تبليغاتX
کاکه تیغون
کاکه تیغون

طنز

 

طرز خوبان

 

 

 

 

هرچه را دیدی، ندیدی، زود غارت کردنا

منتظرباید؟ نباید! بر اشارت کردنا

عمر چندان اعتباری نیست، فرصت می رود

یک جسارت، باطهارت بی طهارت کردنا

زودشو گوساله آخر گاو خواهد شد، مگو

با دموکراسی نمی سازد امارت کردنا

کم کمک باید بزرگی پیشه سازی، بهتراست

کارهای آنچنانی در صغارت کردنا

در تخصص پیرو خوبان خارج دیده باش

کارها بر طرز رندان، بامهارت کردنا

خواهش خوبان خارج دیده می باشد یکی

یا ریاست یا سفارت یا وزارت کردنا

از مزاحم دورشو،بگذراز او بگذار، زار

مستشاران را به کار استشارت کردنا

حکمتی گویم ترا بنویس و در جیبت گذار

کردنی ها هرچه می کردی، تجارت کردنا

سعدیا پُف کن به گوش کاکه تیغون این سخن

از شکاف طنز بر عالم نظارت کردنا

 

                         جنوری 2008 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

 

نوشته شده در Sat 15 Mar 2008ساعت 9:34 توسط کاکه تیغون | |

 

 

 

 

 

 

یارب، یارب چه آفریدی ، یارب

هم کان جمال و حسن و هم کان ادب

اینان که به روز این قدر زیبایند

حتما ً که قیامت اند یارب درشب

 

 

زن زدن

 

تادور وپیش کرزی  بسیارزن نباشد

اعضای پارلمان را  شوق زدن نباشد

فضل خداکه شورا  خواب است ورنه کاکا

یک لحظه بندووازی  میخ و رسن نباشد *

زن جززدن نخواهد  استاد ِفن نخواهد

دست زدن نداری؟  رسم وطن نباشد

شاید که من چنینم  زن را زدن ببینم

چشمم چوعین وغین است  تقصیرمن نباشد **

آن پیر مومیایی  باخنده گفت : آقا !

کم می زنی زنت را  اوناشکن نباشد؟

امروزماده پشت اند  اقوام آریایی

عالم زنانه گشته  کار شمن نباشد؟

چشم سفید دارد  مانند مادرکیک

جای نمانده کآنجا  زن در سخن نباشد

زینت بودبه خانه  زن اندراین زمانه

لطفا ًزکرزی آموز این کشف من نباشد

جای غلط نجویی  افکار لیبرالی

زیرکُله ندیدی  زیرچَپن نباشد ؟!

 

                        3 دسامبر ، 2006 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

 

 

*بندوواز بودن ( به) چیزی یا کسی :

اهمیت قایل بودن ، خودرا وابسته دانستن

** عَین وغین :

احول ، دو بین

 

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 16:57 توسط کاکه تیغون | |

 

آشپزخانه

 

 

 

با دیگ و کاسه خاطر تو شاد می شود

زیر لحاف عشق تو برباد می شود

بوی پیازدر بغل ات کشت می کنند

مطبخ درون سینه ات آباد می شود

جزطعم تند و خاصۀ بولانی ِ تونیست

بعدازتوآنچه از تواگر یادمیشود

آفاق پر زنام حریف است و نام تو

در مطبخ زمانه قلمداد می شود

زنگوله های شوی تو شب رقص می کند

آدینه ها که مست غرمباد می شود

کفگیروکاسه، مَرد ومَدد می شود ترا *

پشت اجاق ، محضر استاد می شود

تشویق ِ مرده چشم به هر دست پخت تو **

مهمان چوبود برسرتو بادمی شود

از دیگ و کاسه رمز خرد می شود عیان

تا آشخانه مکتب اجداد می شود

گویند ازازل قلم اینگونه رفته است

نام خدا که هرچه  خداداد  می شود

 

6 جون ،2006 ،هامبورگ ، کاکه تیغون

 

 

* مَرد ومَدد : کنایه از محرم و غمخوار زن

** مُرده چشم : بی حیا

 

 

 

در طنز " گلا به روی تو " برخی کلماتی به کار گرفته شده که در عرف ما ناشایست و ناپسند تلقی می شود. دوستان آگاه باشند.

 

 

گلا به روی تو

 

 

دگر نمانده پتاقی چو در خزانۀ من *

گلا به روی تو، دختر شده است خانۀ من

چه طالع ِ پدر آزار دارم ای مادر

به پشم او همۀ زحمت شبانۀ من

جواب خلق و خدا را چه گویم ، از خجلت

فقط که گم شده پشتارۀ بهانۀ من

نه جَفر و جادو وجَنبل نه انتر و مَنتر

اثر نمود به تقدیر خرکسانۀ من

چه می خورم که مرا ماده پشت می سازد **

لگد بزن به دل و خایه و مثانۀ من

هزار بار غُرمباد خوردم و گویا ***

نبود ذرۀ مردی به آب و دانۀ من

به مفت آبرَو ِ آبرُوی من گِل شد

مگر به درز غلط رفته بود فانۀ من

خبر برای قومندان توپچی ببرید

که بی دفاع شده قلعه و تهانۀ من ****

خدای پاک اگر می دهی ، نرینه بده

نرینه گفته به درد آمده است چانۀ من

خوشم از این که به فضل خدا دوگانه نشد

ضریب شرم من و خجلت یگانۀ من

چه لاف می زدم از مردی و در آ خر کار

گلا به روی تو دختر شده است خانۀ من

 

جنوری 2005 ، هامبورگ ،  کاکه تیغون

 

* پتاقی : مواد قابل انفجار ؛ بیشتر به معنای باروت است

**ماده پُشت : کسی که جز دختر به جهان نیاورد

***غرُمباد ( قرنباد ، قرمبات) : زیرۀ رومی ، زیرۀ سیاه

****تهانه (تَ ) : قلعۀ کوچک

 

نوشته شده در Sat 1 Mar 2008ساعت 17:15 توسط کاکه تیغون | |

 

روز نام و ننگ

 

 

 

 

حتما ً شنیده اید که یک افسر امریکایی در ولایت کنر مسلمان شد.  " من به کمک خداوند

تصمیم به مسلمان شدن گرفتم " ، از زبان او نقل کرده اند.

خبرنگاران گزارش ندادند که خداوند به این امریکایی چه کمکی کرده که به بندگان دیگر

خود نمی کند ولی این را گفتند که این افسر نام جدید خود را عبدالرحمان گذاشته است.

قبلا ً هم همین خبرنگاران گزارش داده بودند که یک مسلمان در یک ولایت دیگر،عیسوی

شده است. تصادفا ً که نام او نیز عبدالرحمان بود. حکمت این تصادف را ما نمی دانیم و

شاید هم دراین نهفته باشد که توازن میان عیسویت و اسلام برهم نخورد. اگر به این سو

عبدالرحمانی اضافه شد ، به آن سو نیز عبدالرحمانی اضافه شود.

عبدالرحمان ِعیسوی شده در افغانستان از جانب علمای علامه به اعدام محکوم شده بود.

در مورد عبدالرحمان ِ مسلمان شده ، علما غافلگیر شدند زیرا بعد از آن همه احکامی که

صادر کرده اند ، انتظار نمی رفت کسی جرأت اظهار نظر کرده ودر مورد دین خود حاضر

به کمی بیشتر گپ زدن شود ولو این دین ، دین علمای علامه باشد.

هرکه می داند که روزنام وننگ است و شرایط جنگ ، راه دیگری غیر از اعدام ، همان

کشتن بی حکم اعدام است.

اصلا ً منطق جنگ ها عجیب است. هرکسی آن را نمی فهمد. آدم وقتی منطق جنگ را

می فهمد که قربانی صلح شده باشد.

در شرایط جنگ مثلا ً یک عبدالرحمان ، عیسوی است و یک عبدالرحمان ، مسلمان.

در چنین شرایطی هر چیز می تواند جادو شود ، جادو کند.

عبدالرحمان ها جادو می شوند ، جادو می کنند. ما جادو می شویم ، جادو می کنیم.

کلمات جادو می شود ، جادو می کند ؛ فقط جادوی کلمات است که جادو نمی شود.

اصلا ً در شرایط جنگ است که جادوی کلمات با تمام توان افسونگری می کند.

در این شرایط گاه ، هیچ ، هرچیز می شود و هر چیز ، هیچ می شود.

بت ، خدا و خدا بت می شود وما بت پرست می شویم. زیرا در شرایط جنگ نشسته ایم و

فلم های بالییودی را در خانه می بینیم چرا که سینما ها را جنگ ویران کرده.

چهل پنجاه سال پیش که بت های بامیان بود هم فلم های بالییودی می دیدیم ، بت پرست

نمی شدیم چون  شاید شرایط جنگ نبود. امروز که بت های بامیان را غلتانده اند ، باز

همان فلم ها را می بینیم ولی بت پرست می شویم.

در شرایط جنگ به پوهنتون می رویم که دانشمند شویم ، دانشگاه می شود.

به دانشگاه می رویم که پوهنوال شویم ، پوهنتون می شود.

دانش ولی جادو نمی شود ، جادو هم نمی کند. علم مهم نیست. نام های مکان های علمی

مهم تر است. دانش با عقل رابطه دارد ، عقل شمارۀ تیلفون ما را ندارد.

فقط کلمه است که فرهنگی و اسلامی می شود و اما اسلامی و فرهنگی ، فقط کلمه می شود.

جادوی کلمات ما را رها نمی کند. کل ها ، زلفعلی و کور ها ، عین الله اند.

فزیک و کیمیا بی رابطه با وحدت ملی نیست. حتما ً ریاضی هم خارج از این قاعده نمی شود.

گویا فقط عبدالرحمان ها بودند که از وحدت ملی نمی گفتند ، ما دیگران همه از

وحدت الوجود گذشته و خواستار وحدت ملی هستیم.

عجیب نیست ؟

حالا که همه وحدت ملی می خواهیم، این حال است ، اگر نمی خواستیم ، چه حال می بود؟ 

 

22 فبروری 2008 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

 

 

نوشته شده در Sun 24 Feb 2008ساعت 1:26 توسط کاکه تیغون | |