تبليغاتX
کاکه تیغون
کاکه تیغون

طنز

 

عریضۀ خالی و وادی خاموشان

 

 

 

ظاهراً ظاهرشاه دیگر برای همیشه در انظار ظاهر نمی شود. از مدت ها بود که جمعی روشنفکر ادعا داشت ، ظاهر شاه مرده است. کسی باور نمی کرد؛ تا در آخر ِدوبارۀ کار

رییس جمهور گفت ، ظاهر شاه مرده است و مردم باور کردند.

در زمان ظاهر شاه وقتی کسی ازروشنفکران چیزی می گفت ، مردم باور می کردند.

آنچه را اما سیاستمداران می گفتند، کسی باور نمی کرد.

ظاهر شاه فقط با مرگ خود توانست ثابت کند که امروز مردم حاضراند حتی حرف رییس جمهور را باور کنند ولی دیگر حاضر نیستند حرف روشنفکران را جدی بگیرند.

نمایندۀ افتخاری روشنفکران می گفت که این گپ ریشه در باور های پر از خرافات مردم

دارد زیرا مردم از قدیم به این باور بوده اند که :

                                  خبر بد به بوم باز گذار

از دوستی که مراسم تشیع جنازه را در تلویزیون دیده بود پرسیدم : کی ها آمده بودند؟

گفت : همگی!

عجب جوابی.

معلوم می شود که مرگ ، آغاز قدم نهادن ما به سوی وحدت ملی است. حتی آن های که

هیچ روز ِ زندگی شان بی شعار " مرگ بر ظاهر شاه " نمی گذشت ، درروز مرگ او شعار" زنده باد ظاهر شاه " را سر دادند.

حکومت هند یک روز عزای ملی اعلام کرد. این خود ثابت می سازد که دلیپ کمار

هنر پیشه فقید سینمای هند ، حقیقتا ً از غزنی و در نتیجه از افغانستان بوده است.

اما عزای سه روزه در افغانستان با این تقاضای رییس جمهور همراه بود که رسانه ها در

این ایام از پخش موسیقی خودداری کنند.

یک انسان مگر چند قرن باید عمر کند که ما مردم قادر به شناختنش شویم؟ ما حتی بعد از 93 سال نیز ظاهر شاه را نشناختیم :

مردی را که سراسر عمرش سرشار از عشق به موسیقی بود ؛ کسی را که در بیمار ترین

لحظات عمر خود نیز دست از حضور یافتن در مجلس موسیقی نکشید .

آیا چنین کاری در حق چنان مردی روا بود؟

از جمله یک لک و بیست وچهار هزار گناه قانونی و غیر قانونی کرزی شاید این تقاضا

نا هنرمندانه ترین گناه او بوده باشد که  تنها از جانب طالب های سازدشمن، مورد عفو

قرار خواهد گرفت و بس. از طرف دیگر، آگاهان گفتند چون موسیقی کشورخیلی مبتذل

شده، رییس جمهور خواست به این بهانه برای لااقل سه روز هم که شده، شر آن را از

سر مردم کم کند.

معمولا ً محمد زایی ها به زودی و آسانی دست از زندگی نمی شویند وتا خسته نشوند

عمر می کنند. ظاهر شاه نیز بیدی نبود که از باد های عمر بلرزد.

ولی از وقتی نمایندگان " انتخصابی " ـــ به روایت دیگر " انتصخابی " ـــ پارلمان ما

او را بابای ملت ساختند ، دیگر تحمل زندگی را نکرد و این بیماری" بابای ملت " اورا

از پای در آورد.

مرگ ظاهر شاه برای ما بهانه شد که باز در جستجوی فرشته برآییم. نمی دانم چرا گذشت

روزگار به ما نمی آموزاند که جای فرشته در زمین نیست.

امروز اگرکرزی می گوید که ظاهر شاه خوب است، به این معنا نیست که ظاهر شاه بد است یا هم اگر جمعی روشنفکر می گوید که ظاهر شاه بد است ، به این معنا نیست که

ظاهر شاه خوب است. گاهی هم اتفاق می افتد که در پهلوی روشنفکران و سیاستمداران

ناگزیر شویم خود ما هم تفکر کنیم و عقل و حوصلۀ خداداد را کمی مورد بهره برداری

قرار دهیم. امروز این فرصت از آن فرصت های ناگزیر است.

با این که مفهوم زمان  برای ما بیشتر ساعت های اُمیگا و رادو و ستیزن را تداعی می کند

ولی آیا ممکن نیست، وقتی بررسی کار شعری باباطاهر در بستر زمانی خودش صورت

می گیرد، بررسی کار سیاسی بابا ظاهر نیز در بسترزمانی خودش صورت گیرد؟

می ترسم، چهلچراغ  ِ روشن بینی در کشوری که در آن هنوز ملتش تولد نشده، بابای ملتش وفات کند، سرنوشت بهتری ازسرنوشت آن چشم دیگر ملا محمد عمرنداشته باشد.

 

  

 

ظاهر شاه درحدیث رفتگان :

 

 

 

یگان سردلبران را می شود گاهی در حدیث بزرگان یافت. در این جا از زبان زمامداران

رفته و نرفته ، مخلوع و موجود ، مقتول و متواری، گلچینی برای شما فراهم آورده ام که

برخی از آن ها از طریق صفحه انترنتی " وادی خاموشان " بدست من رسیده است.

 

با ساز و ترانه پادشاهی کردی

با منطق شاهی  بیوفایی کردی

در کشور شاهنامه و رستم ورخش

با اسپک چوبی ، کاوبایی کردی

 

                                  ـــ شاه امان الله ـــ

 

در این جا قدر کس را کس نداند

اگر شاهی نمایی یا  گدایی

بیا با من به سوی دشت بَرچی

شمالی لاله زار باشه به ما چی

 

                             ـــ امیر حبیب الله کلکانی ـــ

 

دره به دره هوای پغمان به دره

آهسته مرو که موج آبت ببره

از جمع بزرگ ِ شاقلی ها یک کس

پیدا نشد و نگفت، خوابت نبره ؟

                                  ــ محمد نادر شاه ــ

         

                          

به پرواز آ و شاهینی بیآ موز

چراغ خویش بی نوبت میفروز

رسد تا دور ما دیوار این میخانه می ریزد

گهی از جیب من روزانه صد دیوانه می ریزد

کمی کار و کمی ظلم و کمی قهرو کمی زور

اگر می داشتی، می ماندی شه، تالب گور

 

                                             ـــ داوود خان ـــ

 

نه من شاهم نه سردارم ، تواریش

نه من ملا و اشرارم ، تواریش

اگر گویند شه رفت و سفر کرد

فلانم هم نمی خارم ، تواریش

کتاب عقل دوران نوینم

درخت سرخ ِ پُربارم، تواریش

هر آن کس را که باری کُشته باشم

دگر باره نیآزارم ، تواریش

 

 

                                  ـــ نور محمد تره کی ـــ

 

فرقی نکند شاه و گدا در دینم

بر گردۀ هردو می زنم قمچینم

در نام اگر امین باشم، باشم

من رهبر سخت نا امینم ، اینم

 

                                      ـــ حفیظ الله امین ـــ

 

به ارتجاع جهانی بگو که مرگت باد

همیشه مونس تو کله های خالی بود

خبر رسید که آخر شمالکی بُردش

کسی که دشمن همسایه یی شمالی بود

 

 

                                    ـــ ببرک کارمل ـــ

 

شاید کسی نبوسد، جز دست عقل ِ بی پیر

من چشم خویش ماندم ،بر نقش پای تدبیر

این تخت بی زبان را، باید که می گرفتی

یا با زبان شمشیر، یا با صلاح تزویر

  

                                    ــ داکتر نجیب الله ــ                              

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که قدر ما نمی دانند مردم

چه خذمت ها نمودم شد فراموش

به حرف من نکرد آخر کسی گوش

 

                              ـــ صبغت الله مجددی ــ

 

نکرده است جهاد و دلیل آن این است

که پول داشت خودش، حاجت جهاد نبود

اگر یگان طرف آباد بود، می دانم

که در زمانۀ او سیل و تند باد نبود

 

                          ـــ برهان الدین ربانی ــ

 

من مسلمانم ، مسلمان زاده ام

لعنت خلق و خدا بر دیگران

 

                          ـــ ملا محمد عمر ـــ

 

ای خدایا می رسد ازقندهار آیا انار

چونکه امیدی ندارم غیرازآن،  یک در هزار

از همان روزی که می خواندم که " بابا آب داد "

گشته ام عاشق برآب از رحمتت ، پروردگار!

کاش از آغاز سر بر آستانش می زدم

شهرت نیکش مرا بسیار می آمد به کار

من هم از امنیت اینجا را بهشتی ساختم

هرچه شاگردانگی ها داده بود آمد به کار

وحدت ملی برآرم آخر از زیر پلو

سفره یی پاکیزه دارم، اشتهای واره دار

آخرش طالب به تدبیرم سلامی می زند

یک سلام و ده سلام و صد سلام  ِِ ریشدار

 

                                        ـــ حامد کرزی ـــ

 

شعر ذیل منسوب به خود ظاهر شاه است. در اصالت آن بسیاری از جمله خلیل الله خلیلی

نیز شک نموده اند :

 

 

به داغ نامرادی سوختم ای اشک توفانی

نه کُنجی دارم و عیشی، نه سالنگی نه پغمانی

مرا گویند سُستی، سُست گویان راست می گویند

کمی سُستی کند هر جا رسیده دست افغانی

در این غربتسرا صد سینه گپ دارم، نمی گویم

چرا گویم؟ چه سان گویم؟ نباشد کار آسانی

دموکراسی و آزادی نمی دانند این مردم

کجا افگنده ام من عقل ایشان را به زندانی

مرا سرعت نمی فارد، تأنی خوی من باشد

نمی خواهم بلای انقلاب و جَور ِجولانی

نه من مردم کُش و مردم ستیزو مردم آزارم

فقط از کار و از زحمت کشی یک ذره بیزارم

 

 

                                      پنجم اگست 2007 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

  

                              

نوشته شده در Sun 18 Nov 2007ساعت 0:27 توسط کاکه تیغون | |

 

چرا مایکل جکسون زن افغان نگرفته است

 

 

 

 

این روزها، بی بی سی مصاحبه یی با جرمین جکسون، آواز خوان سیاه پوست امریکایی

وبرادر مایکل جکسون، نشر نموده که برای ما حاوی چند گپ مهم است :

 

ـــ جرمین جکسون زن افغان دارد.

 

بعد از انحطاط موسیقی در امارت طالبان، به نظر می رسد که پیشرفت زن های افغان در

عرصه موسیقی، چشمگیر تر از مردهای افغان باشد. آن روزهای که ما زیر بیرق ظاهرـ

شاهی به سر می بردیم، وصلت هر دختر افغان با یک غیر افغان، منجرمی شد به صلب

تابعیت آن دختر. امروز ظاهرا ً چنین معلوم می شود که ازدواج دختر های افغان با

سیاه پوستان و آواز خوانان، آنقدر عادی ومعمولی شده که هیچ افغانی ، در هیچ جا، به رسم مخالفت با آن، حتی دست به تظاهرات و آتش زدن پرچم سیاه پوستان نمی زند.

این یعنی جادوی موسیقی.

موسیقی پیونددهندۀ قوم ها، ملت ها و رنگ هاست؛ وشاید اگرملا محمدعمرنیز موسیقی را منع نمی کرد،امروزبه جای دختر بن لادن، دختر بوش را گرفته می بود.

یکی از عادات مردانه که در افغانستان هنوز رنگ و رونق دارد، سنت " بَدگرفتن " و

" بَددادن " است.به منظور آشتی دادن خانواده هاو مهمتر از آن، قوم ها، دختر می دهندو

می گیرند که این رسم را " آلِش بَدَل" و آن دختر معاوضه شده در مقابل مصالحه را

" بَد" می گویند. برای آشتی میان افغانستان و امریکا، اصل ِ آلش بدل و مصالحۀ

بین المللی مراعات نشده است؛ وقتی مایکل جکسون برای برادرخود،دختر افغان را به بد

می گیرد باید در مقابل، خواهر خود، جنت جکسون را به بد بدهد.

 

ـــ " حالا تصور می کنم که یک انسان کامل هستم ."

 

این را جرمین جکسون در مصاحبه خود گفته . جالب است ؛ ما انتظار کامل بودن حتی

خود مایکل جکسون را نداشتیم چه رسد به کامل بودن برادرش.

از انسان کامل ِ ابن عربی تا انسان کامل جکسونی ،چه چیز های را که ما مردم تجربه

نکردیم . حتی امارت اسلامی انسان ناکاملی مثل ملا محمد عمر رانیزبا چشم چَپ دیدیم

که سرانجام، شاهد مقصودبا رنگ دیگر و از مکانی دیگر در آغوش آمد.

کامل بودنی که مایکل جکسون با جراحی پلاستیک در جستجویش بود، با ازدواج با دختر

افغان برای برادرش میسر شد و این خود با زبان ِ حال می گوید ، این مرد است که

" نیمۀ دیگر " است نه زن. به عبارت دیگر، این مرد است که باید کامل شود نه زن.

 

ـــ جرمین جکسون درسال 1989 مسلمان شده است.

 

این سال برابر است با سال خروج عساکر شوروی آنوقت از افغانستان. بعد ازآن همه

مبارزات، جالب می بود که می شنیدیم مثلا ً گورباچوف، یلتسین یا پوتین مسلمان شده اند.

ولی چنین واقع نشده ؛ ابتکار عمل باز هم به دست ما نیست. این بار به دست امریکا ست:

یکی از شهروندان آن که به موسیقی روی آورده بود، به اسلام روی آورده است.

اصلا ً در غرب، از مقام مستی بوش تا سرزمین سایه های بوش، در پهلوی مبارزه با

کشور ها و گروه های تروریست اسلامی ــ با تروریستان غیر اسلامی مبازره صورت

نمی گیرد ــ  نوعی مغازله با جهان اسلام نیز وجود دارد.

این مغازله در رعایت ظواهر امور خلاصه  شده و از معده به قلب نمی رسد و ازهمین     سبب بحران آفرین است که امروزی ترین آن رامیتوان " بحران اسلامی ارزش ها "

نام داد :

غربی که به اقتصاد و فرهنگ خود غَرّه است ، برای مرد مسلمان بنگلادیشی جایزۀ اقتصادی اعطا می کند و برای ترک مسلمان ، جایزۀ ادبیات نوبل.

ولی ما در کجا قرار داریم ؟

مهم نیست. شاید منتظر هستیم که در لابلای کمک های سال 2007 امریکا، قرائت جدید

از دین خویش رانیز از آن ها دریافت کنیم. بعد فکر کنیم که عیدمحمد، آواز خوان

سی و پنج سالۀ افغان را که دو روز پیش از نشر مصاحبۀ جکسون، در ولایت پکتیا

کشته ایم ، اول باید با جرمین جکسن معاوضه می کردیم و بعد زن افغان اورا عوض

خودش می کشتیم.

 

                                           ***

 

به جواب پرسشی که در عنوان مطرح شده باید گفت که صائب نظران و صاحب خبران

به این نظر هستند ، مایکل جکسون که برای برادرخود زن افغان گرفته ، می خواهد

ببیند، آخر ِکاربرادر به کجا می کشد تا بعدا ً برای خود تصمیم بگیرد.

او نیک آگاه است که نتیجه چنین عملی را نمی توان با جراحی پلاستیک اصلاح کرد.

 

                                        11 فبروری ،2007 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

 

از آدم تا بوزینه

 

یک شبی خشمیدبرخود داروین

زدشپوی خویش راسا ً برزمین

گفت " او مای گاد " کشفم پشم شد  *

رفته رفته راۀ دوزخ لشم شد

در گمان بودم چه کشفی کرده ام

لا اقل ترکانده ام صددانه بم

اینکه پشت آدم از بوزینه است

معذرت می خواهم ای آدم پرست

فکر کردم از پس بوزینگی

کم کمک کم می شود فهم سگی

مدعی شاید که آدم می شود

صاحب افکار محکم می شود

آدم آخر می رود سوی سما

می شود یک روز مهمان خدا

بعد از آن بالا تماشا می کند

هرچه خامی کرده رسوا می کند

آخرش اما از آن نقش نجیب

مانده عکسی ، یادگاری بس عجیب

چیست ؟ ای بابای آدم! این دوپا

واقعا ً می باشد از جنس شما؟

از کدامین ره مگر زاییده شد

آدمیت پیش او گاییده شد

چشمکی رندانه زد آدم به او

گفت بگذر زین سوال ِ کس مگو

آدم آدم نیست ،آن آدم کجاست؟

آنکه گفتی از پس بوزینه خاست

من نمی دانم که کی از جنس کیست

یا که پشت و نسل هردو از یکیست

یک سلام از من بگو بوزینه را

آن اخی را ،آن من ِ دیرینه را

کای برادر! اینکه نامش آدم است

کارو بارش درهم است و بر هم است

آنکه ناآدم بود از آدم است

آدمی خود مادر ناآدم است

این سوال و این جواب اصلا ً مباد

زنده بادا هرکه گوید مرده باد

                                    

                   خزان 2002 ، هامبورگ ، کاکه تیغون             

 

* Oh my Good

 

نوشته شده در Sun 11 Nov 2007ساعت 12:11 توسط کاکه تیغون | |

                                         

 

بچه زاییدن کرزی و دخترزاییدن پارلمان

 

 

 

رامين ثاقب

 

شک نیست که شنیدن خبر خوش از افغانستان از جملۀ نادرات است. این روزهااما طالع  

افغانستان جنبیده ویک خبر نه که دوخبر خوش، یکی و یکباره همه را غافلگیر کرده است.

خبراولی ، تولداولین فرزند ِ اولین رئیس جمهور ِ اولین جمهوریتِ بعد از اولین امارت طالبان است.

اهمیت داخلی این خبر خوش دراین است که این فرزند پسراست و این یعنی که رئیس جمهور، واقعا ً مردانه است  ومی شود بر او اعتماد کرد. این زاییدن، گراف شهرت کم رنگ

اودرداخل کشور را، بی هیچ مبالغه یی، سیر صعودی خواهد دادوپایه های ریاست اورا

محکم و مردانه خواهد نمود.

درساحۀ جهانی، بچه دار شدن او باعث خواهد شد، از جنرال مشرف تا احمدی نژادازیک

سو، وانگلا مرکل تا هلری کلینتون ازسوی دیگر، به او به چشم دیگر دیده ودر گستاخی های خود، صرفه جویی کنند.

خبر خوش دومی از تولیدات جنسی کرزی نه، که ازتولیدات نقدی پارلمان اوست. پارلمان

منشوری را به تصویب رسانیده که بر اساس آن تمام جناح های سیاسی و طرف های درگیر جنگ در افغانستان و جنایات جنگی شان، مورد تعقیب عدلی و حقوقی قرار نمی گیرد. در تعبیر غیر پارلمانی یعنی،هرکه تا حال هرچه کرده، مورد پیگرد قانونی قرار

نگیرد؛ یعنی چیزی به نام جنایت جنگی اصلا ً وجود ندارد. نام این ابتکار را گذاشته اند ،

مصالحه ملی.

دو خبر خوش: یکی بچه زاییدن کرزی و دیگری دختر زاییدن پارلمان.

برای گرگان باران دیده، نام " مصالحه ملی" آشنا است. می بینیم، از داکترنجیب الله تا

تمام جناح های شریک در حکومت امروز، موافق مصالحه ملی بوده و هستند. درصحنه

تعاملات سیاسی افغانستان، این همه اتحاد نظر و همسویی، بیسابقه و مایۀ مباهات است.

در این لحظه باید لعنت بر آن های فرستاد که می گویند: " مصالحه ملی خواهان امروز،

دیروز خود بر ضد مصالحه بسیار جنگیده و خون ها و فرصت های بسیار را به هدر داده اند."

ولی حقیقت چیزی دیگری است. روز از نو، روزی از نو.

نماینده های مردم برای بار هزارو یکم چنان کرده اند که پیامبر اسلام فرموده :

" آنچه به خود نپسندی، به دیگران نپسند. " از خود آغاز کرده اند. اول اشتباهات خود را

ندیده می گیرند و بعد گناهان همۀ ماوشمارا خواهند بخشید و بعدش گناهان همۀ مسلمانان را. احتمال دارد که این حاتم بخشی را ــ اگر از بدنام شدن بنیادگرایان داخل پارلمان نترسند ــ شامل حال غیر مسلمانان نیز ساخته و جهان را به ندیده گرفتن جنایات جنگی

دعوت کنند و مصالحه ملی را به حیث ارمغان افغانی به جهان صادر نمایند.

از گذشته باید آموخت. آنانی که از گذشته نمی آموزند، مجبور به تکرار مصالحه ملی

هستند.

قابل تقدیر است که از امنیت روانی برای جناح های سیاسی، صحبت می شود و جای شکراست که از امنیت وجدانی حرفی به میان نمی آید.

جامعۀ بین المللی با این همه پولی که بالای تعمیر پارلمان مصرف کرده، نمی خواهد

 

 

با مصرف دوباره آن را تبدیل به زندان کند.

نمی دانم بوش ازسرنوشت خود ترسیده یا مصالحه سالاران از سرنوشت صدام حسین،

عبرت تاکتیکی گرفته اند یا هم اینکه گزارش های سازمان حقوق بشر، ما وپارلمانی های

مارا موی دماغ کرده که به یاد مصالحه ملی افتاده ایم. هرچه باشد، در جهان و در

افغانستان، امروز چیزهای واقع می شوند که تعریف جنایت جنگی را زیر سوأل می برد.

ولی با همۀ احترام به مصالحه ، باید با دید بازتر از بوش به قضایا نگاه کرد.

یا جنگِ جنگ یا صلح ِ صلح! یعنی چه؟ مگر امروز قرار است قیامت شود؟

 

خبر خوش سومی که هنوز منتشر نشده، حتما ً ختنه شدن پسر آقای رئیس جمهور است

که باعث فراوان شدن گوشت اضافگی گردیده و در پایین آوردن نرخ گوشت، صددرصد

موثر خواهد بود.

 

 

                                 1.02.2007 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

 

 

 

تیک هی

 

کاکه تیغون گفت حالت یک کمی باریک هی

گفت آن پاگل پسراما که سب کچهه تهیک هی

 

قایداعظم کلاه پوست داردزنده باد

رهبر ما گر چه مفلس هست لیکن شیک هی

تونلی از الفت دیرینه رفته آن طرف

مثل دالان فلانی پر نم وتاریک هی

اندکی دوری برای دوستی خوب است خوب

سرحدآزاداست دوری هم کمی نزدیک هی

آمدی دامن کشان تنها نیا ای نا جوان

خانمت را هم بیاورنوبت پک نیک هی

ناکجایت گرنمی خارد چراپس تاهنوز

شش جهت در انتظاردعوت ششلیک هی

مانده غایب مهدی آخرزمان ازدست تو

وضع مغشوش است وحالت هم دراماتیک هی

خلق خالق تنگ کردی در رقابت چونکه خود

خالق حزبی و تنظیمی و هم تحریک هی

هم نری و هم غری و هم جهاد خیبری

یک کمی کارت گمانم ناقص التکتیک هی

این چه تیزاب است یا آب است یا جنس مذاب

کنترولی ناکجایت را بفرما لیک هی

می پزی دال و چپاتی را به نیروی اتم

موتر اقبال چالان می شود تبریک هی

نوشته شده در Mon 5 Nov 2007ساعت 18:44 توسط کاکه تیغون | |

 

برای معشوقه ء پیر

 

گذشت آنکه تو هم تازه و جوان بودی

رئیس و رهبرکابینهء زنان بودی

رفیق " مهوش" و " گوگوش" و "نغمه" و " مُرسل"

رقیب رهبر مخلوع طالبان بودی

در آن زمان که نه من بودم و نه بن لادن

تودر ترور چو سرمشق دختران بودی

هنوز حکم ملل متحد نیآمده بود

که زیرغَرغَره، در دست، ریسمان بودی

به عهد خود به فلک هم که تن نمی دادی

به زخم کس، نه تو مرهم نه پانسمان بودی

یگان کرت به زمین هم نظر نمی کردی

چرا که در نظر خویش، آسمان بودی

کرشمه از توو دردکمر زمن، گویا

که در جوانی خود خوب، پهلوان بودی

به دست های خبیث مجردی، صابون

برای مقصد شب های جمعه، جان بودی

" مگر تو خواهر و مادر نداری؟ ای بدبخت! "

همین به نوک زبان تو بدزبان بودی

جوانی پَرزد و گنجشک گشت و رفت و گریخت

گذشت آنکه تو هر کارهء زمان بودی

چه تیغ ها زده ای، لیک منکری امروز

چرا چرا؟ تو مگر عضو پارلمان بودی؟

کنون که پیر شدی حاجت شکایت نیست

تو در جوانی خود نیز ناجوان بودی

 

                                       1.3.2007 ، هامبورگ، کاکه تیغون

 

 

نوشته شده در Fri 2 Nov 2007ساعت 19:54 توسط کاکه تیغون | |

 

ان سوی خط

 

جوش می زددل من دوش چودیگ سمنک

که دو سه روز دگر می رسم اندر وطنک

غربت خواسته ناخواسته می گرددومن

دگرانم که بگویم من وحاشا که منک

درتپش بودم و نبظم بدرازقاعده شد

اضطراب امد وترس امدو می زدشتنک

مثل ان بودکه مجنون به جنون امده بود

درتمنای دهل بودم ورقص واتنک

خشتک صبردریدم باز دیدم که نشد

پاچه را برزدم و پاره نمودم یخنک

لکنت بی پدرامدگگگفتم چه چه شد

حرف لغزیده ووا مانددهان سخنک

گفتم ارام شوم رام شوم هیچ نشد

لرزه دور از سرکم از تنکم از بدنک

سینه ام غرق هیاهوی مصاف میوند

درهم وبرهم از اثار عجیب زدنک

زن کنم چاره شودگفتم ودانم نشود

زن نگویند چه گویند؟ بگویندزنک

خواستم ازدل یخدان خیالم بکشم

جلک و پوستک وچپلک خود با چپنک

چونکه تشویشم ازان بودکه پیدا نکنم

یک دوسه مترپدرلعنت بهر کفنک

دوسه حرف است که ان سوی خط اما هیچ است

بهرسلطان چه بودقصه داروحسنک

با همین چشم گنهکار خودم خواهم دید

که شمن باشم و ان قوم همه بت شکنک

لااقل چانه و پوزم به شما خواهند گفت:

ما که دیدیم به چشم بدخودریشکنک

رشته برگردن من دوست ولی افگنده

می روم سویی که کش می کندان سورسنک

پشت خط زهره ترک می شوداندیشه نو

پشت خط گفتن ناگفتن و لب دوختنک

مصلحت چیست عزیزان نروم یا بروم

خرقه پوشم چوگزارشگربیت الحزنک

پشت خط چیزیست شایدکه ازآن بی خبرم

پشت خط حرفیست بیهوده منم لاف زنک

پشت خط اما حتما خبری هست که هست

هرچه افروختنک سوختنک ساختنک

خط کدام است؟ کجایم من واین گونه چرا

بام تا شام بگویم تننک تن تننک

سخنک در رسنک  گپ زدنک درزدنک

وطنک دراتنک بت شکنک درکفنک

سخنک دردهنک در شتنک در رسنک

وطنک دراتنک درزدنک درشتنک

رسنک نک وطنک نک زدنک نک شتنک

شتنک نک زدنک نک رسنک نک وطنک

سخنک سوختنک سوختنک ساختنک

دهنک دوختنک بت شکنک باختنک

 

 

مارچ دوهزاروشش میلادی   هامبورگ   کاکه  تیغون                                                                                                                                                                                            

 

 

 

 

 

 

 

 

 

               از خود و بیگانه

 

باز بوش آمد، گزارش داد، گفت

بازهم از دست من بگریخت ، مفت

باز آن جا مردکی را کشته ام

یک کمی دستی به خون آغشته ا م

ظاهرش همچون اُسامه می نمود

لیک آن بیگانه، بن لادن نبود

اشتباها ً با دوسه پرتاب بم

هم خودش را هم خرش را کشته ام

عاقلی بشنید گفتا ، ای عجب

این ز بی عقلی گذشته یک وجب

کُشته ای آدم ، بکش! ای لوده جنگ *

از چه خر را کشته ای ، ای خردَبَنگ ؟!

گفت هر گه خشم می گیرد مرا

می کُشم من از خودو بیگانه را

             ***

کشتن ِ بسیار نآمد سودمند

نرخ مرگ ما شود باید دوچند

 

 

                             بهار 2004 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

 

* ـــ لوده جنگ : به اصطلاح مرغ بازان مرغ بَد جنگ ( افغانی نویس )

نوشته شده در Fri 2 Nov 2007ساعت 19:53 توسط کاکه تیغون | |

 

               از خود و بیگانه

 

باز بوش آمد، گزارش داد، گفت

بازهم از دست من بگریخت ، مفت

باز آن جا مردکی را کشته ام

یک کمی دستی به خون آغشته ا م

ظاهرش همچون اُسامه می نمود

لیک آن بیگانه، بن لادن نبود

اشتباها ً با دوسه پرتاب بم

هم خودش را هم خرش را کشته ام

عاقلی بشنید گفتا ، ای عجب

این ز بی عقلی گذشته یک وجب

کُشته ای آدم ، بکش! ای لوده جنگ *

از چه خر را کشته ای ، ای خردَبَنگ ؟!

گفت هر گه خشم می گیرد مرا

می کُشم من از خودو بیگانه را

             ***

کشتن ِ بسیار نآمد سودمند

نرخ مرگ ما شود باید دوچند

 

 

                             بهار 2004 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

 

* ـــ لوده جنگ : به اصطلاح مرغ بازان مرغ بَد جنگ ( افغانی نویس )

 

حضرت بوش

 

هلو، سلام ، "گوتن تاگ" ، های ، حضرت بوش!  *

زعقل خود مددی خواه اگر نداری هوش

ترا قسم به زنت ،بردهن بزن یک مشت

که ژاژویاوه به کیلوو تن رسیده ، خموش!

حساب خایۀ خلق خدا بگیر آخر

که بی حساب لگد می زنی مثال چموش

ترا که چشمک حوّای نفت آدم کرد

به گندم گنۀ نفت خون ما مفروش

علاج کهنه بواسیر فتح دنیا را

عجب که از خر عیسی طلب کنی به خروش

دگر تو محتسب اعظمی ، پیاله شکن

ویا بگیر به بانگ بلند نوشانوش

ترا زمین و زمان وفلک به دست آید

"به پشم ما" که چنین گفت کاکه تیغون دوش

خدات حافظ و گدبای و چوس ،الله یارینگ   **

تو کون برهنه چه گویی که روی خود می پوش

 

*ــ Guten Tag

**ــ Tschüss 

 

               1 مارچ ، 2003 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

نوشته شده در Fri 2 Nov 2007ساعت 19:47 توسط کاکه تیغون | |

 

بازسازی

 

للوللوپسرم دوربازسازی شد

سگ سیاه که ولگرد بودتازی شد

زبان که یک تنه تعمیر مملکت می کرد

چوکاررودۀ ما کاراودرازی شد

چه پول ها ست که چون راز سربه مهر شده

چه رازها که به دنبال فخررازی شد

به شوکران قناعت بگو که دالر را

هرآنکسی که گلو پاره کرد غازی شد

زدوست کوشش و ازما بلی و در عجبم

نه حرف ما ونه تنبان او نمازی شد

دراین زمان که همه می دهندمان در حرف

چه فایده، همه اش دادن مجازی شد

سفیرحادثۀ غیب! می رسی یانه ؟

که بیخ ریش همه جشن نیزه بازی شد

خرازطویله مران، ای برادر عاقل

وزیر خارجۀ بهتران خرازی شد

 

                                  کاکه تیغون

 

                     چادری

 

یارب چه شهوتیست درآن پاچه ی زری

عاشق شدم برآن صنم زیر چادری

یا عینک نجات مرا مادرم زده

یا عقل پرده پوش من آمد به مادری

هیکلتراش عشق تراشیدناگهان

از مرمرخیال تمنای مرمری

یک جوره چشم هیچ مگو پشت یک حجاب

لب بسته بود غرق تقاضای همسری

تادیدمش گمان من آمد که از هوا

باران بم شروع شده بم های بیلری

مکروب کخ زدرز فلان رخنه کرده بود

تامثل"بوش" حمله نمایم سراسری

بد می کنم که بد طرف او نظرکنم

جک می زنم نباشداگر مثل گلپری

لیکن هجوم شهوت عاشق که می رسد

کی منتظرشودبه شروع سفربری

شایدکه او چنین و چنان است و شوخ وشنگ

بودم درین معاشقه با حدس دلبری

رفتار عاجزانه او بهر مادرم

حل می کندسوال مطلای دختری

حتما" که مشت و مال مرا می خرد به جان

نرم است هم سرین وفلان سیاه سری

ممکن که چاق و سرخ وسفیداست آن صنم

پوشیده هرچه بوده به دوکان زرگری

من از ترور چشم حذرمی کنم که دوست

افگنده پرده بر سر چاقی و لاغری

اصلا" که چاق و لاغر و ناخوب و خوب چیست

زیرازمان ماست زمان برابری

شب تا به شوق خویش بلندش کنم به بر

ترسم خبرشودزعلامات پنچری

شایدکه شاعراست و غزل گفته ازازل

حداقل چودختر کاکای انوری

 

 

 

ای چادری ! چه دردل تنگت نهفته ای

ناموس دم بریده یی  طنز برابری

دوشیزه حجاب نگوید مگر حجاب

یک نکته گفتمت زاشارات دالری

اینگونه می شود مثلا" طالبی نهد

سرپوش شاعرانه بر افکار هتلری

ای پرده دار از همه پنهان نمی شود

مکتوب سرگشاده یی شورای خرخری

شاید که هم به چاپ هزارویکم رسد

دیوان پرده پوشی خرنامه پروری

ای وای ای سلیقه یی کافر مزاج من

گدبای ای عجوزه یی طنز قلندری

 

                         اگست  2005  هامبورگ    کاکه تیغون

نوشته شده در Fri 2 Nov 2007ساعت 19:42 توسط کاکه تیغون | |

 

از آدم تا بوزینه

 

یک شبی خشمیدبرخود داروین

زدشپوی خویش راسا ً برزمین

گفت " او مای گاد " کشفم پشم شد  *

رفته رفته راۀ دوزخ لشم شد

در گمان بودم چه کشفی کرده ام

لا اقل ترکانده ام صددانه بم

اینکه پشت آدم از بوزینه است

معذرت می خواهم ای آدم پرست

فکر کردم از پس بوزینگی

کم کمک کم می شود فهم سگی

مدعی شاید که آدم می شود

صاحب افکار محکم می شود

آدم آخر می رود سوی سما

می شود یک روز مهمان خدا

بعد از آن بالا تماشا می کند

هرچه خامی کرده رسوا می کند

آخرش اما از آن نقش نجیب

مانده عکسی ، یادگاری بس عجیب

چیست ؟ ای بابای آدم! این دوپا

واقعا ً می باشد از جنس شما؟

از کدامین ره مگر زاییده شد

آدمیت پیش او گاییده شد

چشمکی رندانه زد آدم به او

گفت بگذر زین سوال ِ کس مگو

آدم آدم نیست ،آن آدم کجاست؟

آنکه گفتی از پس بوزینه خاست

من نمی دانم که کی از جنس کیست

یا که پشت و نسل هردو از یکیست

یک سلام از من بگو بوزینه را

آن اخی را ،آن من ِ دیرینه را

کای برادر! اینکه نامش آدم است

کارو بارش درهم است و بر هم است

آنکه ناآدم بود از آدم است

آدمی خود مادر ناآدم است

این سوال و این جواب اصلا ً مباد

زنده بادا هرکه گوید مرده باد

                                    

                   خزان 2002 ، هامبورگ ، کاکه تیغون             

 

* Oh my Good

 

          از کابل تا دوبی

یارب این دوبی ثانی ست ویا منزل ما

کابل! این چیست؟ توای شهر رفیق دل ما

باز سازی شده آبادو چراغان شده ای

نقش دیگرزده بر آب زخاک و گل ما

خبر امنیت کاملت ار نشنیده

مشکل اوست ، برادر، نبود مشکل ما

ما به شبنامۀ دولت خبر خوش دیدیم

توبه ها کرده به یکبار دگر قاتل ما

چه مبارک خبری بود به گوشم گفتند

دیده بربند بود مصلحت کامل ما

بوددعواوبه یکباره لحافی گم شد

واشد آن معضله و مسالۀ باطل ما

نشده دوبی ثانی که پشاور نشوی

دور باد این خطر ازجاهل واز فاضل ما

 

                  27، سپتامبر، 2003، هامبورگ،  کاکه تیغون
نوشته شده در Fri 2 Nov 2007ساعت 19:37 توسط کاکه تیغون | |

 

از اضغاث احلام یک ملاّ  *

 

شنیدستم که ملاّیی به غربت

همی نالید بااندوه و کربت   **

شبی در انتظارصبحگاهان

به خلوت بوددورازچشم یاران

به دربار خدا می کرد زاری

که برمن ای خدارحمی نداری

مرا در دل طلب بسیاربوده

که از سوی تو مانده ناشنوده

چهل سال است من دستاربستم

اگرآدم نیم، ملاّ که هستم

چرا برروی من دروازه بستی

توهرآنجا که ملاّ نیست ، هستی

خدایا قسمت ام را بد نمودی

به هر جایی که من بودم ، نبودی

چه ها گفتم ببینم من ، ندیدم

زباغ آرزو خس هم نچیدم

دگراکنون شهاب عمر، رفته

جوانی در شتاب عمر، رفته

به دل یک خواهشی دارم الهی

که پیش تست همچون برگ کاهی

امیرالمومنین ملاّ عمر را

همان بر عاقلان نور نظررا

نشانم ده به حق عمر رفته

که بینم روی آن ماۀ دوهفته

به نجوابود بر سجادۀخویش

که خواب آمد سراغ مرددرویش

دمی نگذشته ازآن خواب غفلت

پدیدآمدیکی باشأن وشوکت

که ریشی داشت طولش تابه سینه

به رنگ غازیان همرنگ خینه

نشسته بر خرمصری چابک

به دستش خرگواز نرم و نازک  ***

گلاباتون قبای داشت پر رنگ

به بر گویی که مانی کرده ارژنگ

رخش تابنده و لب پر زخنده

نگاهش مرده را می کرد زنده

چنینش دیدتا ملاّی خفته

بپرسیدش که ای ماۀ نهفته

پراز پشمی، توپاکی یاریایی

توملاّیی، بلایی ، ازکجایی ؟

بگو فورا ً که شغل و پیشه ات چیست

نهان درمخزن اندیشه ات چیست

 

به چشمان تو باشدقرةالعین

نه گل داری و نی عینی و نی غین

بگفتا بنده ملاّ نصرد ینم     ****

به شرق و غرب با شهرت قرینم

سفیر طنز و پیک شوخ و شنگم

به هر جا غم بودبا اوبه جنگم

من آن مردم که دردم خنده دارد

دل از آزادگی آگنده دارد

پریشان گشت ملاّ، کین چه ها شد

چه سِِِرباشد ؟ چرا این ماجرا شد ؟

اگرچه هردو ملاّیند ، یارب

زجای خویش بی جای اند، یارب

طلب کردم عمر را ، بارالها

نه این ملاّی غرق اندر هجارا

امیر طالبان مهتاب یک چشم

سروصورت مبارک گشته از پشم

به آن نوری که در یک عین دارد

جهان مستغنی از ارکین دارد

خدایا رمز این اسرار برگو

نبردم بوازاین حکمت سرمو

کجا ملاّ عمر بر خر نشسته؟

کجا جز آنکه در موتر نشسته؟

پلانش تا سمرقندو بخارا

به خال کس نمی بخشد هوا را

امارت از ازل خاص جنابش

رعیّت تاابداندر رکابش

عجب یک عادت دیرینه دارد

که با هر نامسلمان کینه دارد

زروسی لفظ جاپانی بپرسد

زهندو هم مسلمانی بپرسد

حریفان درریاض و مسکووقم

نموده هرکه سوراخ دعا گم

امارت را اگر یک سال دیگر

پذیرد، ماده هارا می کند نر

عرب نفت و عجم گازش بیارند

رقیبان دیده و خودرا نخارند

به زن گوید، عجب فرزانه باشی

وزیرداخله در خانه باشی

به زیرچادر از گهواره تا گور

بفرما! ای که عقلت گشته کم زور

جهان مردانه و علمش مذکر

زنان را علم سازد خاک برسر

 

بگفت وگفته هارا کردتوده

همه پرمغز همچون مغز روده

چو ملاّ نصردین گفتار بشنید

زخربرجست و روی خاک بوسید

زخاک پاک مشتی بر سرش زد

دومشتی نیزبر فرق خرش زد

زسردستار خودافگند برخاک

گریبان پاره پاره کرد بی باک

بگفتا این چه دوران است، امروز

که ملاّ بس فراوان است امروز

مرا دادی چو ملاّیی خدایم

دل و گفتار خلق الله ست جایم

عمراکنون که رسوایی نموده

به ما دعوای ملاّیی نموده

اگر گوید عمر، ملاّ من استم

گذشتم من زملاّیی گذشتم

ازاین پس خواجه گوییدم نه ملاّ

که دنیا زین بلا آمد به غوغا

نمی دانم چرا ملاّ بلا شد؟

به جان خلق پیدا از کجاشد؟

عجایب دیده ام این حال ، یارب

که ملاّ می شود جنرال ، یارب

به جای علم کارش شد سیا ست

کجا ملاّ، کجا رمز ریاست

چو ملاّ نصردین در خشم آمد

توگویی لرزه بر هر پشم آمد

که ملاّ عاقبت بیدار گردید

درآن دم طالب نسوار گردید

نظر افگند برهر سوی و منظر

نه ملاّ دیدو نی خواجه نه هم خر

سلام آفتاب از دور بشنید

پیام و پیک نورانور بشنید

دراین عصری که بیداران به خوابند

دراین دوری که هشیاران خرابند

نه خواهش نی تقاضایش به جاشد

نماز صبح از نزدش قضا شد

 

                     بهار 2000 ، هامبورگ، کاکه تیغون

 

*ــ درنزهت نامۀ علایی آمده است : " وخواب دروغ از سه گونه است: علّت و همّت وشیطان.

علّت چنانکه بیماری باشد یا طعامی ناموافق خورده باشد. وهمّت آنست که اندیشه ای داردوخاطربدان

مشغول گشته ، چون عاشق که معشوق بیند وصنّاعان که پیشۀ خویش بردست دارندوتشنه که آب می ـــ

خورد. وخواب شیطان مانند احتلام وچیز های منکروشهمناک وبر آنچه غسل واجب شود، ومانند آن

باشد تأویل نکنند. و هرچه ازین وجوه سه گانه باشد که گفتیم اضغاث احلام خوانند."

 

**ــ کربت : حزن و مشقت

***ــ خرگواز : آنرا چکه ، خله ،چکه چوب وخله چوب نیز گویند وآن چوبی است که خربدان رانند.

****ــ نصردین احتمالاً همان نصرالدین است که کاکه تیغون مفرّسِِ مطنوز( یعنی فارسی طنزی شده)

آن را نوشته است.

 

              آشپزخانه

 

بادیگ و کاسه خاطر تو شاد می شود

زیر لحاف عشق تو برباد می شود

بوی پیازدر بغل ات کشت می کنند

مطبخ درون سینه ات آباد می شود

جزطعم تندو خاصۀ بولانی تونیست

بعدازتوآنچه از تواگر یادمیشود

آفاق پر زنام حریف است و نام تو

در مطبخ زمانه قلمداد می شود

زنگوله های شوی تو شب رقص می کنند

آدینه ها که مست غرمباد می شود

کفگیروکاسه، مردومدد می شود ترا

پشت اجاق ، محضر استاد می شود

تشویق مرده چشم به هر دست پخت تو

مهمان چوبود برسرتوبادمی شود

از دیگ و کاسه رمز خرد می شود عیان

تا آشخانه مکتب اجداد می شود

گویند ازازل قلم اینگونه رفته است

نام خدا که هرچه خداداد می شود

 

               6 جون ،2006 ،هامبورگ ، کاکه تیغون

نوشته شده در Fri 2 Nov 2007ساعت 19:29 توسط کاکه تیغون | |

 

ادب! کدام نوع ادب ؟

 

نمی دانم قدما ادب را بیشتر به کدام معنای آن به کار می بردند اما امروز برای ما ادب بیشتر خوی و روش خوش است. ولی مبادا چنین اندیشه یی خامی در خاطرها خطور کند

که قدما گویا همچوچیزی از ادب انتظار نداشته اند.

همۀ ماوشما می دانیم ، وقتی از لقمان حکیم پرسیدند، ادب از که آموخته، گفت، ازبی ادبان

آنچه از آنان نپسندیدم، آن نکردم. یعنی هدفش همان ادبی است که گفتیم. وقتی هم از

ابن مقفع پرسیدند، ادب از که آموخته، گفت از خویشتن. نیکویی های خلق را گرفتم وبدی های آن ها را گذاشتم. این جا نیز مقصد همان ادبی است که در آغاز گفتیم. یک بیت از

شهید بلخی را نیز می آوریم ؛ بااینکه علت شهادت او و اینکه با این طرزتلقی او از ادب

ارتباط داشته است، بر ما معلوم نیست :

با ادب را ادب سپاه بس است

بی ادب با هزار کس تنهاست

 

یک ادب دیگر نیز هست که معنایش فراختر و گسترده تر می باشد. منظور از آن، معرفت

دانش و فرهنگ است. ابوعثمان جاحظ گفته بود : " ادب، چیدن از هر خرمنی خوشه یی و

از هر بوستانی غنچه یی است." در قدیم آن هایی را که از هر علمی به اندازۀ کافی، اطلاعی داشتند، ادیب می گفتند. امروزدیگر دیریست که ادیب بودن خیال است و محال.

باز هم ولی یک ادب دیگر است که سرو کارش با سخن و نوشتن و رمزورازهای آنها

می باشد. در اینجا مقصد ما ادب جنس اول و ادب جنس آخر می باشد، چون جنس دومی آن، کارش بزرگ است وبارش سترگ. آن را نه به ما ومارا نه به آن کاریست.

برای تعمق در کار این دونوع ادب و دانستن نوع رابطه یی که میان آنها برقرار است

می شود سری به گمگشتگاه های رسانه های جمعی وطنی غرب نشین ما زد.

شما خود بهتر می دانید که هیچ چیز در این گردون گردنده، پایدار و مانا نیست. فردا روز در این دنیا نه رسانه ها خواهند ماند نه تو، نه من و نه هم فخررازی. به همین علت باید

بدون مصلحت اندیشی اقرار کرد که گاهی بین این دو نوع ادب، کمترین ارتباط نیک در

رسانه های وطنی ما در غرب کشف می شود. جای که ادب در سطح لازم است، بی ادبی

با آن یکجاست و آنجا هم که بی ادبی به چشم نمی خورد، ادب ضعیف بوده و درسطح لازم

نیست. یعنی اینکه برخی قلم بدستان مودب ما، چندان بهرۀ کافی از ادب ندارند وبرخی از آن های که از ادب توشه یی دارند، چندان با ادب نیستند.در مورد این عده، به صورت

 مختصرمی توان گفت که از این وضعیت، نان بی ادبان ِادب دان و ادب دانان ِبی ادب ما

در روغن تر و جان خوانندۀ نامراد، زار و ابتر گردیده است. مخصوصا ً که از قدیم برایش گفته شده، هرچه در خط است، سند است.

این مصراع از کمال خجندی را که " چند خوانی بی ادب علم ادب ؟ " بهتر است با

جمله یی مختصری از تذکرةالاولیا که بسیار به جا و مناسب است تکمیل کنیم :

" ما به اندکی ادب محتاج تریم از بسیاری علم ."

شاید بتوان گفت که امروزدیگر می توان امیدوار بود، بیخ و ریشه یی این معضله را با ایجاد تقسیم کار و به میان آمدن رسانه های تخصصی، خشکاند. بدین معنا که کسی باید

دنبال نوع اول ادب برود و در آن به تجاربی دست یابد و کسانی هم عقب نوع آخر ادب

بروند و در همان رشته، صاحب نظر و صائب نظر گردند.

در رسانه های وطنی ما به تقلید از غرب، آهسته آهسته رسانه های تخصصی نیز سر

بلند خواهد کرد. چندی بعد، مثلا ً در مجله یی که شعر چاپ می شود،برای مقالۀ سیاسی جا

نخواهد بود؛ وآنی که ویژۀ داستان است از چاپ گزارش ملاقات فلان وزیر،ابا خواهد ورزید.

ازاین نگاه، به ظاهر عیبی در کاررسانه ها یافت نمی شود چون هنوز رسانه های تخصصی به میان نیآمده اند. ولی معضله یی که هنوز عرض اندام نکرده و با به میان

آمدن رسانه های تخصصی، تازه به میان خواهد آمد، فرق گذاشتن میان آن دونوع ادب

یاد شده است. امروز این کار هنوز مهم جلوه نمی کند زیرا وقت دور کردن ویا نزدیک

کردن این دو نوع ادب، از هم دیگر ویا به هم دیگر ، هنوز نرسیده است.

ولی فردا ؟

خواهید گفت به جای امروز، دلهرۀ فردا را دارم. دلیل اصلی و عمده، به وجود نیآمدن

رسانه های تخصصی است. امروز، هرچه پیش آمد ، خوش آمد. نشر کن که فردا روز

دیگر است ومی گویند، روز از نو، روزی از نو.

گذشتگان ما که گفته بودند " وای اگر از پس امروز بود فردایی " مقصد شان از آن" فردا"

امروز بود که الحال در آن به سر می بریم. یعنی " فردا " آمده و فردای دیگری نخواهد بود. دیروز را کس بازخواست نکرد، امروز را هم نخواهند کرد.

اگر پیرتر ها که بدبین تر ازجوان تر ها هستند، رابطه بین آن دو نوع ادب را که در آغاز

از آن ها یاد کردیم در یک کلمه بیان کنند و من آن کلمه را بنویسم، هیچ مدیرمسؤل باادبی

به چاپ آن بی ادبی رضایت نخواهد داد. به این دلیل عرض شده است که من دلهرۀ فردا

را دارم ، نه امروز را. فردایی که در آن باید تصمیم گرفته شود، بی ادبی های ادب دانان

در رسانه های ادبی نشر شوند یا رسانه های مثلا ً تربیوی یا تعلیمی.

تخصصی شدن رسانه ها، عرض کنم که از کشفیات یا از اختراعات این عاجز نیست بلکه

تعدادی از ادب دانان و هم بی ادبان، سال ها پیش آن را کشف کرده بودند. به همین علت

نیز هر چه را که در این چند سال به ذهن و زبان شان می آید، ضبط کرده و فورا ً عرضه

می کنند و منتظر " وای اگر از پس امروز بود فردایی " نمی نشینند که می دانند، مشکل

نشر نوشته های آن ها پیش خواهد آمد و اهل نظر، در قسمت نشر آثار آن ها با خود آن ها

همنظر نخواهند بود. یعنی مشکل آن دو نوع ادب را که پیشتر عرض کردیم، پوره و کامل

درک کرده اند وملتفت ریزه کاری های زندگی آینده هستند. به همین علت نیز، چنانکه مولانا گفته " صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق " دَم غنیمت دانسته و فردا را از دفترهستی

حذف کرده اند.

 

خوشا به حال اهل تحقیق ِرشته های چون دشنام شناسی، علم الفحاشی، بهتانولوژی،

علم الاتهام، علم الاکاذیب و.... که با این همه مواد و مصالح فراوان که فقط در چند سال

محدود در رسانه های جمعی ما گرد آمده، برای یک عمر، بی نیاز ازهرنوع جستجوی

دراز دامن و خسته کننده خواهند بود.

 

                                              هامبورگ ، کاکه تیغون

نوشته شده در Fri 2 Nov 2007ساعت 19:26 توسط کاکه تیغون | |

 

 

 

یادداشت های جهنم

 

 کارتون اثر رامين ثاقب

 

 

روز اول، ماۀ  صِِفر، سال ِ هیچ:

 

امروز روز اول آمدنم  بود. وقتی داخل شدم سخت به تعجب افتادم چرا که آشنایان از

نا آشنایان بیشتر بودند. اول گمان کردم، همه چیز را در خواب می بینم، زیرا فضای اینجا با فضای امارت من هیچ فرقی نداشت. اما بعدا ً معلوم شد که، کجاست خواب مگر خواب را به خواب ببینم.

 

گفتند اینجا را اسفل السافلین گویند و مدتی می شود که به دلیل نقل مکان اکسپرس و خارج از برنامه، احصاییۀ  دقیق افغان ها حتی به سازمان ملل متحد نیز معلوم نیست.

 

هنگام ترک دنیای فانی، یک بُقچۀ کوچک را با خود گرفته بودم که در آن پنج دانه چادری و یک و نیم کیلو روغن اثبات ِ جوانمردی را جا داده بودم. چادری ها را به این منظور گرفته بودم که فرض را ادأ نموده زن کنم،  تا باقی عمردر این جا به تنهایی و بیکسی نگذرد که تنهایی برای آدمیزاد خوب نیست. از طرف دیگر معلوم نبود که زیارت پیروان نا بالغ، هر هفته میسر می شود یانه. چادری پنجمی را به خاطری همراه گرفتم که نکند یکی از ضعیفه ها تاب مشقت های این جهانی را نیاورده به هلاکت برسد.

 

روغن اثبات جوانمردی از معجزه های مخصوص عرب هاست که از نفت استخراج می شود. برادر به جان برابرم اُسامه، این روغن عیاری را برایم تحفه داده بود.

 

در همان دَم اول بُقچه را از نزدم گرفتند، چون قبلا ً خلع سلاح شده بودم و می دانستم که چیزی از دستم نمی آید فقط با پوزخندی به سوی دروازه بان جهنم نگاه کردم. موهای زرد و چشم های آبی داشت. با خود گفتم نزد این طایفه گاهی زن ها بر مرد ها برتری دارند، شاید که بُقچۀ مرا برای بخش زنانه بفرستند. خلاف عادتم در دنیا، در این جا جلو زبان خود را گرفته نتوانستم و از دروازه بان پرسیدم، آیا بُقچه را حقیقتا ً به بخش زنانه می فرستند. وقتی برای جواب گفتن به سویم دید در نگاه هایش به جز نافرمانی و گناه، چیزی نیافتم. گفت :

 

بخش زنانه خالی است. زن ها جهنم را در امارت تو دیده و از آمدن به این جهنم معاف شده اند.

 

بعد از کمی انتظار، نامم را در کتابی که شباهت به حاضری مدرسۀ ما داشت نوشتند و از همان لحظه به بعد، نوعی احساس شهروندی ِ امارتی در من تحریک شد.

 

 

روز دوم :

 

صبح ملا اذان، حاضری گرفتند. اکثریت دوستان حضور داشتند. احساس خوشی کردم که تنها نبودم. در این زمانۀ نا امن و نا مطمین، انسان باید محتاط باشد و جای بود و باش خود را با بصیرت کامل انتخاب کند.

 

بعد از حاضری گرفتن نوبت به انتخاب جزا رسید. انتخاب جزا، طوریکه گفتند، با رعایت کامل آزادی ــ لعنت الله علیه ــ صورت می گرفت. هر کس اختیار داشت انواع جزا ها را مشاهده کرده و یکی را انتخاب کند. اعتراف می کنم که در امارت من نیز گاهی بعضی آزادی ها داده می شد که امروز از آن زیاده روی ِفضولانه نادم هستم. برای عبرت دوزخیان ِ نآمده، یک مثال را قلمی می سازم. روزی یکی از محتسبان وزارت ِ امرباالمعروف و نهی عن المنکر ــ این وزارت از طرف بچه بی ریش های اپوزیسیون به نام عبدالماروف ِ بی نیکر یاد می شد ــ در جیب یکی از منافقان یک قطعه شعر را پیدا کرده بود. تفصیل اخبار چنین است که یک هیأت عالی رتبۀ پژوهشگران و محققین در کوچه و بازار مشغول مطالعه و اندازه گیری پشم های صورت و پشم های آلت لواطت بود، که از تصادف نیک کسی را می بینند که ریش او بسیار لیبرالی به نظر می رسیده.  در یک چشم بهم زدن، با هفتاد و دو دلیل غیر قابل رد، اثبات کرده اند که اختلاف طول پشم های بالا و پایین او چهار کلک است که چهار ــ صفر، به نفع پایین ناف می باشد.

 

این کوتاهی وحشتناک پشم های صورت ، کاملا ً به ثبوت رسانده که آن منافق حقیقتا ً از رهبران اپوزیسیون به شمار می رفته است. جزای او را چهار صد دُره تعیین کردند و در ضمن به یک مقدار حبس ابد نیز محکوم شد. برای آن ملعون آزادی کامل و اختیار عام و تام داده شده بود تا زمان دُره خوردن را خود تعیین کند:

 

پیش از ظهر یا بعد از ظهر.

 

می گویند به دُرۀ صدم نرسیده که تنبان آن بی غیرت پاره شد و از داخل خشتکش کاغذی بیرون افتاد. وقتی نیک نظر کردند ، شعری بود که در آن بلا تشبیه ، نام مرا ذکر کرده بودند.

 

آن شعرک لعنتی:

 

دیوانه یی به کعبه گریبان دریده بود

از دست روزگار که بهتر نمی شود

یکسو زمانه  ظالم و یکسو حریف، تند

این نغمه تا کجا که مکرر نمی شود

بدبخت می رسد مثلا ً دَم به دَم ز غیب

خوشبخت کو؟ کجاست؟ که " آردر" نمی شود

از جنس عقل هر چه که بود و نبود، نیست

حالا خرید عقل به دالر نمی شود

آفت رسیده  کار ز جادو گذشته است

کس بَند و واز ِ انترو منتر نمی شود

فرمای تا بلای عظیمی فرو شود

بهتر چو حال قوم بد اختر نمی شود

آمد صدای هاتف غیبی چنانکه خود

شرحش به صد رساله و دفتر نمی شود

گفتا، عظیم  تر ز عمر، کو بلای بد؟

با او نشد، بدان که به دیگر نمی شود

یا با عمر گذاره نما یا که چاره کُن

یا پاسپورت داخلی ات پاره پاره کُن

یا چشم خود ببند و امید استخاره کُن

یا چشم های خویش پر از استعاره کُن

ملا عمر! فدای دو چشمت خدای را

با چشم روشنت به کنایت اشاره کُن

تا باشد اینکه وضع امارت دگر شود

یا ای امیر! بر خر خویشم سواره کُن

 

از گپ دور نروم، در روز دوم چندین سالون را دیدم که از دیدن آن ها مو بر بدن آدم سیخ می شد. نزدیک از ترس ضعف کرده بودم که در یک سالون دیگر را باز کردند.

به مجرد داخل شدن دفعتا ً با نصف العین متوجه شدم که چشمم به یار دیرینم اُسامه افتادهبی اختیار فریادی از خوشحالی کشیده به لاحول گفتن شروع کردم. تا خواستم به نام صدایش بزنم که دربان با یک پنجه بُکس دیجیتال بر دهانم کوبید. ضربه آنقدر سخت بود که مسواکم که آن را با ذوق و سلیقۀ مخصوص در پشت گوش جا داده بودم به زمین افتاد.

 

اُسامه متوجه من شده با حرکت ابرو به سویم اشاره کرد. نفهمیدم چه می خواهد. با نگاه های پرسش آمیز به سویش می دیدم که شروع کرد به چشمک زدن. باز نفهمیدم. با زبان خود نیز اشاراتی کرد که معنایش همچنان برایم پوشیده ماند. آثار نا امیدی را در چهره اش دیدم و سرانجام مثلیکه گفت : العیاذ باالله !

 

اگرچه عربی نمی دانم و معنای گفته اش را نفهمیدم ولی از شنیدن آن یک نوع راحتی برایم دست داد، گفتم، من نیزآن جزا را انتخاب می کنم. در آن سالون بی انتها، اُسامه

تنهای تنها ایستاده و تا بُجُلک پاهایش در غایط فرو رفته بود. وقتی این جزا را با آنچه در سالون های دیگر قبلا ً دیده بودم مقایسه کردم از خوشحالی در لباس نمی گنجیدم.

 

اصلا ً فکر نمی کردم که در اسفل السافلین هم برخی تسهیلات برای دوزخیان در نظر گرفته شده باشد. با خود گفتم ، این جزا را قبول می کنم که هم انار به دست می آید و هم دل یار نمی رنجد. پروتوکول انتخاب جزا را با رضایت کامل مُهر کردم و پیش رفته پاچه های تنبان خود را بَر زدم تا با غایط آلوده نشود. وقتی قدم به داخل گذاشتم متوجه شدم که پاهایم آهسته آهسته به طرف پایین کش می شود. بعد از چند دقیقه کاملا ً حیران شدم زیرا تا گلو در مدفوع مسلمان و کافر غرق شده بودم. وقتی متیقن شدم که لقمۀ گلوگیر منتظرم است با وارخطایی از اُسامه پرسیدم که چرا غایط  فقط  تا بُجُلک او می رسد در حالیکه من بیچاره قریب به غرق شدن بودم. با زبان شکسته گفت که با هردو پاهایش بر روی دو برج نیویارک ایستاده است. پرسیدم، چرا مرا از اول خبر نکرده. گفت:

 

اشاره کردم، نفهمیدی. ما عرب ها یک مَثل داریم:  العاقل یکفیه اشاره !

 

با شنیدن کلمۀ عاقل، طبعم صاف شد و برای آنکه مهربانی اش را بی جواب نگذاشته و فضل فروشی نکرده باشم، گفتم:

 

عاقلان پی نقط نروند. این را گفته غرق شدم و دانستم، نه یک نیزه که صد نیزه در مدفوع و کثافت از خود و بیگانه فرو رفته ام.

 

به ذهنم گذشت که باید برای روز مبادا ، چیز های بلندتر از بت ها بامیان را منفجر می ساختم تا امروز می توانستم چون اُسامۀ عزیز بر روی آنها بایستم. نکند که راستی بودا ها از شرم فرو ریخته باشد ؟!

 

 

روز سوم:

 

احساس عجیبی دارم. فکر می کنم دیروز جهانخواری کرده ام. آنقدر گه خورده ام که در تمام عمرم نخورده بودم. شب تا صبح خوابم نبرد. تازه واردی ناوقت شب رسیده بود که نامش را نه در لست دوزخیان و نه هم در لست بهشتیان پیدا کرده بودند. دعوا و کل مَکل می کرد که جایش باید فورا ً تعیین شود. حوصلۀ شنیدن دعوا را نداشتم. گرچه برایم جالب بود ببینم، چه تدابیری برای واقعات عاجل گرفته می شود ولی چون می دانستم که فردا باز صد نیزه در کثافت فرو خواهم رفت، با خود گفتم:

 

یا امیر! ترا به کارهای کلان چه؟

شُله ات را بخور و پرده ات را بکن!

 

کوشش کردم خوابم ببرد ولی تازه وارد یله کردنی نبود ، مکرر می گفت:

 

مگر می خواهید که شب را بر روی سرک بخوابم ؟

 

صبح با اینکه کاملا ً خسته و مانده بودم مستقیما ً رفتم به سوی رییس دروازه بانان که

جوشن پوش بر کرسی خود نشسته بود. فهمید که می خواهم چیزی بگویم. به اشارۀ او در یک شیشه خانه یی که احتمالا ً ضد گلوله بود رهنمایی شدم و به امر او شروع کردم به حرف زدن: " پیشنهاد می کنم که برای کافران علامۀ مخصوصی تعیین شده و بر لباس شان نصب گردد تا میان ما مسلمانان و آنها تفاوتی به وجود آید."

 

با شنیدن حرف هایم کلاهخود را از سربدر کرد. متوجه شدم که موهای زرد و چشم های آبی دارد. با صدای که در آن هیچگونه احساس مثبت یا منفی جلوه نداشت و گویی از پیامگیر اتوماتیک اُسامه به گوش می رسد ، چنین گفت:

 

" اینجا جهنم است و در آن عدالت کامل حکمفرماست، هیچ نوع تبعیض پذیرفتنی نمی باشد." فهمیدم که فهمیده که فهمیدم که نفهمیده. قدما گفته اند:

 

بررسولان بلاغ باشدو بس. یک لحظه بر این حالت رقت بار دلم سوخت. حیف حکمت و دانش من که از آن استفاده نمی شود. باری یک خبر نگار خارجی ماه ها تلاش کرد با من صحبت کند، قبول نکردم.

 

بعد از ماه ها ته و بالا دویدن و به این در و آن در رفتن، راضی شد که فقط و فقط یک حکمت از زبان من بشنود و پی کار خود برود. البته که راضی نشدم. ولی یکی از نزدیکانم بدون اجازۀ من برایش از زبان من به جای یک حکمت، دو حکمت حکایت کرده بود:

 

 

دو حکمت از ملا محمد عمر

 

آن یکی گفتا، ندیدم من، امیرالمومنین!

حکمتی از تو که گویم حلقۀ گوشم شده

من فدای چشم تو یک حکمتی فرما که تا

گویم آن بر هر کسی، گوید که مدهوشم شده

آن مبارک، چشم روشن بین خود وا کرد و گفت

یک طلب کردی، دو گویم، هردو چون نوشم شده

خضر آمد یک شبی در خواب من، گفتا: عمر!

من دو حکمت گویمت، کان هر دو همدوشم شده

گفت یک حکمت، ولی ثانی زیادش رفته بود

آن یکی را هم که او گفته ، فراموشم شده

 

 

روز چهارم :

 

تا حال تن و روانم  به شرایط  تازه خو نگرفته. می دانم که هنوز رنج های تنانی و روانی بسیار در پیش است. ترسم از آن است که از این آزمون دشوار، سرخرو و سرفراز بدر نیایم.

 

احساس می کنم که از پُرخوری زیاد در این چند روز، چربی خونم بلند رفته باشد. اگرچه همین حالا دلشکسته شده ام ولی خود را ازدست نداده، با استقامت، چه کشیدنی هاست که نمی کشم. امروز گویی پاهایم به فرمانم نبود. مثل پاهای کافر ها تنبل و نا فرمان شده بود.

 

دانستم که رفتن تا محل جزا با این پاهای خسته ممکن نیست. خواستم برایم پای کش سَرشته کنم. پس از جستجوی کم و تعقل بسیار،  کشف کردم که ایستگاۀ  گادی ها و ایستگاۀ تکسی ، پهلوی هم قرار دارد. بنابر خصلت طالبانه، گادی را انتخاب کردم. به طرف یک گادی مقبول شلشله دار و پوپَک دار رفتم. هنوز به  آن نرسیده که اسپ  آن رم کرد و بنای میل کردن را گذاشت. فهمیدم که اسپ سرکش است به سوی گادی دیگر رفتم. اسپ گادی دومی بیشتر از اسپ گادی اولی نا آرامی و بی تابی کرد. وقتی به طرف گادی سومی می رفتم متوجه شدم که اسپ آن از زیر چشم به سویم بدبد نگاه می کند. گادیوان از دور صداکرد:

 

یا امیر! اسپ من هم آدم شناس است، یکبار نشود که به سوی گادی من هم بیایی زیرا پیش از پیش بگویم که اسپ من نیز از بردنت شانه خالی خواهد کرد. خلقم تنگ شد.

 

یکی از خاصیت های انسانی ِ حیوانات این است که بسیاری های شان، فضول می باشد.

رفتم به ایستگاۀ  تکسی. راننده به سراپایم نگاهی انداخته پرسید:

 

 با چه می پردازید؟

 

نفهمیدم هدفش چیست. دوباره پرسید:

 

 کرایه را چگونه می پردازید؟

 

دست در جیب برده و مقداری پول بدر آوردم و گفتم:  بدینگونه .

با بی تفاوتی گفت:

 

 فقط کارت بانکی را قبول دارم. دیدم که امریکا زدگی تا کجا ها ست که نزده. جانب تکسی دومی رفتم. به مجرد آنکه نشستم، صندوقچۀ شیطان را روشن کرد که آواز نا هنجار و نا خوش آیندی از آن بلند شد:

 

" سفر تا قندها ر است، یار جانی.....او گُلم ، گُلم ، گُلم ..."

آنقدر این صدا های نامفهوم، از جنس سازی و آوازی آن بر من گران تمام شد که بکلی از شهادت خود پشیمان شدم. من این اصوات منسوخ را در امارت خود ریشه کن کرده بودم. آن عذاب را تحمل نتوانستم؛ به سوی تکسی دیگری خود را کشاندم. دروازه را باز کرده داخل شدم. با آنکه راننده زن بود، چون بسیار خسته بودم چیزی نگفته و سرم را بر روی تکیه یی سیت گذاشتم. زن راننده در آیینه به چهره ام نگاه کرد و گفت :

 

واه  واه! عجب! چشم هایم روشن ! کی را می بینم ؟!

 

در آیینه با راننده، چشم به چشم شدم. برقا ً برای مهار ِ غلبۀ شهوت ِ خیابانی، یک چُندُک عظیم از خایه یی چَپ خود کنده و خود را نهی از منکر نمودم. ضعیفۀ خدازده ادامه داد:

 

ای دیو یک چشم! " سی ان ان" ترا کاملا ً دقیق تصویر کرده. با این ریش و با این دستار غیر از ترور کردن ، چه می توانستی بکنی؟

 

ای مردک! واضح است که قبل از تولد نیز فوندمنتالیست بوده ای. فورا ً پیاده شو ورنه در سالون ناتو نزد اژدها می برمت که از هفت سوراخ بدنت، هفتاد تا مار هفتصد سر بکشد که در هر لحظه هفتاد هزار بار از گُه خوردن پشیمان شوی.

 

مجبور شدم تا محل جزا پیاده بروم. شب، هنگام برگشت دیدم که همان رانندۀ زن در بیرون، بر افروخته و خشمناک منتظرم است. بدون آنکه چیزی بگوید روزنامه یی را در جیبم فرو برد و خود نا پدید شد. بعد که شمعی افروخته و نظری به روزنامه انداختم  از فرط تعجب قریب بود تب لرزۀ خیالی مرا بگیرد. باز بار دیگر دقت کردم و صفحۀ اول را مورد مُداقه قرار دادم. روزنامه، تاریخ یک هفته بعد را بر پیشانی داشت.

 

هیچگاهی در بارۀ غیب گویی و غیب دانی و غیب بینی و دیگر خاصیت های مُغیَب زنان نشنیده و نخوانده بودم. در عجب افتادم که این چه سِر است که زن داند و من ندانم. آخر این ضعیفه از کجا روزنامۀ را که هنوز چاپ نشده، به دست آورده است؟

 

بیقرار گشته و نجوا کردم:

 

یا غیاث المستغیثین! آیا نزد تو از زن نیز بیمقدار ترم که چنین بی خبرم؟ ... کسی جوابم را نگفت. مدتی سر در جیب تفکر فرو بردم تا چهرۀ این راز از پرده برون افتد. بعد که عقلم به جایی نرسید گفتم، حتما ً تاریخ روزنامه چیزی از جنس مغلطه است که زنان در فن بافتن آن به جای رسیده و کامل اند. بیچاره شده بودم. قبل از اینکه خوابم ببرد، تورقی کردم و آنگاه بود که فهمیدم چرا روزنامه را برایم آورده. زیرا در صفحۀ اشعار چنین خواندم :

 

حکایت آن طالب پشمی که گفت، درمان چشم ملا عمر آن است که دو قطره شاش در آن چکانند و کوشش جمعی از ضعیفه ها و نیامدن یک قطره شاش و پرسش ملا عمر از خداوند و پاسخ نشنیدن او و درمان پیشنهادی یکی از ضعیفه ها.

 

علاج چشم عمر، گفت طالبی پشما

که یک ضعیفه بشاشد دو قطره در چشما

ز کاروان ضعایف به کار شد، چندا

( ضعایف در فرهنگ تیغون گویا جمع ضعیفه باشد )

اگر چه کوشش  بسیار، شاش شد بندا

عجایب است که یک قطره هم سراب شدا

گرفت، کار ِ خودش پس خودش به دست ِ خودا

به سوی سقف به نیم نگه نظر کردا

که من نه مطرب و دیوثم و نه نامردا

ایا خدای تعالی، پلان تو چونا

بماندا نظر من چو بخت ِ مجنونا ؟

نه از سپهر و نه از سقف آمدی بانگا

چو توپ رفته که آید به وقت ِ پینگ پانگا

یکی ز جمع ضعایف که قصه اش مُفتا

به استناد طبیبی بزرگ می گفتا

همان دو قطره که درمان چشمت از آنا

بباید آن به دهان تو کرد، حیوانا

 

 

روز پنجم :

 

امروز را ندانستم چگونه بود و چه سان گذشت. آنچه در خواب ندیده بودم در بیداری دیدم. با همین یک چشم گنهکار خود دیدم و باور کردم که نه جَفر است و نه جادو. ما را هر روز می ترساندند که در دوزخ مار است و آنهم نه یک تا و دو تا. تا حال من ماری را ندیده ام، هرچه دیده ام، سوسمار است. نه! نه! بلکه اژدهاست.

 

کیفیت هیچ چیز اینجا را با آنجا مقایسه کرده نمی توانم. اگر چه دوزخیان آن جهان با دوزخیان این جهان یکی هستند ولی کیفیت ها هزار هزار مرتبه فرق دارد. آنهایی که از جامعۀ مصرفی صحبت می کنند باید یکبار به این دوزخ آمده و با چشم و گوش باز ببینند و بشنوند که مصرفی یعنی چه ! آنچه من در آن جهان در مجموع خورده بودم با آنچه در اینجا می خورم هیچ مقایسه نمی شود.

 

امروز باز یک نفر جدید را آوردند. قبل از آغاز رسمی اوقات جهنمی، ما کهنگی ها صف کشیدیم و منتظر ماندیم تا تمام  گناههای تازه وارد را بنویسند. کاتب شخصی است به نام میرزا بهشتی که وظیفۀ پاکنویس کردن گناهان دوزخیان را دارد. عقب کامپیوتر نشسته و در انترنت دنبال چیزی سرگردان بود. بعد از هر باری که تکمه ها را فشار می داد بر روی صفحه "نو سکس" نوشته می شد. بعد از حدود شاید یک ساعت ناگهان صدای ساز و آواز بلند شد، همان خواندن ملعون بود که :

 

" گر بهشتم می سزد وصل نکویانم بس است... "

 

میرزا بهشتی دست در جیب کرده و موبایل خود را بدر آورد. با کسی در آنطرف با زبانی که به زبان انس و جنس نمی ماند چیزهای گفت و بعد با لبخند تکمه یی را فشار داد.

 

بر روی صفحه بیتی از شاعر متوفی در دهلی جدید، عبدالقادر بیدل نمایان شد:

 

چند ای مغرور، غفلت پیشگی

در دل دوزخ بهشت اندیشگی

 

بعد با خیال آرام شروع به نوشتن کرد. سریعتر از طیارۀ چهار ماشینه می نوشت. آنقدر گناههای تازه وارد زیاد بود که چند بار رنگ قلم تمام شد. بسته بسته قلم های جدید می آوردند و او می نوشت و می نوشت و بازهم می نوشت. از دیدن این مصرف عظیم گناه و قلم، گویی که چهار میخم کرده باشند، چهار بندم سُسُت شد که چرا بر دنیای فانی قبلا ً چهار تکبیر نزده بودم. در فکرم هم نمی رسید که کسی در امارت من این قدر گناه کرده باشد و من غافل اندر غافل بوده باشم. ولی باید کشید. خود کرده را نه درد است و نه درمان.

 

میرزا بهشتی در فرصت های که کمی دستش سبکتر می بود به عیاشی مشغول می شد و شاعری می نمود. یکی از شعر هایش در سالون گُه خوری ما بر دیوار حک شده بود :

 

 

راپور های واصله اِمپورت می شود

هرکس که هر چه کرده ترانسپورت می شود

پیش از جهنمیدن ِ بسیار، هر عمل

با طبل و دُهل و دار یه  اسکورت می شود

یک تا دو تا به دوسیه سنجاق و بعد از آن

فورا ً به سوی محکمه اکسپورت می شود

این کار ِ بخت بوده، نداند کس از نخست

از جمع شان کی صاحب پاسپورت میشود؟

آنکس که ویزه یافت، پس از صد هزار سال

یک شب به سَیر ِ شهر فرانکفورت می شود

از آن جهان به سوی جهنم، چو برق و باد

شبگیر نا رسیده که دیپورت می شود

 

در جریان تفریح که سر های ما برای چند دقیقه از میان اقیانوس گُه بیرون بود بنابر علل نا معلوم، آواز و تصویر تلویزیون بی بی سی برای چند لحظه قطع شد و فقط و فقط اجازۀ دیدن کانال تلویزیونی" سی ان ان" را دادند. در جریان دیدن تلویزیون چندین طیاره به پرواز آمد و بیدریغ بر سر ما خریطه های کوچک زرد رنگ را پرتاب کرد که رنگ آنها با رنگ غایط فقط کمی فرق داشت. نفر پهلویی که روز اولش بود و هنوز توان کنجکاوی کردن را داشت، خریطه را باز کرده گفت:

 

خوشا به حال همۀ ما. یک دانه تابلیت برای دفع اسهال تحفه داده اند.

با این گفتۀ او تفریح به پایان رسید و ما خوشحال از دریافت دوای اسهال، از دیدن و شنیدن "سی ان ان" نیز محروم گشتیم و بعدش هم خاموشی بود و فراموشی و با سرنوشت همآغوشی.

 

روز ششم :

 

باورم نمی شود که امروز را گذشتانده باشم. با وجود جزای هر روزه، باید یک لک و بیست و چهار هزار بار میگفتم که : چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی.

 

یا الله! بندگانت چه گناه کرده باشند که مرا اینقدر جزا می دهی؟

 

شخصی که پهلویم بود در حین حاضری گرفتن دلیل آمدن به اینجا را از من پرسید. گفتم که از دوزخیان سیاسی هستم.

وقتی از او پرسیدم که چرا به جهنم آمده، گفت:

 

" حقیقت اش چیزی دیگری است ولی  بی خبران آوازه انداخته اند که پل صراط توسط امریکایی ها ماین گذاری شده فلهذا راههای بهشت مسدود است. امریکایی ها می گفتند که اُسامه قصد دارد پل صراط را منفجر سازد، از همین سبب تمام راههای منتهی به بهشت، برای استفادۀ غیر مجاز تا اطلاع ثانی مسدود است. ولی حقیقت این است که وقتی ما را در جنگ توره بوره شکست دادند، بهشت را بایکوت نمودم."

 

اگر راست بگویم تا آخر نفهمیدم که چرا به دوزخ آمده است. امروز به جز خودم هر چیز را فراموش کرده ام. دیگر برایم روشن شده که پهلوی دیگر غرایز، غریزۀ بدبختی نیز بر ناف بعضی نفرات چسپیده است.

کاش بیشتر از این توان نوشتن می داشتم تا....

 

روز هفتم :

 

این هفت روز بر من چون هفتصد سال می نماید. خوردن، خوردن، خوردن. در یک ساعت حق تمام دوستان همرکابم را می خورم. فکر می کنم حتما ً برابر حق تمام امارت خود خورده باشم، شاید هم بیشتر از حق تمام جهان.

 

نوشتن نمی توانم، کاری به جز خوردن از دستم پوره نیست. گرچه من در آن جهان نیز بعضی گه ها خورده بودم ولی اینجا گهی نمانده که بر من نخورانده باشند..." :

 

ما که رسوای جهانیم، غم ِ عالم پشم است.

 

 فبروری ، 2002 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

 

نوشته شده در Sat 27 Oct 2007ساعت 3:29 توسط کاکه تیغون | |