رنگ و بی رنگ ِ فرنگ
( قسمت پنجم )
مسیحای بالیوود :
بسیاری از جنبنده های افغان یک آرزو دارند : سفر به هندوستان. این آرزو برای مردها بعد از پنجاه سالگی
کشش بیشتر پیدا می کند که به اعتراف کشندۀ خودشان ، شصت و شکست ِ شان قریب است. زن ها بعد از
حدود سی و پنج سالگی که به نظر مردها دیگر از دست رفته اند و ــ خاکم به دهن ــ توانایی راست کردن
قامت زندگی و ارزش مشت و مال بندگی را ندارند ترسنده ترسنده این خیال پلو را در دل می زنند.
مسیحای هر افغان بیمار در نیم قارۀ بالیوود است.
در خاک خود ما همان" خاگ" های مفت و مجانی که ما چار و ناچار فرو می بردیمش اگر در فلان مقام
شریف و بهمان مکان نظیف قرار می داشت ، حکم بیمۀ صحی رامی یافت. زیرا بیماران خوش باور و
خوش خیال که از دارو ودرمان بدور مانده ودر فرهنگ نفرت از زندگی و پرستش از مرگ و مردگی به بار
آمده بودند ، برای شفای هر درد بی درمان به بردن و خوردن خاک های زیارت ها ــ خورده ــ دل خوش
می کردند. ما از زبان بی بی سی یعنی جبرییل اخبار تازۀ افغانستان و عزراییل دولت های آن شنیدیم که در
قندهار، مزار عرب های که در بمباران امریکایی ها در سال 2001 میلادی کشته شده بودند ، محل رفت و
آمد بیماران شده است. زیارتگاهی که مردم از خوردن خاک آن امید شفاء بیمار را دارند.
هندی ها هوشیارانه دانسته بودند که تقاضا برای ایفای نقش مسیحایی آن ها زیاد است. به همین منظور
دامان شیردروازه و آسمایی را با عرضۀ خدمات طبی و با ساختن کلینیک مجهز آذین بسته بودند. این
درمانکده برای کسانی که دست شان به دهان و پای شان به هندوستان نمی رسید و از جمع " لاکن ازدور
می کنم بویش " بودند، هندوستان ثانی به شمار می رفت. البته که پامُزد ویا حق ِ قدم و به گفتۀ کتاب
خوانده ها فیس ِ داکتر در آن کلینیک صد دالر بود. مادرک پیری دارم که جز بیماری و خنده، برای آن بنده
نمانده است. کوری و کبودی کرده و صد دالر ِ سبز ِ سبز را که پسرانش از اتحادیۀ اروپا و عروسانش از
ایالات متحده امریکا فرستاده بودند ، تف زده و گره کرده و بر کمر بسته جانب آن کلینیک برده بود.
به عزم دیدار دارالشفای هندی ها و یافتن اکسیر ِ بی پیر و شاید جوان شدن و فراموش کردن علت العلل
مرض ها یعنی پیری.
قصه کوتاه ، معاینات مفصل که صورت گرفت شخص شخیص داکتر هندی مادرم را بار داد و به ترجمان
فرمود : به این زال بگو که کیسۀ صفرای او سنگ دارد.
مادرم که از مدتی بدینسو به سمت پر افتخار مادرکاکه تیغون نیز ایفای وظیفه می نماید با یک نظرنیم رندانه
ویک لبخند نیم بند که مانع نشان دادن دندان های ساختگی اش شود نگاهی چون نگاه داکتران بدون سرحد
در بیماران نزدیک به لحد به آن طبیب حاذق افگنده جواب داد :
حضور شان عرض کنید که بنده از دوسال به این طرف اصلا ً کیسۀ صفرا ندارم!
چنان که از مادر کاکه تیغون انتظار می رفت خندۀ خود را در زمان شرف یابی آن طبیب هندی پنهان نموده
بود زیرا می ترسید اگر بخندد دندان های ساختگی اش خواهد افتاد. از چنین پسر ، همان مادر.
خدا مادر حافظ را با آن زاییدنش خیر بدهد که اگر پسر او نمی گفت پس که می گفت که :
دردم نهفته به زطبیبان مدعی.
در پهلوی طبیبان مدعی ، کلینیک های شخصی وطنی نیز بسیار شده بود ولی نه آ ن قدر که لااقل نیمی از
دردهای بی حساب مردم را درمان بتواند. همان بود که جای خالی درمانگران درسخوانده هنوز هم توسط
تعویذ نویسان روزگار دیده و مردم شناس پر می شد. این جماعت مبتکر با ظاهر کاملان و باطن شارلاتان
روز و روزگاری داشتند که کم از روزگار طبیبان مدعی نبود.
هنوز بسیاری از مردم می پذیرفتند که با گذشتن از زیر کمان رستم ، زن مرد و مرد زن می شود. ولی
نمی پذیرفتند که چند قدم آن سوتر از زادگاه خودشان در زیر رنگین کمان دیگر ، با جراحی می شود واقعا ً
این کار را کرد. وقتی آدم این خوش خیالی را می دید می دانست که ندانسته ، تعویذ نویسان چه را دانسته
اند که طبیبان ندانسته اند.
برای درمان درد مجردی من ، مادرم از یکی از همین تعویذ نویسان که دَم ِ مسیحایی اش شهرۀ آفاق بود
تعویذی سرشته کرد. باید آن را در ظرفی می شستم و روز جمعه که نوبت غسل کردن بود با آب آن غسل
می کردم. این کار را کردم و با پاکی مجردوار می گویم که گره از کار فرو بستۀ ما نگشودند. کی می داند
شاید آن تعویذ ها بر کسانی اثر می کرد که فقط جمعه ها غسل می کنند.
تشخیص دلسوزانه و طرفدارانۀ مادرم این بود که حتما ً مرا " چیزخور " و بختم را بند کرده اند. لیکن
برخی از جهاندیده های خانواده و آن سوی خانواده و هموطنان ِ آشنایان ِ آشنایان ِ خانواده می گفتند :
" سامان هایش " را ببین ، به خیال ما که ندارد.
" سامان " همان " فلان " خودماست که عاقلان به دلیل حضور سیاه سر و گذر شیطان ، جای آن رابا چند
نقطه پر می کنند. آدم در کابل وقت تعجب کردن را نمی داشته باشد ورنه اجازه دارد کمی تعجب کند وقتی
می بیند ، مردمی که به بسیار کارهای مهم سرنوشت ساز، کار ندارند چگونه به سامان های او کار دارند.
سامان داشتن و نداشتن و به سامان شدن کار من به جای خود ، ولی من یکی از همین تعویذ های مشکل
کشا را در اثر فرمایش برای درمان یکی از عزیزان با خود به اروپا آوردم تا افغانستانی ها فکر نکنند که
افغان ها دیگر همان افغان های سابق نیستند. به این می گویند پنجهزار ساله اندیشی. یکی از آشنایان ِ
آن سوی خط ، از من چربی خوک خواسته بود که از اروپا برایش ببرم. رمال و دعانویسی آشنا به رموز
برای چیزخور کردن یکی از رقیبان او جدا از خواندن عزایم، چربی خوک را نیز تجویز نموده بود.
نبردم. خوشا به حال همۀ آن ها که فکر می کنند در کشور شان خوک یافت نمی شود. شاید هم یک روز
جای ِ بنویسم : افغان افغان است ولو در چین باشد.
در روزی از روزگارانی که هنوز استادان مجرب دانشکدۀ طب، معدوم و متواری نشده و شاگردان آن
عرصه را به طبیبان مدعی خالی نگذاشته بودند، یک صنف از محصلین به عزم دیدن و شنیدن کنسرت درس
را رها کرده به سوی ادیتوریم پوهنتون روان بودند. از بخت بدشان که از جانب مقابل استاد کیمیای
دانشکده که همین لحظه نام اورا به یاد نیاوردم می آمد. از شاگردان پرسید کجا می روند. گفتند ، به
کنسرت مهوش. استاد بی آنکه در آن زمان ها هنوز نامی از طالبان بر زبان بوده باشد با شنیدن نام موسیقی
عصبانی شد و گفت : شما بدبخت ها هنوز گه را نمی فهمید ولی می خواهید به کنسرت مهوش بروید!
همان دَم محصلین را به یکی از صنف ها برد و یک و نیم ساعت درسی رافقط و فقط در مورد گه برای شان
لکچرداد.
همه قند و من ندانم که چه را چشیده بودم
تو چنان نگفته بودی که چنان شنیده بودم
هر بار که تصادفا ً از مقابل وزارت اطلاعات و فرهنگ می گذشتم این پرسش ِ پَرسوز در من سیخ می زد :
این ما هستیم که شرایط را می سازیم یا این شرایط است که ما را می سازد؟
وقتی به یک سوال بی جواب افغانی بر می خورم به خود می گویم : خوشا به حالت که نادانی اگر این را
هم می فهمیدی دیگر گپی برای فهمیدن باقی نمی ماند. برای کسی که سوراخ دعا را گم کرده ، هیچ سوراخی
سوراخ تر از سوراخی که همان دَم یافته ، وجود ندارد.
( ادامه دارد )