است. آن های که انترنت دارند نمی دانند که داشتن استعداد چقدر مهم است. آن های هم که استعداد دارند نمی دانند که داشتن انترنت هم موهبتی است. یک ماهی که در سفر بودیم ، چیزها بود برای نوشتن. چندان دسترسی به انترنت نبود. وقتی هم که به هامبورگ بودیم ، دسترسی به انترنت بود اما گپی نبود که بنویسیم تا دیگران را نیز شریک جرم خود بسازیم ، لااقل با خواندن آن. یک ماه مکمل را با چنین بهانه گیری ها گذشتاندم. راستش قلم به هیچ سوراخی فرونرفت که چیزی جالبی از آن بیرون بکشد. در مقابل وقتی بکس مرا در میدان هوایی کابل تلاشی می کردند ، سربازی پرسید: اجازه است سوراخ کنم ؟ دروشی در دست داشت و در آن جایی از بکس که فکر می کرد باید آن را فرو ببرد ، فروبرد و بعد نوک دروش را به زبان زد و چشید و گفت : بیرون بکس سوراخ نشده ! بعدا ً شنیدم که روز قبل دونفر را که مواد مخدر در بکس خود داشتند در میدان هوایی دستگیر کرده بودند. شکر کردم که مواد مخدر در بکس آن ها یافت شده بود ورنه معلوم نبود که دروش آن سرباز کجا های مرا سوراخ می کرد. معلوم است که ابتکار از جنبه های قوی شخصیت ما نیست و آن سرباز هم به قرینه گمان می کرد که هرچه باشد بازهم در بکس است و باید مومن از یک سوراخ دوبار گزیده شود. خدا فضل کرد که سوراخ در بکس من ایجاد شد و این فرصت مرد افگن پیش نیآمد که سوراخی به سوراخ های شرعی خود من بیفزایند. در برگشت چهار بار بکسم را باز کردند. کشوری که برای ورود به آن ضرور نیست عضو ناتو باشید هنگام خروج کمی سختگیری می کند. سرباز جوانی که قبل از ورود به ترمینل میان وسایلم جستجو می کرد وقتی چشمش به چند تا کاندوم افتاد با پوزخندی گفت : هه ، هه ، هه . برادر ! از آن چیزهای دیگر نداری ؟ هدفش را نفهمیدم. اگر شما به جای من می بودید می دانستید مقصدش چیست ؟ با وجود این کوشش کردم برایش بفهمانم که چون در فرنگ ، تجاوز جنسی بسیاراست برای حفاظت جان خود کاندوم ها را آورده ام که اگر ناموس را از دست دادم لااقل از امراض جنسی درامان باشم. برایش گفته نمی توانستم که عزیز ! برو یکبار نوشته های بزرگان را بخوان که در مورد قضیب سالاری چه ها که نگفته اند. می ترسیدم با شنیدن کلمۀ قضیب فکر کند یکی از عرب های بن لادنی هستم که قصد انتحار افغانی دارد. اپریل 2008 ، هامبورگ ،کاکه تیغون ( ادامه دارد ) ماجرای این و آن
بود جنرالی ، بیآمد جان به کف خیل سربازان چو می بستند صف تاببیند حال آن رزمندگان تا ببیند کیست آنجا پهلوان دید یک سرباز بر اسپی سوار اسپکی لاغر سرین و خوار وزار با غضب گفتا به سرباز، ای جوان شرم کن از این سرین نا توان روزیی این اسپک بد عاقبت رفته گویا در سرین خانمت از سرین اسپ لاغر می کنی در سرین خانم خود می زنی ؟ گفت ای جنرال حرفت راست باد عرض من بشنو که دادم کس نداد مال مارا حال ازاین هم بدتر است آن سرین از این سرین لاغرتر است گر معاشم یک کمی افزون شود آن سرین با این سرین موزون شود آن سرین از مال ملت آمده واین دگر هم مال دولت آمده حال هردو تا خراب افتاده است این و آن از آب و تاب افتاده است خزان ، 2000 ، هامبورگ ، کاکه تیغون ماه مارچ سال 2000 وقتی عزم سفر افغانستان داشتم، تصمیم گرفتم چیزی بنویسم که آغاز آن در هامبورگ ، ادامه آن در طیاره و ختم آن در افغانستان روی کاغذ آید. حالا فراموش کرده ام ولی شاید می خواستم آنچه را در این جا می نویسم بیشتر حرف های نیمۀ غیر افغانی شده ام باشد و آنچه را هم که آنجا، گپ های نیمۀ افغان باقی مانده ام. در طیاره در آن بالاها می خواستم به هردو سوی خط ببینم و گریبان خود را بگیرم. گاهی این خط ها ومرزها آدم را دیوانه می کند ــ خط های که خود آدم در بوجود آوردن آنها هیچ سهمی نداشته ــ و او فقط به این دلیل آن را جدی می گیرد که دیگران آن را جدی می گیرند. به هر تقدیر، ای بسا آرزو که خاک شده ، وقتی آغاز کردم اختیار نوشته از دستم رفت و دیدم بیشتر از آن چیزی برای گفتن نداشتم. این شما و این آن نوشته. برای عزیزانی که شکایت دارند معنای برخی کلمات را نمی فهمند در آخر توضیحی داده ام که فقط در حد استفاده همین وبلاگ است و بس. آن سوی خط جوش می زددل من دوش چودیگ سمنک* که دو سه روز دگر می رسم اندر وطنک غربت خواسته ناخواسته می گرددومن دگرانم که بگویم من وحاشا که منک درتپش بودم و نبظم بدرازقاعده شد اضطراب امد وترس امدو می زدشتنک** مثل ان بودکه مجنون به جنون امده بود درتمنای دهل بودم ورقص واتنک*** خشتک صبردریدم باز دیدم که نشد پاچه را برزدم و پاره نمودم یخنک لکنت بی پدرامدگگگفتم چه چه شد حرف لغزیده ووا مانددهان سخنک گفتم ارام شوم رام شوم هیچ نشد لرزه دور از سرکم از تنکم از بدنک سینه ام غرق هیاهوی مصاف میوند**** درهم وبرهم از اثار عجیب زدنک زن کنم چاره شودگفتم ودانم نشود زن نگویند چه گویند؟ بگویندزنک خواستم ازدل یخدان خیالم بکشم***** جلک و پوستک وچپلک خود با چپنک****** چونکه تشویشم ازان بودکه پیدا نکنم یک دوسه مترپدرلعنت بهر کفنک دوسه حرف است که ان سوی خط اما هیچ است بهرسلطان چه بودقصه داروحسنک با همین چشم گنهکار خودم خواهم دید که شمن باشم و ان قوم همه بت شکنک لااقل چانه و پوزم به شما خواهند گفت: ما که دیدیم به چشم بدخودریشکنک رشته برگردن من دوست ولی افگنده می روم سویی که کش می کندان سورسنک پشت خط زهره ترک می شوداندیشه نو پشت خط گفتن ناگفتن و لب دوختنک مصلحت چیست عزیزان نروم یا بروم خرقه پوشم چوگزارشگربیت الحزنک پشت خط چیزیست شایدکه ازآن بی خبرم پشت خط حرفیست بیهوده منم لاف زنک پشت خط اما حتما خبری هست که هست هرچه افروختنک سوختنک ساختنک خط کدام است؟ کجایم من واین گونه چرا بام تا شام بگویم تننک تن تننک سخنک در رسنک گپ زدنک درزدنک وطنک دراتنک بت شکنک درکفنک سخنک دردهنک در شتنک در رسنک وطنک دراتنک درزدنک درشتنک رسنک نک وطنک نک زدنک نک شتنک شتنک نک زدنک نک رسنک نک وطنک سخنک سوختنک سوختنک ساختنک دهنک دوختنک بت شکنک باختنک *ــ سَمَنک : خوراک معروف نوروزی که در ایران به آن سمنو گویند. **ــ شتنک ( ــَ ــَ ــَ ) : تپش ، لرزش ، اضطراب ***ــ اتن (ــَ ــَ) : نوعی رقص که به صورت گروهی اجرا می شود ****ــ میوند : منطقۀ در پنجاه کیلومتری قندهار؛ جنگ میوند که در 1880 میان افغان ها و انگلیس ها واقع شده و به پیروزی افغان ها انجامیده ، مشهور است. *****ــ یَخدان : صندوق چوبی که در آن لباس و چیزهای دیگر را میگذارند. ******ــ جُل وپوستک : کنایه از سامان و وسایل فقیرانه و درویشانه. چَپَن : نوعی لباس مردانه که فعلا ً مثلا ً آقای کرزی همیشه برتن دارد. چَپللک : دمپایی از کابل تا دوبی یارب این دوبی ثانی ست ویا منزل ما کابل! این چیست؟ توای شهر رفیق دل ما باز سازی شده آباد و چراغان شده ای نقش دیگرزده بر آب زخاک و گل ما خبر امنیت کاملت ار نشنیده مشکل اوست ، برادر، نبود مشکل ما ما به شبنامۀ دولت خبر خوش دیدیم توبه ها کرده به یکبار دگر قاتل ما چه مبارک خبری بود به گوشم گفتند دیده بربند بود مصلحت کامل ما بود دعوا وبه یکباره لحافی گم شد واشد آن معضله و مسالۀ باطل ما نشده دوبی ثانی که پشاور نشوی دور باد این خطر ازجاهل واز فاضل ما 27، سپتامبر، 2003، هامبورگ، کاکه تیغون کاکه تیغونِ روزگار ما منیژه باختری البته این معجزه در آسمان اتفاق نیفتاد که کاکه تیغون را ببینم. تنها چند دقیقه یی باقی بود که به آسمان بلند شویم که او را دیدم. دوستانی که از فقر و بدبختی در افغانستان حکایت ها شنیده بودند، چنان بارم کرده بودند که تنها می توانستم به سر و زبانم حرکتی بدهم صادقانه؛ تمام بار از من نبود. هر کسی برای کسی از کسان خود هدیه کوچکی فرستاده بود و این هدیه های کوچک مرا مصیبت بار ساخته بود. تا جایی که خانم آلمانی با چشمان از حدقه برآمده یک بکس را کنار گذاشت و مرا با مصیبت دیگر بار کرد. در همانجا بود که کاکه تیغون به دادم رسید. بکس مندرس و سنگینم را به نام خود ثبت کرد و بار مصیبت را در تمامی میدان فرانکفورت با خود کشید. وقتی به میدان هوایی خاک آلود و مصیبت بار کابل رسیدیم، بار خود را تسلیم شدم و حتا به یاد ندارم که از کاکه تیغون سپاسگزاری هم کردم یا نه. شاید فکر کردم که کاکه تیغون که بار (خرنامه) را کشیده است، کاکه تر از آن است که به او زیر زبان، تشکریی بار کرد. * وقتی کاکه تیغون در کابل بود، خواستم با او صحبتی کنم، اما شماره تیلفون و نشانی خانه اش را نداشتم. دوستی از دوستان کاکه تیغون که البته در آن زمان من هم دوست خود می دانستمش، بیشرمانه شماره تیلفونش را برایم نداد. چند روز بعد ناصر توانست شماره اش را بیابد، وقتی برایش زنگ زدم، کاکه تیغون بار های مصیبت دوستان کابل را برای خویشان شان باز هم در میدان هوایی فرانکفورت هی میدان و طی میدان با خود می برد. من ماندم و بار شرمنده گی. * نخستین نبشته های کاکه تیغون را در مجلة آسمایی خواندم. یادم است که وقتی بدایع الاشارات را می خواندم، مریم با پریشانی داخل اتاق شد و فکر کرد که مادرش دیوانه شده است که اینچنین با صدای بلند در اتاق تنها می خندد. بعد ها طنز های کاکه تیغون را پراگنده، در رسانه های چاپی خواندم و لذت بردم. اما آشنایی بیشتر من با او از زمانی آغاز شد که بار آموزش طنز نویسی در دانشگاه به دوشم افتاد. پریشان و هراسان به خواندن طنز روی آوردم. من قبلاً هم فراوان، طنز خوانده بودم. اگر مبالغه نکنم همه آفریده های عزیز نسین و تمام طنز های چاپ شده در افغانستان را خوانده بودم؛ اما توجه آنچنانی به آنها به عنوان یک اثر جدی نکرده بودم. طنز را چیزی از جنس روزگذرانی و خنده آفرینی می دانستم تا یک آفریده جدی سیاسی یا اجتماعی. بعد همین بود که با طنز بیشتر آشنا و همدم شدم. گرچه که اعتراف می کنم که امروز هم در تدریس آن خود را ناتوان احساس می کنم، یک چیزی مثل خار ذهنم را می آزارد. مرا به طنز چه کار؟ مگر من طنز نویسم، یا طنز شناس؟ * وقتی طنز نبشته های کاکه تیغون را می خوانم فکر می کنم که یک آدم از دور مرا می پاید. من می خوانم و بر لب تبسم دارم و این آدم با چهره متفکر، جدی و غمین ابروانش را بالا برده است و چشمانش از اشک می درخشد. کاکه تیغون سیاسی نویس ترین طنز نویس روزگار ماست که چشمان هراس را از بیخ درآورده است و با جسارت و شجاعت، فرمان ملا محمد عمر را به مناسبت روز والنتاین می خواند و از چشمک زدن کرزی تا سفر ملا محمد عمر تا جهنم و از پارلمان نیم بند افغانستان تا قصر سپید می گوید و می نویسد. او با این که سالهاست که در غربت می زید، رویداد های داخل افغانستان را تعقیب می کند. شاید حقیقت را نگفتم. صادقانه او اصلاً در افغانستان است. هیچگاهی از این سرزمین دور نبوده است. باور نمی کنی. نبشته هایش را بخوان که سایه یی از مردم است. کاکه تیغون یک منش دارد و با همین منش مردمان این بوم و بر را دوست دارد؛ فراتر از زبان و ملت. منش دیگر کاکه تیغون این است که ستیزه پنداری علیه زنان را محکوم می کند. او با زبان تلخ و شیرین طنز بارها به تفاوت های جنسیتی که در آن بیعدالتی موج می زند، اشاره داشته است و خواسته که با شیوة ویژه یی پندار های زن ستیزانه را در ذهنیت ها کمرنگ بسازد. اما طنز تلخ را ببینید که باری او چنین طنزی را به یک از رسانه ها برای نشر داده بود، مسؤول رسانه به ملامتیش پرداخته بود که حداقل در آستانة هشت مارچ از گفتن چنین چیزهای زن ستیزانه بپرهیزد. من شعار نمی دهم که کاکه تیغون یگانه طنز نویس روزگار ماست و هر آن چه می نویسد و می گوید حقیقت مجرد است و بی نقص و بی عیب؛ اما بی گزافه گویی، او توانسته است که سهم خود را در آشفته بازار زنده گی بپردازد. * یک سال آزگار است که می خواهم تِز ماستری خود را تمام کنم. عنوان خوبی دارد: " طنز و طنز نویسان معاصر افغانستان". نمی توانم. مصروف استم. دانشگاه، مرکز تعاون افغانستان، فعالیت های اجتماعی و صد روز گمی دیگر. در گوشه گوشة این خزعبلات طنز های او را مثال می دهم، با نام دیگرش. او همان قدری که کاکه تیغون است، کسی دیگری نیز است. حال از خیر انترنت و وبلاگ نویسی جمله هایی را بار همدیگر می کنیم. (البته این بار، بار، بار معنایی مثبت دارد.) از کاکه تیغون می خواهم که زنده گی نامه اش را برایم بفرستد. بدون شک کاکه تیغون قبول می کند او کاکه ترین مرد روزگار است. اما او یک شرط دارد: کاکه تیغون، کاکه تیغون است، کسی دیگری نیست. نامش را نباید افشا کرد. گرچه خودش هم تبیین کرد که غالباً خواننده گان طنز هایش با هویت اصلیش آشنا استند. یک بار دیگر به اپشن فایند و ریپلیس خیر می فرستم. * و حالا که باز هم کاکه تیغون در کابل است، فرصتی را جستجو می کنم که از نزدیک صحبتی کنیم. خیلی مصروف استم. گاهی استاد زریاب عزیز برایم میگوید: " خود را بسیار مصروف نشان می دهی، اگر بوش، کاندولیزارایس و تو نباشید، دنیا را آب می برد." چرا مصروف استم؟ نمی دانم. یک روز وقت می یابم و برایش زنگ می زنم. موبایلش جواب نمی دهد. لعنت و نفرین را بر کمپنی های موبایل بار می کنم. دو روز دیگر می گذرد؛ مثلی که باز هم تعلل می ورزم. کاکه تیغون می گوید: از هشت مارچ خیلی دور نشده ایم. فرق نمی کند، من به دیدن شما می آیم. هی شرمنده گی دست از سرم بر نمی داری! بار شده ام. * کاکه تیغون مهربان و بزرگ منش است و در این منش اگر یگانه نباشد بیگمان از یک ها است. این بار اول است که با او نشسته و صحبت می کنم. اما چنان نبشته ها و طنز هایش در ذهنم جاری است که بیگانه گی را نمی یابم. برایش می گویم که من تا حال در حدود 50 طنز نویس را شناسایی کرده ام و می خواهم که آنان را تذکره گونه- معرفی کنم. او موافق نیست. می گوید که اصلاً امکان ندارد که ما 50 طنز نویس خوب داشته باشیم. به باریکی مسأله پی می برم. واضح می سازم که این 50 تن کسانی اند که چیز هایی به نام طنز نبشته اند و یا هم مجموعه های طنز را به چاپ رسانیده اند؛ اما همه طنز نویسان خوبی نیستند و حتا به تعبیری اکثر آنان طنز نویس نیستند، شاید و غیره نویس و چنین آدم های باشند اما وقتی که می خواهم تاریخ طنز را بررسی کنم باید نامی از ایشان برده شود. کاکه تیغون در جملة طنز نویسان خوب از جلال نورانی، هارون یوسفی، احسان الله سلام و نجیب الله دهزاد یاد می کند. درست همان پنداری که من دارم. او مثال می زند که طنز دهزاد ( به جان مامان، محمود، مبارک نیست!) که در شمارة اخیر هفته نامة کابل چاپ شده است، نمونة خوبی از طنز پردازی نو در افغانستان است. در مورد تعریف طنز صحبت می کنیم. من تا حال تعریف مشخصی برای طنز نیافته ام که همه ابعاد طنز را بازتاب بدهد؛ اما هر تعریفم از طنز ژورنالیستی رنگ می گیرد. شاید همین تاثیر گذاری طنز در ژورنالیزم بالای اندیشه هایم است که می گویم که از دید گاه من طنز نویس خوب کسی است که در صف مردم قرار داشته باشد به همین دلیل طنز های حاجی اسماعیل سیاه هراتی را که بیشترینه شاعر درباری بوده است و به مدح بزرگان همان دوره پرداخته است، نمی توانم بپذیرم. کاکه تیغون چیزی نمی گوید اما در صحبت های بعدی با ملایمت نظرم را رد می کند. او می گوید که ممکن است که شاعر درباری بود و به مدح درباریان پرداخت و طنز نویس خوب هم بود. در همان لحظه با خود فکر می کنم که شاید داوری من درست نبوده است و شاید با گرایش های سوسیالیستیی که دارم تعهد، مسؤولیت و عدالت اجتماعی چنان در پندار هایم ریشه دوانده است که (هنر برای هنر) را فراموش کرده ام. سه ساعتی صحبت می کنیم. کاکه تیغون چای تلخ می نوشد و صحبت های شیرین می کند. گپ ها تمام نشده است. اما او ملاقات دیگری دارد. کتاب هایم را برایش می دهم. در هیچ کدام چیزی نمی نویسم. وقتی از کتاب هایم به دوستی می دهم نمی خواهم که در آن امضا کنم و یا خط خاطره یی بنویسم. این کار را زمانی خواهم کرد که شایسته گی آن را بیابم و بار آن را بتوانم بر دوش بکشم. خداحافظ کاکه تیغون!


مارچ دوهزار و شش میلادی – هامبورگ ، کاکه تیغون
نوشته شده در Sat 17 May 2008ساعت
23:4 توسط کاکه تیغون | |
نوشته شده در Sun 11 May 2008ساعت
0:24 توسط کاکه تیغون | |
نوشته شده در Sun 4 May 2008ساعت
21:20 توسط کاکه تیغون | |
نوشته شده در Mon 28 Apr 2008ساعت
6:30 توسط کاکه تیغون | |
نوشته شده در Sun 20 Apr 2008ساعت
6:17 توسط کاکه تیغون | |

