طنز
آزادی بیان سلام! ای که حضورت چو شهد شیرین است سرین خویش بجنبان که مهد تمکین است تو طفل دایه یی دوری ولی کفن کش ما به انتظار تو با پنجه بکس و قمچین است اگر شنیده ای کین جا خوش است باید گفت برای لت خوردن جای خوب تمرین است میان موزیم ذهن ما عتیقه شدی درین زمان که کم از کم زمان ماشین است قدم زداخل یخچال فکر ما بردار که هر چه بوده دراین کلّه ها قرنطین است کسی ضمانت جانت نمی کند اینجا به کف بگیر که هر جا نه جای تضمین است شب گذشته که ذکر تو رفت می گفتند که فیل اگر نبودلااقل که دلفین است تو پشت ذایقۀ ما مگردکزبهرش یکی ست گر شکلاداست یاکه سرگین است دسامبر، 2003، کاکه تیغون " خره شو" گفتم که چه حال است، بگفتا : خره شو گفتم نه خرم ، نه می شوم ، گفت : نشو یکبار که خر شدم بگفتم کافیست بازم تو مگو، بگفت : اوچن خره شو کاکه تیغون در فرنگ پیش درآمد حمل که می شود ، گویی مار، یاد غار می افتد و بوی جوی مولیانش همی آید. امسال قرار بود با داکتر سمیع حامد یک جا کابل بروم. چند ساعت پیش از حرکت ، مریض شد و من این جا باید به یاد محمد شریف سعیدی بیافتم که در مورد حامد گفته بود : « من داکتری که اینقدر مریض باشد ندیده ام ». طیارهء آریانا که در فرانکفورت بی صبرانه انتظار ما را می کشید ، دل از آن شهر کنده نمی توانست و از همین خاطر عوض ساعت هشت و نیم ، چیزی گذشته از یک شب ، داخل شکم این بادپیما شدیم و یک بار دیگر بر پدر آن های که آریانا را ان شأالله آیرلاینز می گویند ، رحمت فرستادیم. سال گذشته که برای بار اول بعد از بیست و دو سال از طیاره پا به زمین گذاشتم ، احساس کردم هیچ گاه از آن جا دور نبوده ام. آن اشک ها و بیهوش شدن هایی که صد درصد منتظر شان بودم ، بدبختانه که سراغم نیامدند - البته که کمی خجالت آور است . وقتی که در هامبورگ این احساسم را برای دوستی حکایت کردم ، گفت : « چی بگویم ، مردم خیلی بی احساس شده اند . من هیچ گاه جرئت نمی کنم کابل بروم ؛ زیرا دلم خیلی نازک شده است ». در گوشهء ترمینل ، دو خانم جوان چادری را با دقت پاره کرده و هرکدام یک نیمه را بر سر می کند. بعد از برگشت به آلمان، همان ها قصه کردند : « با رسیدن به میدان هوایی کابل ، برادران ما پیش پیش و ما از پشت آنها حرکت می کردیم ؛ ولی به مجرد آمدن به آلمان ، ما پیش بودیم و برادران ما از عقب ما روان بودند ». پرواضح است که بحث پیشرفت و پسرفت به همین جا خاتمه پیدا نمی کند ؛ ولی از همین نقطه آغاز می کنیم به دیدن بسیار چیزهایی که نیمه شده و چندین قسمت شده اند تا به هرکس چیزی رسد که چون کلوخی درآب بگذارد و بگذرد . وقتی که دروازهء خانه را تک تک می زدم ، قبل از باز کردن کسی می پرسید : - کیست؟ می گفتم : - کل بچهء جرمنی. آب و هوا کابل ثابت کرد که هیچ چیز در آن قابل پیش بینی نیست- از جمله آب و هوا . تمام ماه حمل آن قدر سرد بود که گویی در گیر و دار بازسازی، سالنمای 1384 را ناغلطی و پیش از وقت چاپ کرده باشند. مثل آن که جای ماه حوت و حمل عوض شده بود. از قدیم ها می گفتند : حوت اگه حوتی کنه موشا ره ده قوطی کنه این بار حمل بود که ما را در قوطی می کرد. یک وقتی مسؤول پیشگویی اوضاع جوی نزد رییس خود رفته و تقاضای یک ماه رخصتی را نموده بود. رییس با بدخویی فریاد زده بود : در یک ماه اوضاع جوی چطور خواهد شد ؟ گفته بود : صاحب ، برای یک ماه پیش از پیش تمام پیشگویی ها را نوشته ام . برخلاف پیشگویی ها ، امسال از برکت برفباری ها و باران های فراوان ، حتّا دریای کابل پُرآب شده بود. در سال های بی آبی ، در میان دریای خشک، دکان ها ساخته شده و نامش را گذاشته بودند « بازار تیتانیک » . اولین کاری که کردم ، فوراً عکسی از دریا و آب های آن گرفتم ؛ زیرا دنیا اعتبار ندارد و معلوم نیست که فردا در نبودن احتمالی نیروهای طالب گیرک- قوای ایساف – کی امنیت این دریا را خواهد گرفت . در وقت حکومت داوود خان پروگرام رادیویی کاکاجان که از پاکستان پخش می شد ، یک چیستان نشر کرده بود به این گونه : بین دو کُه- شش ماه اَو شش ماه گُه جواب آن واضح است که دریای کابل بود. البته ملنگ جان شاعر نام آور نیز در مورد دریای کابل پرزهء جالبی گفته بود : دریای کابل شش ماه آب گُه پُر دارد و شش ماه دیگر گُهِ آب پُر. با همهء این ها نمی دانم چی گونه شده بود که یکی از روزهای سال گذشته که هنوز دریای کابل پُر از بی آبی بود ، مردم در نزدیکی های پل باغ عمومی مرده یی را در آب پیدا کرده بودند. تصادفاً جسد در قسمتی بود که سرحد میان دو حوزهء امنیتی به شمار می رود . از همین سبب کارکنان حوزه ها ، جسد را با خاده یی دراز چند سانتی متر دورتر پس می زدند و هرکدام حوزهء دیگر را مسؤول کشیدن جسد و تحقیق در مورد آن می دانسته اند . بر سر این موضوع گمانم حدود سه ساعت را در محضر عام دعوا به راه انداخته بودند و حاش لله که مردم بیکار را موقع حاشا و تماشا داده بودند و در این جا باید به یاد عبدالاحمد چهاردره یی بیافتم که می خواند : عشق از لب دریای بدخشان خیزد. تولیدات کسی بلند صدا میکرد: ببر که مال غریب اس ! دیدم بر روی کراچی بنیان های سفید لیلامی را دانهء بیست افغانی می فروشند . بسیاری ها شاید هنوز بازار بریژنف را به خاطر داشته باشند ؛ ولی امروز در پیاده رو در سرکی که از طرف کتابخانهء عامه به طرف هوتل کابل می رود ، بازار پُر جم و جوشی برپا شده که آن را بازار امریکایی ها می گویند . متاع آن عبارت از خوردنی های است که تاریخ مصرف شان گذشته- البته برای تاریخ دانان – و عساکر امریکایی آن را دور انداخته اند. متصل این بازارک ، مقبرهء امیرعبدالرحمان خان در پارک زرنگاراست که در آن قفل است ؛ ولی محوطهء آن را برای قضای حاجت کردن استفاده می کنند. البته این طنز تاریخ است که هر که بر ریش مردم تف کرده، مردم بر قبرش می شاشند. و چنان که به نظر می آمد، هنوز هیچ زمامداری قصد عبرت گرفتن از این سرنوشت آلوده را نداشت. ولی هر چی باشد ، در زمرهء آثار تاریخی باید از آن مکان به عنوان یکی از کناراب های تاریخی جهان یاد کرد. برای پوزگرفتن توریستی و عکاسی داخل محوطه شدم. جوانی با پیراهن و پتلون، مشغول دعا به روح پاک بابه قوی مستان بود و بوی تند چرس در شش جهت او مستی می کرد. سوی پتلون و پیراهن من که دید ، با چشمان مخمور گفت : پدرا! گمانم کار ما و تو در این جا نمی شود. سه طرف را که می دیدی – طرف چهارم قبر امیر عبدالرحمان خان بود – پیراهن تنبان پوش ها آزادانه می نشستند و آنچه حاجت بود ، رفع می کردند . بعد با مثانه و شکم خالی، اگر دل شان می شد ، از بازار امریکایی ها برای پر کردن دوبارهء معده و مثانه ، چیزی می خریدند . در این جا بود که به کشف یکی از حکمت های پیراهن و تنبان پوشیدن نایل آمدم و به قضای حاجت های کاملاً مردانه آفرین گفتم . خوشبختانه که زن های افغان به قضای حاجت ضرورت ندارند ، ورنه در شهری که کناراب عمومی را جز در خواب نمی بینی چه بگویی جز این که، صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد. مطرح کردن مسایل جدی مثل « فرهنگ گُه کردن » اصلاً تابو است و تحصلیکرده ها نیز به دلیل این که میشل فوکو ، مارتین هایدیگر ، ژاک دریدا و عبدالکریم سروش و دیگران در این مورد هیچ نگفته اند یا هیچ نمی گویند، یا هم پیراهن تنبان می پوشند و شُلهء خود را خورده و پردهء خود را می کنند . اوضاع اقتصادی از حمل پارسال تا حمل امسال ، مثلی که در گوشه های دیگر جهان ما تغییراتی به وقوع پیوسته اند ، خواهی نخواهی یگان تغییری در کابل نیز آمده بود. شهر کابل نه همان است که من دیدم پار. پارسال وقتی از ترمینل خارج شدم ، پسرکی دویده گفت : کاکا یک چند دالر خو بته ! امسال امّا کودکی چند تا سکهء یک ایرویی و دو ایرویی را نشان داده گفت : کاکا، چن تا از ای گردکا خو بتی! تحلیلگران سیاسی خواهند گفت که افکار عامه به نفع اروپا تغییر خورده است و امریکا در افغانستان محبوبیت سابق را ندارد . این تحلیل به جای خود ، ولی مشاهدات می گویند که در روابط امریکا با افغانستان امروز حرف چندان از دوستی نیست ، فقط از داد و گرفت است . افغانستان آن قدر از تمدن اروپا و امریکا دور افتاده که امریکا بتواند از دوستی با آن حرف نزند. از جانب افغان ها شاید بتوان این رابطه را با خواندن معروف بهتر بیان کرد: بکنم دَه غم بمانم نه کنم چطور کنم من با کسانی نیز برخوردم که می گفتند آشوب دو سه دههء اخیر از ما مردمی ساخته است گدا صفت؛ اعتماد به نفس ما پشت کلاه خود رفته است. حتّا بزرگان ما نیز به پایمردی همسایه در پی بهشت رفتن اند ، چنان که وقتی معین فلان وزارت از طیاره در فرانکفورت فرود آمد ، اولین تقاضایش از مهماندار چنین بود : لطفاً برایم تابلیت «ویاگرا» بیاورید که در افغانستان پیدا نمی شود. دوستی قصه کرد که روزی در کابل از کوچه یی می گذشت که تازه قیرریزی شده بود ، آدمی محترمی از منزل خود بدر شد و در سرک مقابل خانهء خود شروع به جدا کردن پارهء قیر نمود. آن دوست گفته بود : کاکا جان ! هرچی باشد مقابل خانهء خود تان است و این سرک مال همهء ما و شما است . گفته بود : چایجوش سوراخ شده و به قیر ضرورت دارد. چون دوباره تلاش برای فهماندنش نموده بود ، کار به داردار و دعوا رسیده و آن مرد فریاد زده بود : خو امریکا بیایه و سرکه جور کنه. در یک سالی که کابل نبودم، گویا امریکایی ها نیامده بودند و سرک ها را ترمیم نکرده بودند ؛ زیرا سرک های کابل به هر چیز شباهت داشتند جز به سرک. شهری با جمعیت سه و نیم میلیونی که اشارهء ترافیکی در آن صد در صد غایب است و راه های آن مثل راه دوزخ پر از چول و چاله و کند و کَپَر می باشد. روزی از کنار یکی از همین سرک هایی که از آن همه عبور و مرور خسته و دل از دنیا برکنده بود ، می گذشتم ، دیدم کودکی دل شکسته تر از آن سرک بر روی زمین نشسته و مقابلش چهار پنج تخمی که تازه شکسته اند افتاده و او از گریهء بسیار به مجسمه یی می ماند که گویی زمانی گریسته بوده و امروز چون نماد گریستن، جاودان تراشیده شده تا پیام فقر کابل – این « دوبی ثانی »- را ترجمانی کند. گفتم : جان کاکا ! چی گپ اس؟ اشاره به تخم ها کرد و چیزهایی گفت که فهمیده نمی شدند. بدبخت آن قدر گریسته بود که هیچ حرف فهما از دهنش نمی برآمد. برایش پنجاه افغانی دادم و گفتم برو و تخم بخر و خانه ببر که پدر و مادرت منتظر هستند . چاشت روز به خانه که رسیدم ، هفته نامهء اقتدار ملی را باز کردم و اولین چیزی که به چشمم خورد ، این عنوان بود : « شیوه های جدید گدایی » مادرم گفت : بچیم ! گداها پروفشنل شده اند و آن های که از خود طفل ندارند ، اطفال دیگران را روزانه دوصد و پنجاه افغانی به کرایه می گیرند و چون کودک توان جسمی لازم را ندارد ، او را تریاک می دهند تا تاب یک روز دراز را آورده بتواند . این هم از جملهء هزار و یک دلیل سخت جان بودن کشت خشخاش. باری با صدیق برمک ، از یک رستوران برآمدیم و آروق های ما هنوز بوی کباب می داد که زن جوانی دست دراز کرده و گفت : برادر ، به نام خدا چیزی بده! گفتیم : دعا کو خواهر. ما پیش و آن خواهرک از پشت ما، از او طلب و از ما انکار ؛ ولی مثل این که ماندن والا نبود – پی هم طلب خیر و خیرات می نمود. چون بی حوصله شدیم ، برمک گفت : خواهر دعا کو ، ندارم . خواهرک ما که لب های چرب ما را دیده بود ، عصبانی شده و گفت : هو هو! به کباب خوردن پیسه داری ، به غریب و محتاج پیسه نداری؟! از آن به بعد به این نتیجه رسیدیم که بعد از کباب خوردن ، اصلاً باید آروق نزد یا این که فقط و فقط از طرف شب کباب خورد که کسی نبیند. اوضاع فرهنگی سوالات چهار جوابه را نمی دانم به خاطر دارید یا خیر؟ به هر حالت ، مثلاً : آیا شعر افغانستان به بن بست رسیده است ؟ الف : بلی ؛ ب : نخیر ؛ ج : به خدا معلوم ؛ د: به چی بست ؟ در حاشیهء مسایل حیاتی، گاهی آدم به چنین پرسش نیز بر می خورد. بعضی ها کار در انجوها را از علل اصلی به بن بست رسیدن شعر ما می دانستند. بسیاری از شاعران در مؤسسات غیردولتی و رادیوها مصروف کار بوده و ضمناً به بن بست رسیده بودند. ولی گستاخی معا ف ، یک پرسش کوچک را باید مطرح کرد : این ها قبل از کار در مؤسسات غیردولتی چقدر با بن بست فاصله داشتند؟ در مجموع، فاصلهء شعر ما قبل از هجوم انجوها تا بن بست چقدر بود ؟ حساب کار دولتی جدا ، زیرا نمی دانم کی گفته بود : آن کسی که یک صفحه نوشته بتواند ، امروز در دولت کار نمی کند. شعر فقط مشت نمونهء خروار است، ورنه در آن خراب آباد ، بن بستی نبود که به هنری نرسیده باشد و هنری که به بن بستی . در زمینهء هنر ، اصلاً کابلستان به سرزمینی می ماند که گویی سیمینار بزرگ بن بست ها در آن دایر است. چنان به نظر می آمد که هر کسی را هنری است زمین و زمان تلاش دارند تا گاو هنرش را در آخور بن بست ببندند. مجال بحث بیشتری در این مورد پیش نیامد و توگویی عوض شعر و شاعر و هنرمند ، بحث ها در این مورد به بن بست رسیده بودند ؛ زیرا قلمزنان به بن بست رسیده و به بن بست نارسیده ، هردو از گرانی مصارف زنده گی و کرایهء خانه شکایت داشتند. می گفتند کرایهء خانه یی که انجمن قلم در آن به قلم زنی می پردازد ، حدود دوهزار دالر امریکایی است. دو هزار دالر قلمانه و آن هم برای خانهء اهل قلم! با خود گفتم لااقل به همین دلیل که نیز باشد ، خبرچینی و جاسوسی در این عمارت ، بی ارزش نخواهد بود. پنجشنبه ها را روز شعرخوانی برای استعدادهای جوان تعین کرده بودند. رفتم و دیدم از جمع شعر خوانان فقط سه نفر تشریف آورده اند که آن ها هم از حسن تصادف، هیچ شعر معری با خود نیاورده بودند. عزیزاله نهفته آشکارا گفت : پوهنتون شروع شده ، از همین سبب امروز کس نیامده. ساعتی را در صحبت با بزرگان حاضر گذشتاندیم و حضرت وهریز ما را به دید ن و شنیدن یک کنسرت در سالون سینما آریانا دعوت کرد. سینما آریانا را فرانسوی ها بازسازی کرده اند و اگر گرد و خاک داخل آن نمی بود ، فکر می کردید در اروپا هستید. در اثر وساطت ما از بزرگان ، وحید وارسته از خالده فروغ کتباً اجازه به دست آورده و ما را با همراهی خود مفتخر ساختند . در ضمن ، دو فوتوژورنالیست زن- یکی ایرانی و دیگری افغانی الاصل ایرانی المسکن – به قصد اشتراک در کنسرت رفیع بخش ، رفیق راه ما شدند. اگرچه جای ما در لوژی بود که مخصوص مهمانان تلویزیون طلوع که این کنسرت را به منظور پخش در برنامهء خود راه انداخته بودند ، بود. ولی با ظاهر شدن آن دو خانم همه شنونده گان کنسرت نگاهی به لوژ محل جلوس ما افگندند و گویی خار حضور آن دو خانم چادر بر سر را در کنسرت مردانه بر قلب های مذکر خود تاب نیاورند. در قسمتی از کنسرت ، قرعه کشی صورت گرفت و بعد از تقسیم جوایز، شنونده گان به سرعت برق غایب شدند و علی ماند و حوضش. ولی هنرمند غیور، هنوز هم به خواندن ادامه داد و ثابت کرد که اگر هم شنونده برای موسیقی داخلی وجود نداشته باشد، موسیقی افغانی حاضر است بدون شنونده نیز به طول و عرض تاریخ خود بیفزاید. در متون کلاسیک آمده که روزی بیلتون نزد وزیر اطلاعات و فرهنگ رفته تقاضا کرد تا او را به حج بفرستند تا گناهانش بخشوده شوند ؛ زیرا وزارت ها هرکدام سهمیهء معین برا ی فرستادن به حج دارند. آقای وزیر برایش گفت : بیلتون ، تو در عمرت آن قدر ساز کرده ای که اگر چهارده بار نیز ترا به حج بفرستم ، گناهانت پاک نخواهند شد. این که فرهنگیان در مورد وزیر اطلاعات و فرهنگ شطحیاتی می فرمودند ، جای تعجب نیست ؛ زیرا فرهنگی های ما در تمام ادوار- اصلاً- قوم وزیر گریز بوده اند. من خود در تلویزیون ملی افغانستان دیدم که وزیر برای هنرمندان حتّا درجه چهارم قوالی خوان و غزل خوان هندی، که در کشورخود شان ممکن کسی در دهان شان پیاز پوست نمی کرده، با الطاف وزیرمأبانه تحایفی تقدیم می نمودند و به ارواح شُبلی و جُنید و منصور حلاج و دیگر بزرگان صوفیه تحیات و درودها می فرستادند و بیننده گان تلویزیون خوشی ها می کردند و تنبان ارادت و شوق می دریدند و حدیث مفصل از آن مجمل می خواندند . روایت است که رندی از رندان فرانکفورت که چند صباحی در دوستی با این وزیر به سر برده به کابل رفت و چون در دفتر وزارت با وزیر تنها شد ، وزیر از او پرسید که آیا او را لایق چوکی وزارت می بیند یا خیر. آن رند که خود با آن چوکی کاملاً ناآشنا نبود گفت : بلی ، ولی لایق وزارت حج و اوقاف . امروز ، درویشان و خانقاهیان و صوفیان از آن بیم دارند که مبادا باز سلطان مسعودی سربلند کند و این وزیر را با وجود آن همه خدمت و عبادت و اطاعت و بنده گی ، چون حسنک وزیر بردار کند و از این بیم هر روز بعضی ها را چهار اِشکل و بعضی ها را بیضهء چپ می لرزد و لاقیدانه می گویند و همچنان می گویند : انا للهء و انا الیه راجعون. دیدنی ها شبی از شب ها که از آسمان دینگک دینگک ستاره می بارید ، روح ادیسن عقب برج و باروی وزارت آب و برق رفت و دستار بر زمین زد و با عذر و زاری و احتمالاً قسم دادن های هزارباره، روشنی را مؤقتاً بر تاریکی به پیروزی رساند. در یکی از چنین شب های استثنایی بود که من – این مهاجر دموکراسی زده و مسافر غربت خواستهء جامعهء معدنی! – شوق دیدن تلویزیون به سرم زد. ساعت دهء شب چند شنبه ، چندم فلان ماه ، هرچهار کانال تلویزیونی موجود در کابل همزمان و همصدا و همقدم ، مصروف پخش فیلم هندی بودند. این واقعه شاید تصادفی بیش نبوده باشد ؛ ولی ، در افغانستانِ قاعده گریز ، هر تصادف لااقل روز یک بار واقع می شود. اگر حد خود را نشناخته و پا را از گلیم خویش دراز تر کنیم ، می شود چنین تهمت بست که در مجموع به جز اخبار داخلی که آن هم گزارش کارروایی های دیگران است ، تولید برنامه های دست اول در تلویزیون های شخصی آن قدر چشمگیر نبود. در بعضی ساعت ها از سینِ سلام تا گافِ گُدبای ، همه و همه را از منبع دیگری گرفته و با همان زبان اصلی – بدون ترجمه – نشر می کردند. تلویزیونچیان با این کار غم بیننده ها را می خوردند- در صورتی که کسی در قصهء شنونده ها نبود و غم شان را نمی خورد. نه ترجمه یی درک داشت و نه هم دوبله یی. یقین دارم که این کاریعنی نشر به زبان اصلی- به ویژه در کشوری که بسیاری ها زبان خود را نیز آنقدرها درست نمی دانند- قصدی نیست ، زیرا پیدا کردن مترجم درجه سوم هزار و یک مراتبه مشکل تر از پیدا کردن چرس و تریاک درجه اول می باشد، چرا که امریکایی ها برای مترجم زبان انگلیسی یک صد و پانزده هزار دالر معاش سالانه می پردازند و نمی دانم کدام مترجم حلال زاده یی باشد که این معاش رویایی را گذاشته و در یک صندوقچهء شیطان به کار دنیایی مشغول شود. این معاش را اگر خواستید ، می توانید با معاش سالانهء صوفی عشقری مقایسه کنید : یک پسته دهانی را عمریست که مزدورم هیچ است معاش من سالانه به سالانه در کشوری که رییس جمهور آن در ایران ، پشتو و در آلمان ، انگلیسی حرف می زند و در افغانستان کسی به حرف هایش گوش نمی دهد ، شاید بهتر باشد که پشت این گپهایی که از دل های با فراغ و اندیشه های بی فروغ برخاسته اند چندان نگردیم و به جای آن ببینیم که مثلاً شاعر نوآور حبیب الله رکین ، راکت تخیل را تا کجا پرتاب کرده است : به تلویزیون نظر کردم ، جمال کبریا دیدم رندان شهر مزار شریف ، مصراع دوم را چنین بربسته بودند: به کانال دگر رفتم ، محمد مصطفی دیدم در زیر چنین ابیاتی معمولاً باید نوشت : بدون شرح . البته که تلویزیون در غرب برای بسیاری ها برای عبور از گودال زنده گی اهمیت پلِ مُعلق را دارد و بدون آن، ریدن و آرمیدن میسر نمی شود. برای ما کسانی که در غرب شرقی هستیم و در شرق غربی ، این صندوقچهء متفکر ، زحمت اندیشیدن را می کشد و با بینش تیار و آماده در بشقاب از ما پذیرایی می کند. شاید از همین خاطر بود که من این بندهء کم دان بسیار گوی ، فریب فیمینیست ها را خورده و گاه از زیر چشم مصروف مطالعهء دقیق در اوضاع و احوال زنان می شدم . مثلاً : در مدت یک ماه جمعاً پنج زن را دیدم که چادر بر سر نداشتند و هم دو زن را که راننده گی می کردند – همهء شان خارجی بودند. البته این پنج زن جدا از دو خانمی بودند که یکی دوبار در تلویزیون ملی افغانستان بدون چادر ظاهر شدند و آهنگ خواندند. معلومدار آهنگ هایی که بیست سال پیش ثبت شده بودند. جالب است که سال گذشته آهنگ های خانم های مثلاً ایرانی یا اروپایی را بدون چادر و بعضاً با لباس های نه چندان برابر با خواهش و فرمایش طالبان ، نشر کردند ؛ ولی در مورد زن های افغان ، قانون یک بام و دو هوا مراعات می شد. از تجربهء شخصی اگر بگویم ، بهتر آن است که آدم پی کشف تناقضات در زنده گی افغانی نرود. زیرا عمر کوتاه آدمی برای این اکشن پرماجرا به هیچ وجه کافی نیست و نخواهد بود. درفرآیند جهانی شدن ، خاصتاً دانشمندان زنبارهء ما گفته اند که یا باید ما جهانی شویم و یا چادر باید جهانی شود. اگر سینمای افغانستان را نیز در جمع دیدنی ها بیاوریم ، سال گذشته چند تولید سینماگران افغان را که دیدم به لطف همایون پاییز در تالار افغان فلم بود. اصلاً کابل برای موتر جاپانی و فلم هندی است که دیار نازنین و بهشت هفتمین است. از چهل مؤسسهء تولید فلم که امروز در افغانستان وجود دارند ، تولیدات هر هشتاد تای آن بیننده ندارد. همان روزها ، پاییز دعوتی را سازمان داد که در آن خوراک عجیبی را برای اولین بار دیدم و خوردم که نام آن گُل منتو بود . قسم حق ندارید ولی حاضرم بگویم که هیچ خارجی وطنی و هیچ کندزی دیگری که خارج زده شده باشد و در هامبورگ بسر برده باشد و بعد از بیست و دو سال به وطن برگشته باشد ، وجود ندارد که آن چنان منتوی مزه دار را دیده و شنیده و خورده باشد. آن شب یکی از خارجی های حاضر در مهمانی به کارهای پاییز علاقه گرفت و در مورد فلم قربانی او پرسید که در بارهء چیست. چون حرف های پاییز ترجمه می شدند کوشش داشت که فارسی او نیز کمی خارجی فهم باشد ؛ به همین دلیل به عوض این که بگوید فلمش د رمورد مشکلات زنده گی زن های افغان است ، گفت : مشاکل زن ها ... من فوراً پیشدستی کرده و گفتم : در مورد مشاکل نسایی افاغنه می باشد. فهمیدن اینکه سینمای افغانی در رقابت با سینمای هندی زنده خواهد ماند یا خیر، از صلاحیت های عزراییل است. ولی آنچه وضاحت دارد اینست که سینمای هند تا سال های سال همچنان رفیق گلخانه و گُه خانهء ذوق و سلیقهء ما بوده و خواهد بود. زبان از دید علوم معتبر بین المللی ، فعلاً دو گروه افغان ها وجود دارند : افاغنهء داخلی و افاغنهء خارجی. افاغنهء خارجی پشت کوه قاف را در برخی از منابع، افاغنهء برگشت ناپذیر نیز گفته اند که از مشغله های ذهنی شان جستجوی طرق گوناگون فروش ، ترمیم و دوباره گرفتن ملکیت و جایدادهای ماضی قریب و ماضی بعید شان می باشد. بعضی ها افاغنهء فرنگی نیز نوشته اند که به کلی مردود می باشد. از مشخصات دیگر این گروه می توان از افغانیزه کردن عادات و رسوم و ظواهر امور شان نام برد که خوشبختانه مؤقتی بوده و هنگام برگشت شان ویزهء خروجی دریافت نمی کند. کاکه تیغون برای آن های که در داخل کشور بودند کلمهء افغانستانی و برای آن های که خارج از قلمرو قدرت دولت بودند کلمهء افغان را استفاده می فرمودند. افاغنهء برگشت ناپذیر را در کابل « سگ شوی» می گویند. از دید فقه اللغت ، « سگ شویی» مانند « پشک شویی » اصلاً مصدر جعلی بوده و در لغتنامه های دهخدا و فرهنگ معین و فرهنگ عمید و تاریخ غبار و قانون اساسی نیامده است. این واژهء استخوانسوز ، نقیضهء واژهء « جنگ سالار» می باشد که آن از دید افاغنهء خارجی، خود یک اصطلاح تقریباً جامعه شناسیک می باشد که در رسالهء تعریفات عبید زاکانی به اشکال گوناگون مسخ شده است. در کابل، قلب اصطلاحات و کلمات و واژه ها چندان کار ناجایز معلوم نمی شود. مثلاً : یکی از کسانی که از فروش کتاب روزگار می گذرانید و تازه از سرزمین با کتاب ایران گذرش به کابل افتاده بود ، در پهلوی افاضاتی که در مورد مطالعه و کتابخوانی و کتاب خریدن برای این جانب مرحمت فرمودند ، آدرسی را نیز در نزدیکی های وزارت خارجه لطف نمودند که به گفتهء ایشان مقابل کتابخانهء « عامیانه» قرار داشت آن نشانی موعود و بعید نیست که هدف جناب مبارک، کتابخانهء عامه بوده باشد. خوب ، از حق نگذریم که زبان گوشتی است و چنین بدزبانی هایی گاه از آن سرمی زند؛ چنان که یکی از آشنایان چند روز در غیبت صغرا بود و چشمان ما را به دیدار خود روشن نکرد و چون به زیارتش نایل آمدیم ، گفت خانمش در شفاخانه بوده و عملیاتی را از سرگذرانیده است. وقتی که پرسیدم عملیات چی ، گفت « عملیات پروستات». این هم از علایم نزدیک شدن یوم الموعود. مشاغل احزاب هفتگانهء پیشاور در کابل جای خود را به هفتاد داده اند ؛ ولی ، جدا از این حزب سازی ها ، سه پیشه و کار دیگر در کابل مطرح است. یکی که البته مهمترین آن ها نیز به شمار می رود کار در انجوها و مؤسسات خارجی است. دومی ، شغل همیشه بهار تجارت و سومی ، شغل انتظار کشیدن می باشد. منتظرین کسانی هستند که از جانب خانواده و دوستان مقیم خارج کمک دریافت می کنند و ناف خود را با روغن دالر و ایروی پشت کوه قاف چرب می کنند و کار دیگری ندارند جز انتظار کشیدن و صلوات فرستادن. غیر ازآنهای که به یکی از این سه کار یادشده مصروف هستند ، گروه عظیم دیگری وجود دارد که به نام باقی ملت معروف بوده و شغل و پیشهء شان جادوگری می باشد. من ، این راوی دموکراسی زده و لندهور کاپیتالیزم و سوسیالیزم چشیده ، باوجود آن که عمر درازی را زیر این گنبد لاژورد ضایع کرده ام ، تا هنوز نمی دانم که این اکثریت خاموش از چه زنده اند ، چه گونه زنده اند و مهمتر از آن برای چه زنده اند؟ این کدام سحر و جادو است که در آن آشفته بازار نرخ های انجویی به داد شان می رسد تا خر لنگ زنده گی خود و دور دسترخوان خود را به پیش ببرند؟ باید برای شرق شناسان- به اجازهء روح ادوارد سعید- یک بار دیگر چانس تحقیق را داد تا مگر این از مابهتران دریابند که آن پشک های هفت دَم از چه سحر حلال و از چی جادوی جایز برای پُر کردن شکم های بی هنر پیچ پیچ خود فیض برده و می برند. هزار پرسش خنده آور بر زبانت جاریست هزار پاسخ دندان شکن در چشمانش لاحول، ای دوست لاحول. به دیدن دوستی می روم . چند متر به خانهء شان مانده که لوحه یی توجه ام را جلب می کند : روانشناسی ، تعویذ ، جن گیری... . فوراً می فهمم که این تنها روانکاوی نبوده که زیگموند فروید را به شهرت رسانیده ، بل به یقین او از تعویذ و این چیزها نیز استفاده می کرده است. در کابل لوحه های جالب کم نبوند : موسیقی محلی موجود است ؛ پروفیسور ناشناس ابن فلان ... در قلعهء فتح الله بر دیواری پهلوی در ورودی یک رستوران با قلم سرخ نوشته بودند : از ورود اشخاص افغانی جداً معذرت می خواهیم . در میان تکسی با دوستان در بارهء این نوشتهء پرمعنا حرف می زدیم و این که آن را باید از جنس کدام نوع تبعیض باید به شمار آورد به نتیجه یی نرسیدیم ، ولی نوشتن چنین جمله یی آنهم در کشور خود افغان ها چندان خالی از حکمت نمی نماید. رانندهء تکسی – و یا اگر از خودگی کنیم ، خلیفه ، بدون صاف کردن گلو وارد صحبت های ما شده گفت : « معلوم است که آن جا چیست ، یا ساقی خانه است یا هم مُرده گاو خانه. ادامهء بحث را مصلحت ندیدیم. روزی سوار بر تکسیی شدم که از سیت عقبی می شد ماشین موتر را به خوبی دید. گفتم « خلیفه، آیا موترت با تیل می گردد یا به دعای پیر و استاد؟» خندیده گفت « به دعای بزرگان » آوازه بود که دولت می خواهد از جمله سی و هفت هزار تکسی موجود در کابل – که هر کدام چند سلطنت و امارت و ریاست را به چشم دیده اند- چندهزار تای آن را خریده و تعداد آن ها را تحت کنترول بیاورد. اگر چنین کاری صورت بگیرد ممکن مصرف آن را دولت جاپان به عهده بگیرد ، زیرا افغانستان برای قبرستان شدن موترهای جاپانی جای بدی نیست وآنچه که موتر است یا درونش جاپانی است و یا بیرونش. حتّا یکی از مشهور ترین خواندن های روز کابل خواندنی بود که در تصنیف آن از موتر جاپانی نام برده شده: اِی سراچه ره ببی آغا بچه ره ببی جوانمرگی « کرولا» می دوانه مرواری دانه دانه پس برآمد در کتابخانهء « عامیانه»- به گفتهء آن کتابفروش بزرگوار- نشسته ایم و حیدری شمع است و ما پروانه ایم. محو صدا و سیمای حیدری وجودی هستم و چون من چند تا پریشان حال و بی روزگار دیگر نیز مزاحم آن شاعر عارف هستند. مردی با قامت چون سرو داخل می شود که دریشی کاملاً سفید و بوت های کاملاً سیاه او خبر از حدت ذهن و شدت حال او می داد. ساجق جویدن او در همخوانی فرحت بخشی با کتاب های بی خواننده و مجلات بی خریدار کتابخانهء عامه قرار می گرفت. چون به ظاهر آن جناب نگاه خریداری افگندیم، شوری در ما پدید آمد و از تق تق صدای جویدن ساجق او به وجد آمدیم و گفتیم از شوق سر به الماری های مملو از کتاب های گرد و خاک گرفته بکوبیم و چون مولانا و مریدان که در بازار زرکوبان از صدای پتک های زرگران به سماع آمده بودند ، به سماع اندر شویم و نعره های زنیم که از هیبت آن هیچ خشتکی خشک نماند. خود را معرفی کرد که از برنامهء کتاب رادیو افغانستان آمده و می خواهد با حیدری وجودی در بارهء کتاب او مصاحبه کند. به جواب پرسش حیدری که کدام کتاب گفت که نامش را نمی داند و آن را تا هنوز ندیده، ولی از کسی شنیده که حیدری وجودی کتابی چاپ کرده است. عجب تصادف بی پیر! کتابخانه و کتابنویس و کتابشناس هر سه حی و حاضر و خلق الله هم چشم به راه و منتظر. چنان معلوم می شد که در کابل آهسته آهسته درک کرده اند که کارها را باید به اهل آن سپرد. حتّا گاه سخن از مدیریت نیز به میان می آمد. جاوید فرهاد گفت که برای مصاحبه یی خدمت وزیری رفته بود و در مورد کارهای فلان شعبه پرسش هایی داشت و در ضمن اشاره کرده بود به اهمیت مدیریت. جناب وزیر برایش گفته بود که فلان شعبه مدیریت نه ، بلکه ریاست می باشد. این هم از مدیریت تا مدیریت. در آخر چی بگویم جز این که اگر ما همین قدر کاردان و فرصت شناس که تا به حال بوده ایم بمانیم ، باید منتظر باشیم تا دوباره امریکای بیاید و طالب های را بیاورد و امارتی برپا کند و آن امارت ، عمارتی را در نیویارک فروغلتاند و بوشی فرمانروا باشد که خشمگین گردد و امارت خود آن ها برافگند و منتظران قد خم پا به رکاب فرستد که کاردانی کنند تا مگر همچو فرصت هایی پیش آیند که دیروز آمده بودند تا ما هنر فرصت شناسی خود را بر رخ جهانیان بکشیم و از فرصت ها استفاده کنیم ، چنان که تا به حال کرده ایم و می کنیم. هامبورگ می 2005 ، کاکه تیغون چگونه مسئله افغانستان حل می شود Cartoonist (Ghino Corradeschi) بعضی مسایل به صورت ذاتی شاخ و دم دارد و ضرورت به پرداز دادن آن نیست. ولی بعضی هم است که به علت بعضی گپ ها ، توسط بعضی جوانب شاخ و دم داده می شود.از انگشت نما نمودن جوانب که بگذریم از این چنین مسایل یکی هم حل مسئله افغانستان است. به نظر من حل مسئله افغانستان را به ناحق ناشد جلوه می دهند و برای آن شاخ و دم درست می کنند. حل این مسئله در یک چیز است و آن چیز هم " تبدیل " است. قبل از اینکه ناوقت شود من با یک استدلال مردافگن ،گپ را واضح می سازم : در افغانستان باید یک چیز اساسی تبدیل شود. از آخر شروع می کنم و نشان می دهم که تبدیل چیز های دیگر راهی به دهی نمی برد ؛ به جز از تبدیل یک چیز. تبدیل رییس جمهور : تبدیل رییس جمهور کلیدحل مسئله افغانستان نیست. زیرا در این کشور هر کس برای خود رییس جمهور است. جدا از این کی را می شود به عوض رییس فعلی انتخاب کرد؟ یونس قانونی ؟ در کشوری که قانون مراعات نمی شود چه لازم که بیشتراز پیش بی قانونی رادامن زد. گلب الدین حکمتیار ؟ معلوم نیست که راکتی نزدش باقی مانده یا نه ؟ بدون راکت کارهایش راکد خواهد ماند. رمضان بشردوست ؟انتخاب او به علت مخالفت با دیوانه کراسی ممکن نیست. برهان الدین ربانی ؟ مرده پرستی خوب نیست. ملالی جویا ؟ با انتخاب او خواندن تاریخی " گر ندانی غیرت افغانیم "بی معنا خواهد شد. لطیف پدرام ؟ انتخاب یک شاعر ، شعر افغانستان را تجزیه خواهد کرد. جورج بوش ؟ قبول نخواهد کرد. معاش رییس فعلی را که بوش بدهد معاش بوش را کی بدهد ؟ فکر نمی کنم اتحادیه اروپا پرداخت معاش اورا متقبل شود. ملا محمد عمر ؟ آدرسش برای ما هم معلوم نیست ورنه آقای کرزی را حتما ً برای او فکس می کردیم. تبدیل کابینه : در افغانستان کمتر کسی را سراغ داریم که تا حال کم از کم یک بار وزیر نشده باشد. تبدیل کابینه این خطر را ایجاد می کند که با مقررشدن دوباره وسه باره یی یک وزیر، به تعداد پاهای او افزوده شده و منبعد به شش پا روان گردد. تبدیل پارلمان : این هم راۀ چاره نیست. زیرا در اثر چهره به چهره شدن های بی پایان ، میکانیزم تبدیل در پارلمانی های ما تبدیل شده و نفس ِ تبدیل ، معنای خود را از دست داده است. همچنان مشکلات عملی در این راه زیاد است. برای تبدیل پارلمان شما باید با پارلمانی ها صحبت کنید و دلایل این کار را توضیح نمایید. این امر ناممکن است زیرا زبان پارلمانی های ما را فقط چار گروه می دانند : جن گیر ها تعویذ نویس ها بی زبان ها دیوانه ها پارلمانی که مملو از جنرال های به حج رفته ، پروفیسورهای ترک دنیا کرده ، داکتر های عصبی نظامیان صلح خواه ،عارفان زیردار گریختگی ، دیموکراتیک های تاریخ مصرف گذشته ، انقلابیون صوفی مشرب ، و ضعیفه های بی صلاحیت باشد ، برای مفاهمه ، جن گیر ها و تعویذ نویس های می خواهد که لا اقل در یکی از رشته های غیبی ، ماستری داشته باشند. در شرایط فعلی این گپ ممکن نیست زیرا اسناد تحصیلی تقلبی حتا در پارلمان ما نیز خریدار ندارد. می ماند بی زبان ها و دیوانه ها. بی زبان ها می گویند که پارلمانی ها گوش شنوا ندارند ؛ و دیوانه ها می گویند که با دیوانه تر ها گپ نمی زنند. تبدیل اردوی ملی : ضعف اردوی ملی به معنای به ریشخند گرفتن جها نسالاری مردانه است و عجیب اینکه با وجود این زن هاحتا گریه یی مخالفت با مرد سالاری را سر نداده اند. ولی هر چه نباشد ، کشور بی اردو چون مرد بی بیضه است. تبدیل اردو ، کاپی رایت جنگ سالاری را از دست یکعده گرفته به دست عدۀ دیگر می دهد. تبدیل همسایه ها : چارۀ کار ما نیست. صادرات و واردات ما درهم و برهم می کند. صادرات ما به برخی کشور ها ، مهاجر و آبروی برباد رفته و واردات ما طالب لیبرال و شوق انتحار است. به برخی دیگر ، صادرات ما را افاغنه و پوهنتون و واردات ما را افغانستانی ها و دانشگاه تشکیل می دهد. البته قلم دیگر صادرات ما به بعضی جاهها ، دست بوسی طویل المدت و پابوسی استقلال طلبانه، و واردات ما استالینزم مشروطه و داس و چکش برای خیاطی می باشد. تبدیل خط دیورند : اگر این خط به آنسو برود ، پرابلم های اینسو به آنسو می رود. منصفانه نیست زیرا برف خود به بام دیگران انداختن است. اما اگر آن خط به اینسو بیاید ، پرابلم های آنسو به اینسو می آید. عاقلانه نیست زیرا به جان جور شاخک چسپاندن است. ***** تا اینجا از چیزهای گفتم که تبدیل شان هیچ دردی را دوا نمی کند. حال وقت آن رسیده که بگویم ، چه را باید تبدیل کرد که مسئله افغانستان حل شود. صاف و ساده ، مردم را باید تبدیل کرد ، باز اگر مسئله افغانستان حل نشد آنوقت بیایید و از گریبان من بگیرید. 27 نوامبر ، 2007 ، هامبورگ ، کاکه تیغون درمحضراستاد پاسخ: عجب! شما هم مرا نشناختید؟ فکر می کردم فقط آدم های مشهور مرا نمی شناسند.یک وقت در سال نو یک کنسرتک داشتم ؛علاقمندان سینه چاک و شاگردان وفادار من با محبت زیاد شعری برایم ساخته بودند: این نغمه سراکیست بگو تا نسراید باید که از این مملکت او زود برآید گرباز بخواهد که به نوروز بخواند گویید به نوروز که امسال نیاید چه عرض کنم، حقیر استاد مستانه نام دارم. پرسش: چگونه به موسیقی روی آوردید؛ آیا کدام دلیل عقلی برای این کارشماموجوداست ؟ پاسخ: قصۀ آن دراز است. پدرمن مثل بسیاری از پدرهای ماوشماکمی دست ِلت داشت. درزمستان ها روز یک بار و در تابستان ها چون روزها دراز می شدند روز دوبار مادرم را لت می کرد. آن وقت ها هنوزحقوق زن و مرد مساوی نشده بود. از همین خاطر مادرم هیچ چیز گفته نمی توانست. ما نام خدا شانزده اولاد بودیم. از بین اولادها چون من چندبار خُراسَک شده بودم ، آواز جَروبَنجَر داشتم. یک روز مادرم مرا در یک زیارت برد ودعاکرد که خواننده شوم. در جواب مادر کلانم که پرسیده بود چرا در حق اولاد خود دعای بد می کند گفته بود : " بگذار که با این آواز جَروبَنجَر خود خواننده شود تا لااقل ــ من که نتوانستم ــ مردم بتوانند پدر اورا دشنام بدهند و انتقام مرا از او بگیرند." پرسش : مشوق شما درراه موسیقی کی بود؟ یعنی کی باعث شدکه به موسیقی آغشته شوید. پاسخ : پدرم هرروز می گفت : برو او ساده پَتان، اقلا ً یک دیپلوم بگیر. آدم ِ بی دیپلوم موتر بی پمپر واریست. لاکن مادرم همیشه زیر لب با خودغُم غُم کرده می گفت: یا خواجه سر فراز! طالع بجنگانه بنداز! اقلا ً یک پچُل پَتین ِ مَره خواننده بساز! همین دعای مادرم کار خودرا کرد ومن مبتلا به موسیقی شدم . پرسش : لطفا ً در مورد سبک و شیوۀ کار خود صحبت بفرمایید. پاسخ : به تمام دنیا معلوم است که سبک کار من چیست. من از هیچ خوانندۀ داخلی پیروی نمی کنم. همیشه عاشق ابتکار ونوآوری هستم . یگان وقت پیراهن احمدظاهر را گرفته درجان ناشناس می کنم ویگان وقت کلاه ظاهر هویدا را بر سر ظاهر چاریکاری می گذارم ــ اگر قدم برسد ــ یگان وقت هم دستمال بینی فرهاد دریا را از جیب وحیدصابری می زنم وبه دعای پیر و استاد ، خواندنی می سازم که به ده سال تمام شما بس باشد. خواندن های فلمی هندی را نیز خوش ندارم. فقط کامپوز و نغمۀ آن هارادرخواندن های خوداستفاده می کنم وبس. پرسش : درمورد هنرمندان اروپایی چه نظر دارید ؟ پاسخ : یک فرق اساسی بین خوانندۀ افغان و خوانندۀ اروپایی است ، شما مثلا ً درخواندن های ویدیویی مقایسه کنید. خوانندۀ افغان ، نام خدایش ،سنگ واری سنگین است. با مجسمه ها رقابت می کند. تا بالایش کارد نکشی، ازجایش تکان نمی خورد. خواننده های اروپایی مثل آن که در پاچه هایشان کیک درامده باشد، قرار و آرام ندارند. گِردمی گردند فقط که چیزی را گُم کرده باشند. نمی فهمم که چطور سر گنسَک نمی شوند ؟ به نظر من اصلا ً اروپایی ها برای تلویزیون ساخته نشده اند. چه بگویم ؟ خیر باشد ، پولدار هستند، سال که گرم آمد زاغ بودنه می گیرد. پرسش : در موسیقی از کی ها متأثر هستید ؟ پاسخ : قسم به روزی که از هیچ کس . اصلا ً چرا از کس متأثر باشم ؟ خوش ندارم که با کس نول به نول شوم. برعکس تمام آوازه ها، از همه خوش هستم. پرسش : نظر شما در مورد کنسرت های افغانی چیست ؟ پاسخ : وقتی کنسرت افغانی می گویید باید فورا ً نوع آن را معیین کنید. کنسرت افغانی انواع مختلف دارد، مثلا ً کنسرت نظامی ، کنسرت فکاهی ، کنسرت تعارفی ، کنسرت تجارتی ، کنسرت مجبوری کنسرت نام کَشی، کنسرت پوپنک زده و ندرتاً کنسرت موسیقی. البته این تقسیم بندی کنسرت ها از آن وقت های است که هنوز خواننده کشُی مود نشده بود. امروز به این انواع ، می توانید نوع کنسرت تروریستی را نیز اضافه کنید. پرسش : مقصد شما از کنسرت نظامی چیست ؟ پاسخ : کنسرت نظامی نوعی از کنسرت است که در آن اشتراک کننده ها در پهلوی هوسانه خوردن شورنخود خوردن ، یک شکم لت جانانه نیز می خورند . پرسش : پس کنسرت پوپنک زده چیست ؟ پاسخ : کنسرتی است که شنونده ها چهار چشمه خواب رفته اند ولی خواننده همچنان ، همان خواندن های قدیمی وتکراری وکرم زده را می خواند وایلا کردن والا نیست. پرسش : جایی شعری دیدم به نام شما ، آیا شعر هم می گویید ؟ پاسخ : به نظر من یک خوانندۀ کامل در شرایط امروز افغانستان، هم باید خواننده باشد هم شاعر هم نوازنده، هم آهنگ ساز ؛ هم باید خودش استدیوی ثبت داشته باشد هم دکان سی دی فروشی وهم یک کانال تلویزیونی شخصی . البته در پهلوی این ها فراموش نکند که برای حفاظت جان ، تمرین کاراته بوکس و کونگ فو مهمتر از تمرین موسیقی بوده و باعث بقا و جاودانگی هنرمند می شود. باید اعتراف کنم که تا هنوز به سویۀ آقای بیدل نشده ام اما همینقدر شده که پوز تمام حریفان را به خاک بمالم. چون زیاد وقت ندارم ، فقط چند نمونه برایتان دیکلماتوری می نمایم : می خوانم مست ، همدم غم نشدم در قصۀ راگ و تال و سُر هم نشدم شاعر بودم چو شهرتم کمتر بود خواننده شدم ولیک آدم نشدم یک خواندن مستِ لوگری باید کرد مستانه ،خرام زَر زَری باید کرد هوشدار ، زمانه ظالم است ای دختر پس چَک چَکِ زیر چادری باید کرد ما سی دی خود مانده و خود بشنیدیم گفتیم شنیدنی است امّا دیدیم از جمله عجایبات عالم باشد دیوانه شدیم و سر به خود خندیدیم این نغمه اگر نغمۀ ترکیست ، بگو یا خواندن من خواندن هندیست ، بگو تهمت کردی ،دروغ گفتی ، بُزدل پس فرق میان من و تو چیست ، بگو این بانگ من است یا که این بانگ سروش کزهیبت آن دیو نشسته خاموش آهنگ مرا کسی نمی خواهدو من خود کوزه گرم ، کوزه خرم ، کوزه فروش این غُرغُر پیهم است یا موسیقی این غُم غُم مبهم است یا موسیقی از چیست که استخوان ما پوده شده تأثیر مگر نم است یا موسیقی پرسش : لطفا ً یک خاطرۀ جالب خودرا قصه کنید. پاسخ : البته این خاطره مربوط به وقت های است که هنوز لفظ " هنرمند " مود نشده بودومردم عزیز ما را سازنده می گفتند. در سرای شمالی از کسی بیعانه گرفته بودم و هارمونیه به پشت می رفتم که مجرایی بدهم. ناگهان چندتا از بچه های پیش از پدر ، مرا گیر کرده و شروع کردند به سنگباران کردن. من هم چالاکی کرده و به درختی بالا شدم. در همین وقت یک سگ دیوانه پیدا شد و پشت بچه ها دوید و آنها گریختند. چون سرم از چند جا شکسته بود ، بیحال زیر درخت نشستم و مردم بیکار هم برای سیل دورم حلقه زدند. بیعانه والا که دید ناوقت شده پشتم برآمد و اتفاقا ًمرا آنجا پیدا کرد، چون سرم را دیگران شکستانده بودند هارمونیه ام را شکستاند. یک نیکی اورا هیچ وقت فراموش نمی کنم که با وجود همۀ گپ ها دشنام ناموس نداد. پرسش : راستی چرا نام تان " مستانه " است ؟ پاسخ : امروزعلما ثابت ساخته اند که عصر غم خوردن گذشته است . امروز باید فقط مست و شاد خواند و بس . چون زمان مست خوانی است ، تخلص خود را " مستانه " مانده ام؛ باید مشتری ها از تخلصم بدانند که مست خوان هستم و محافل عروسی و شیرینی خوری وختنه سوری را خوب گرم می کنم . راست راست، خواندن که زلف افشان و شانه پَران و خشتک جنبان نباشد اصلا ً هیچ خواندن نیست. مارچ 2006 ، هامبورگ ، کاکه تیغون جایزه برای کرزی قلم گفتا به بوش، آیا به کرزی می دهی یا نه ؟ از آن چیزی که از هر جیب تو افتاده صد دانه مدالک، یا نشانک یا فلانک، هرچه پیش آمد بده! حتما ً دعایت می کند، این مرد ِمردانه چه آبادی، چه آزادی، چه داد آورده این مردک فقط با چشمک و انگولک واطوار رندانه جهانبانی اگر دانی، سخندانی نمی دانی نهفته در سخن هایش دو سه صد تا شفاخانه حریفان جمله پَس پَس رفته اند از زور تدبیرش اگر مرد است بن لادن، برون آید زپَسخانه چو مردان ِ خدا، نیکی نماید، لیک پنهانی چنان چون شمس تبریزی، که نیکوبود دزدانه کُله دارد، چپن دارد، مدالی هم به دستش ده که باد آورده را بر باد باید کرد، شاهانه 15 مارچ 2007 ، هامبورگ ، کاکه تیغون




نوشته شده در Sun 16 Dec 2007ساعت
1:39 توسط کاکه تیغون | |
نوشته شده در Sun 9 Dec 2007ساعت
1:35 توسط کاکه تیغون | |
نوشته شده در Sun 2 Dec 2007ساعت
5:40 توسط کاکه تیغون | |
نوشته شده در Sun 25 Nov 2007ساعت
12:20 توسط کاکه تیغون | |
