تبليغاتX
کاکه تیغون

 

تاپ و تیپیک

 

 

 

جهان را سیستماتیک آفریدند

یکی را سخت انتیک آفریدند

یکی را نیز امروزی و تازه

یکی را هم کلاسیک آفریدند

یکی آرام و بی آزار و عاجز

یکی را تند و ریتمیک آفریدند

یکی را خنده بر لب کرده اپدیت

یکی را هم تراژیک آفریدند

یکی را بد قواره مثل دوزخ

یکی را تاپ و تیپیک آفریدند

برای رفع بحران ِ قوافی

کسی با نام مُنجیک آفریدند

دلیلش را کسی اصلا ً نداند

خوشا کاینقدر تفکیک آفریدند

چو شعر از این ولایت کوچ کرده

برای خلق موزیک آفریدند

چو آهن واقعا ً خیلی گرا ن است

به جای آن پلاستیک آفریدند

مگو کارات و بارات ِ جهان را

پر از مشکل تراشیک آفریدند

پلان استراتیژیک خود را

بگو دنیا شناسیک آفریدند

برای پیشرفت آنجهانی

دو پای ِ پُر سیاتیک آفریدند

از آن آن رند عالم سوز گفتا :

جهان را بهر پیکنیک آفریدند

ولی آن کور دنیا دیده می گفت :

جهان پورنوگرافیک آفریدند

مگر طنز است این دنیا که آن را

به شیطان سخت نزدیک آفریدند؟

که صد البته این ها بوده مشکل

ولی حتما ً به تکنیک آفریدند

ببین این نکته سنجی ، کاکه تیغون

بروکسل را به بلژیک آفریدند

 

 

زمستان 2008 ، هامبورگ ــ استانبول ، کاکه تیغون

 

+ نوشته شده توسط کاکه تیغون در Sun 29 Jun 2008 و ساعت 8 AM |

 

رنگ و بی رنگ ِ فرنگ

 

( قسمت آخر ) 

 

 

  

 

 

تصویر تا تصویر است :

 

کابل از زمان طالب ها تا امروز چند تغییر غیر طالبی کرده که طالب دشمن ترین آن ها تصویری شدن این

شهر است. کابل ِ طالب ها که چون تصویر کوچک در آیینۀ بزرگ بود امروز چون تصویر بزرگ در آیینۀ

کوچک است.

سیل آسا ترین هجوم تصاویر را در زاییدن تلویزیون ها می دیدید که هر چند گاهی ، یک تازه نفس که با

آن دیگر ها بسیار فرق های هنری و غیر هنری هم نداشت ، سر از گریبان ِ صاحب کلاهی بدر می کرد و

چشم های شهر ها  را تلویزیون باران.

چشم و چراغ دوازده ، سیزده کانال تلویزیونی مملکت ، چند تا سریال هندی بود که قرار را از دل های

بی قرار ملت فرار داده بود. قرار ژرف اندیشی های ژورنالیست های غربی که تاریخ افغانستان را

یازدۀ سپتامبرانه به دو دورۀ مختصر پیش از طالب ها و بعد از طالب ها تقسیم کرده اند ، این سریال ها

به عصر پس از سقوط اول ِ طالبان یا دقیق تر ، پیش از طلوع دوبارۀ طالب های معتدل ، تعلق می گیرد.

در شهری که هر چیز بر گریه های مادر مرده ات خنده های پدر سالارانه می زد ، گریستن در پای این

سریال های مرد افگن ، یگانه تفریح برای زن ها و کودک ها به شمار می رفت ؛ برای زن های که در

فاصلۀ آشپزخانه و زیر لحاف ، هیچ جای دیگر برای تبعید شدن نداشتند.

آن قدر اشک که در این سریال ها و بر این سریال ها ریخته می شد می گفتی عجیب است که کابل هنوز

شورآبه نشده.

شاید در هیچ غمی آن قدر اشک نمی ریختند که در سریال ها و غم های سریالی ریخته بودند.

این توفان جوشی های ِ چشم ِ تر چه بود ؟

هرچه بود ، هیچ مردی نبود که بداند این به گریه معتاد شده ها ، بیشتر به حال خود می گریند.

زن های افغان لحظه های زود گذر شیرک شدن را ممنون دقایق نشر همین برنامه ها بودند. همین برنامه ها

هم تنها فرصتی بود که آن ها صاحب اختیار وقت و چشم و هوش و گوش خود می شدند.

مردان در جریان نشر سریال ها ، خلع سلاح و سلب صلاحیت شده و اطاعت ِ بی چون و چرا از اوامر

شان ، موقتا ً به کثافت دانی تاریخ ــ البته تاریخ هجری شمسی ــ سپرده می شد.

یک فرق اساسی که سریال های هندی با فلم های هندی دارد این است که در فلم ها ، کم از کم رقص و

بوسه و بغل و از این قبیل بی ناموسی های کوچک و نیمه کوچک دیگر، روا می باشد. ولی سریال ها

خالی از این نعمات مطرود بهشتی است که از دست طالبک های پنهان ِ درون ما ، امروز جز در چراغ

خاموش و زیر لحاف ، در هیچ دنیای حقیقی و مجازی دیگر ، پروانۀ حضور ندارد.

از کمک های بزرگی که دولت هندوستان می تواند برای ما بکند یکی هم این است که تولیدکنندگان این

سریال ها را تا آغاز بازسازی در افغانستان ِ پا به رکاب، برای مدت کم از کم پنجاه سال زندانی بسازد.

آن وقت ما در زندان بی تصویر و کم تصویر خود تجربه می کنیم که پوسیدن ، بدون سریال های

پوسیدۀ هندی نیز میسر است.

کماندو های وزارت اطلاعات و فرهنگ که دست برای منع نشر این برنامه ها بلند کرده اند ، به فکر

فردای ِ قیامت اند. فردای قیامت ِ ممنوع ها.

فردای که " نکن ، بکن " باز و هنوز در دهان ما تف شود.

فردای که در راستای نگهداری ِ سنت های دیرینه ، نظامنامۀ انواع تراشیدن ِ " سنت " های بدن ،

هر شب جمعه به تصویب پارلمان برسد.

فردای که در راستای مثلا ً حفاظت از ناموس گوشتی ، وزارت ، خیال های عاشقانۀ شاعران را نیز از

دسیسه های سازمان جهانی یونسکو بداند.

فردای که روشنفکر در حسرت دفاع از آزادی بیان ، بی آنکه هنوز هم چیزی برای بیان کردن داشته

باشد ، با تصویر های ممنوعه ، معاشقۀ انترنتی کند.

 

آغاز آن ها ، پایان ما :

 

تا آدم ها آدم اند ، طنز ها پایان نمی پذیرد. تفاوت آدم ها با آدم ها شاید که فقط در تعداد پا ها باشد.

دوتا... چهارتا...

نوشتن ، خوشبختانه و بدبختانه بر تعدادپاهای کس نمی افزاید ونه هم از آن می کاهد. نوشتن تنها

پاها را سبک می کند. برای آنی که دو پا دارد ، سبکی پاها غنیمتی است برابر با سبکی روح.

برای آنی که چهار تا دارد ، آنچه مهم است نگاه داشتن آن دوپای دیگر است.

دنیا همان است که است. همان هم خواهد بود که خواهد بود. اگر دیوانه ها برای خود دنیای جدا بسازند

دنیای هوشیاران چقدر یکنواخت و خسته کننده خواهد بود.

در مورد زندگی باید نوشت زیرا آن های که در مورد مرگ چیزی ننوشته اند، کسانی اند که اصلا ٌ زندگی

را نفهمیده اند.

درد ها در گرد ها پوشیده می ماند اگر قلم ها قلم شود.

آب و شراب هردو از یک مرداب سرچشمه می گیرد اگر زبان ها بریده شود.

وهم تا می توانید سفر کنید زیرا آن های که بسیار سفر نمی کنند، آنچه را باید در سفر می کردند

در سفرنامه می کنند.

از سفر مترسید ، اگرچه به درازی سفرنامۀ ما باشد.

 

بهار 2008 ، هامبورگ ، کاکه تیغون

 

 

 

+ نوشته شده توسط کاکه تیغون در Sun 22 Jun 2008 و ساعت 8 AM |

 

رنگ و بی رنگ ِ فرنگ 

( قسمت ششم )

 

 

در حاشیۀ کُپی کشی ها :

 

بار اول که کارم به هند کشید، آغاز سال های نوجوانی بود. آن وقت هند برایم صندوق رنگ ها و جنگ ها و

فرهنگ ها می نمود که باید چون کتاب های " الفیه و شلفیه " سخت دلکش و دلربا باشد.

راستی هم که بود. دیدار هند برای نوجوانکی که تازه گوزش خاک باد و شاشش کف می کرد اگر برابر با

جهانگشایی اسکندر کبیر نبود ، برابر با پرسه زدن های اسکندر صغیر بود که بود.

یادم است در همسایگی خانۀ که به کرایه گرفته بودیم دخترکی هم سن و سال من بود که یک روز مرا به

رستوران دعوت کرد. سخت بی عقل تر  و ناجوان تر از امروز تشریف داشتم. من که این بی ناموسی راهنوز

تجربه نکرده بودم اولین سکتۀ قلبی خفیف را تجربه کردم. به سرعت تمام سرخی مارکسیزم بر رویم آمد و

نفسم راه برآمدن و درآمدن را گم کرد. بدنم با تمام بی اختیاری ، مایکل جکسون وار به لرزه در آمد. دوپای

دیگر قرض کرده با شش پا ، جای فرار و قرار را با هم بدل کردم.

بار دوم ولی چنان نبود. یکی از روز ها که دیدم فیلی از مقابل چشمانم از راه می گذشت ، توریستانه فریادم

بلند شد که ای کاش عکسی با آن می گرفتم تا از غریب آباد دهلی در غربت آباد آلمان چیزی برای نشان

دادن و گفتن با خود می بردم.

مادرم که صبورانه هیاهوی حریصانۀ مرا گوش کرده بود با لحنی که به لحن مرتاض های هندی بی شباهت

نبود گفت :

وقتی فیلی به این بزرگی از نزدت برود ، چگونه دخترانی به ظرافت طاووس از پیشت نروند!

چه بگویم، برخلاف کرسی نشینان کابل، مادرم خود را بیمار و ناتوان می دانست و دوپا را دریک موزه

کرده بود که فیلش یاد هندوستان نکرده ولی کهربای ِ بیماران افغان اورا به سوی خود طلبیده است.

رفتیم و سرگردان شفاخانه های علت شکن ِ دهلی گشتیم تا بزرگان ما بردوپا بایستند. نه تنها که ایستادند

بل مثل آن که از ازل کرمچ های ادیداس در پا داشته باشند در المپیای روزمرگی ها بر ما پیشی هم گرفتند.

کُپی کشی ها که ختم شد والدۀ گرامی یکسر فراموش کرد که روزهارا در شفاخانه ها و معاینه خانه ها

گذشتانده و چند کیلو دارو و دوا هم برای روزهای مبادا خریده است. فقط گفت که به دعای حضرت ِ

خواجه غریب نواز شفا یافته و تا بزرگان انجام کاری را نخواهند ، لاف های داکتران را به لعنت خدا نباید

خرید.

پس از شفا یافتن، حضرت والدۀ بزرگوار که خود را در چند قدمی بالیوود یافته بود، پیرانه سر هوای جوانی

به سرش زد. عینک های نمره دار خود را در بکس پنهان کرد و با به چشم کردن عینک های سیاه دودی

همانند رییس ایتالیایی یک باند مافیا ، رهبری گروه مریض دار را به عهده گرفت و برد مارا به دهلی کهنه

جایی که هیچ چیز عریان تر از فقر با تو سخن نمی گفت.

هنگام ایستادن در پای بناهای عظیم کهن ، اگر تاریخ خوانده بودی به تزک بابری و جهانگیرنامه

می اندیشیدی و اگر نخوانده بودی به صحنه های فلم " پاکیزه " و " مغل اعظم " .

با پتلون ِ جین ِ ساخت چین مقابل عظمت آن بناها که قرار می گرفتی ، شرمی ترا فرا می گرفت. اگر چون

من از سرزمین مالامال از ملاهای تاریخی ِ چون ملا عمر می بودی ، برایت مثل درس های صنف اولت

واضح می شد که چرا نمی شد در این جغرافیا بت های بامیان را فرونغلتاند.

کعبۀ ما که از فرط بیمار گشتن و بسیار رفتن ، دهلی را چون کف دست خود می شناخت ، مثل نسیم

کوچه به کوچه ، کو به کو می رفت و ما هم چار و ناچار سایه وار تعقیبش می کردیم. در دهلی کهنه

همان قدر که انسان می دیدی به همان اندازه حیوان هم می دیدی. به ویژه میمون هاو گاوها آن جا همان

 منزلتی را داشتند که رهبران کرملین و قصر سفید در افغانستان داشتند و دارند.

یاد حاجی اسماعیل سیاه افتادم که در حکایت " سگ و شغال " با تفاخر از " تیگران بزرگ " و

" سگان مشهور " دیار هند یاد کرده بود. آن روز اما سگ های دهلی چنان فلاکت زده و روزگارزده

معلوم می شدند که اگر حتی به زبان خودشان بالای شان عوعو می کردی، قدرت یک عوعو باالمقابل

را نداشتند. مثلیکه شرایط لعنتی سیاسی هر چیز را تغییر داده بود.

آن قدر فرصت نبود تحقیق کنم که سگ های امروزی از جنس همان سگ های حاجی بود یا که انگلیس در

میان آن ها نیز اختلاف جنسی و قومی افگنده بود. فقط با سلامی به دایی جان ناپلیون و ایرج پزشکزادش

به دنبال مادر چابک سوار خود به رفتن ادامه دادم.

در حین بازار گردی ها چشم های بی حیایم نا خود آگاه به سوی یکی دوتا بوت خیره شد. تا خواستم راه

خود را گیرم دیدم بر روی یک چوکی نشانده شده ام و پاهایم برهنه و جوراب هایم کشیده شده. چندین

جوره بوت را یکی دو فروشنده خود می پوشانند و خود دوباره از پاهایم می کشند. من که حیران قضایا

شده بودم نه اختیار پا و نه جلو زبان خود رابه دست داشتم. همان بود که فروشنده بدون پرسیدن از جانب

من ، گفت : دو هزار روپیه !

رهبر و رهنمای ما که افسار نابلدی ما را در دست داشت ــ که شیر او حلال من باد ــ چون شیر ماده با

زبان فصیح و فخیم و شیر و شکر و با استفاده از تجربۀ زندگی مهاجرت در اسلام آباد فرمودند :

بایی جان! بد کردی، جک زدی ، بسیار قیمت هی ، دو صد نه کرتاهی ؟ یک قران زیادتر نهی !

تا چیزی بگویم جنس دوهزار را به دوصد برایم خرید. از یکسو به زبان دانی و کاردانی او و از سوی

دیگر به بی زبانی و دست پاچگی خود حیران ماندم که ماندم.

اگر ما مردان بگذاریم زنان آنچه را می توانند بکنند ، بکنند ، از کردن بسیار چیزهای که تا حال کرده ایم

سخت پشیمان خواهیم شد ولو این چیزها غیر سیاسی هم باشد.

در گهوارۀ آبایی ، باری یک کُرتی را برای شستن به خشکه شویی بردم. پس فردایش بعد از پرداختن صد

افغانی آنچه را برایم مسترد کرد ، چرک تر از روز اول بود. اعتراض که کردم ، صاحب خشکه شویی با

بد خلقی گفت :

چون کُرتی شما بسیار پاک شده ، چرک ها و لکه های قدیمی آن فعلا ً واضح تر معلوم می شود!

 

آمد ِ گپ این را نوشتم. قصد مقایسه ندارم. مقایسه کار بزرگان است .

مسافر سادۀ مثل مرا که آب بی فلسفه می خورد و توت بی دانش می چیند اگر به قرآن ِ عثمان هم سوگند

دهید ، جرأت مقایسه کردن  را در خود نمی بیند.

این جرأت بی دریغ را در کسانی باید سراغ بگیرید که امروز تمام مصالح بزرگی را از خارج وارد کرده اند

و کرسی های بالاخانه ها را به صورت دموکراتیک غصب کرده  و بی پروابا اجساد مومیایی فراعنه مصالحه

می کنند و خواندن یک مقاله از انترنت را سزاوار اعدام می دانند. 

( ادامه دارد )

+ نوشته شده توسط کاکه تیغون در Sun 15 Jun 2008 و ساعت 7 AM |

رنگ و بی رنگ ِ فرنگ

 

(  قسمت پنجم )

 

 

 

 

 

 

مسیحای بالیوود :

 

بسیاری از جنبنده های افغان یک آرزو دارند : سفر به هندوستان. این آرزو برای مردها بعد از پنجاه سالگی

کشش بیشتر پیدا می کند که به اعتراف کشندۀ خودشان ، شصت و شکست ِ شان قریب است. زن ها بعد از

حدود سی و پنج سالگی که به نظر مردها دیگر از دست رفته اند و ــ خاکم به دهن ــ توانایی راست کردن

قامت زندگی و ارزش مشت و مال بندگی را ندارند ترسنده ترسنده این خیال پلو را در دل می زنند.

مسیحای هر افغان بیمار در نیم قارۀ بالیوود است.

در خاک خود ما همان" خاگ" های مفت و مجانی که ما چار و ناچار فرو می بردیمش اگر در فلان مقام

شریف و بهمان مکان نظیف قرار می داشت ، حکم بیمۀ صحی رامی یافت. زیرا بیماران خوش باور و

خوش خیال که از دارو ودرمان بدور مانده ودر فرهنگ نفرت از زندگی و پرستش از مرگ و مردگی به بار

آمده بودند ، برای شفای هر درد بی درمان به بردن و خوردن خاک های زیارت ها ــ خورده ــ دل خوش

می کردند. ما از زبان بی بی سی یعنی جبرییل اخبار تازۀ افغانستان و عزراییل دولت های آن شنیدیم که در

قندهار، مزار عرب های که در بمباران امریکایی ها در سال 2001 میلادی کشته شده بودند ، محل رفت و

آمد بیماران شده است. زیارتگاهی که مردم از خوردن خاک آن امید شفاء بیمار را دارند.

هندی ها هوشیارانه دانسته بودند که تقاضا برای ایفای نقش مسیحایی آن ها زیاد است. به همین منظور

دامان شیردروازه و آسمایی را با عرضۀ خدمات طبی و با ساختن کلینیک مجهز آذین بسته بودند. این

درمانکده برای کسانی که دست شان به دهان و پای شان به هندوستان نمی رسید و از جمع " لاکن ازدور

می کنم بویش " بودند، هندوستان ثانی به شمار می رفت. البته که پامُزد ویا حق ِ قدم و به گفتۀ کتاب

خوانده ها فیس ِ داکتر در آن کلینیک صد دالر بود. مادرک پیری دارم که جز بیماری و خنده، برای آن بنده

نمانده است. کوری و کبودی کرده و صد دالر ِ سبز ِ سبز را که پسرانش از اتحادیۀ اروپا و عروسانش از

ایالات متحده امریکا فرستاده بودند ، تف زده و گره کرده و بر کمر بسته جانب آن کلینیک برده بود.

به عزم دیدار دارالشفای هندی ها و یافتن اکسیر ِ بی پیر و شاید جوان شدن  و فراموش کردن علت العلل

مرض ها یعنی پیری.

قصه کوتاه ، معاینات مفصل که صورت گرفت شخص شخیص داکتر هندی مادرم را بار داد و به ترجمان

فرمود : به این زال بگو که کیسۀ صفرای او سنگ دارد.

مادرم که از مدتی بدینسو به سمت پر افتخار مادرکاکه تیغون نیز ایفای وظیفه می نماید با یک نظرنیم رندانه

ویک لبخند نیم بند که مانع نشان دادن دندان های ساختگی اش شود نگاهی چون نگاه داکتران بدون سرحد

در بیماران نزدیک به لحد به آن طبیب حاذق افگنده جواب داد :

حضور شان عرض کنید که بنده از دوسال به این طرف اصلا ً کیسۀ صفرا ندارم!

چنان که از مادر کاکه تیغون انتظار می رفت خندۀ خود را در زمان شرف یابی آن طبیب هندی پنهان نموده

 بود زیرا می ترسید اگر بخندد دندان های ساختگی اش خواهد افتاد. از چنین پسر ، همان مادر.

خدا مادر حافظ را با آن زاییدنش خیر بدهد که اگر پسر او نمی گفت پس که می گفت که :

دردم نهفته به زطبیبان مدعی.

در پهلوی طبیبان مدعی ، کلینیک های شخصی وطنی نیز بسیار شده بود ولی نه آ ن قدر که لااقل نیمی از

دردهای بی حساب مردم را درمان بتواند. همان بود که جای خالی درمانگران درسخوانده هنوز هم توسط

تعویذ نویسان روزگار دیده و مردم شناس پر می شد. این جماعت مبتکر با ظاهر کاملان و باطن شارلاتان

روز و روزگاری داشتند که کم از روزگار طبیبان مدعی نبود.

هنوز بسیاری از مردم می پذیرفتند که با گذشتن از زیر کمان رستم ، زن مرد و مرد زن می شود. ولی

نمی پذیرفتند که چند قدم آن سوتر از زادگاه خودشان در زیر رنگین کمان دیگر ، با جراحی می شود واقعا ً

این کار را کرد. وقتی آدم این خوش خیالی را می دید می دانست که ندانسته ، تعویذ نویسان چه را دانسته

اند که طبیبان ندانسته اند.

برای درمان درد مجردی من ، مادرم از یکی از همین تعویذ نویسان که دَم ِ مسیحایی اش شهرۀ آفاق بود

تعویذی سرشته کرد. باید آن را در ظرفی می شستم و روز جمعه که نوبت غسل کردن بود با آب آن غسل

می کردم. این کار را کردم و با پاکی مجردوار می گویم که گره از کار فرو بستۀ ما نگشودند. کی می داند

شاید آن تعویذ ها بر کسانی اثر می کرد که فقط جمعه ها غسل می کنند.

تشخیص دلسوزانه و طرفدارانۀ مادرم این بود که حتما ً مرا " چیزخور " و بختم را بند کرده اند. لیکن

برخی از جهاندیده های خانواده و آن سوی خانواده و هموطنان ِ آشنایان ِ آشنایان ِ خانواده می گفتند :

" سامان هایش " را ببین ، به خیال ما که ندارد.

" سامان " همان " فلان " خودماست که عاقلان به دلیل حضور سیاه سر و گذر شیطان ، جای آن رابا چند

نقطه پر می کنند. آدم در کابل وقت تعجب کردن را نمی داشته باشد ورنه اجازه دارد کمی تعجب کند وقتی

می بیند ، مردمی که به بسیار کارهای مهم سرنوشت ساز، کار ندارند چگونه به سامان های او کار دارند.

سامان داشتن و نداشتن و به سامان شدن کار من به جای خود ، ولی من یکی از همین تعویذ های مشکل

کشا را در اثر فرمایش برای درمان یکی از عزیزان با خود به اروپا آوردم تا افغانستانی ها فکر نکنند که

افغان ها دیگر همان افغان های سابق نیستند. به این می گویند پنجهزار ساله اندیشی. یکی از آشنایان ِ

آن سوی خط ، از من چربی خوک خواسته بود که از اروپا برایش ببرم. رمال و دعانویسی آشنا به رموز

برای چیزخور کردن یکی از رقیبان او جدا از خواندن عزایم، چربی خوک را نیز تجویز نموده بود.

نبردم. خوشا به حال همۀ آن ها که فکر می کنند در کشور شان خوک یافت نمی شود. شاید هم یک روز

جای ِ بنویسم : افغان افغان است ولو در چین باشد.

در روزی از روزگارانی که هنوز استادان مجرب دانشکدۀ طب، معدوم و متواری نشده و شاگردان آن

عرصه را به طبیبان مدعی خالی نگذاشته بودند، یک صنف از محصلین به عزم دیدن و شنیدن کنسرت درس

را رها کرده به سوی ادیتوریم پوهنتون روان بودند. از بخت بدشان که از جانب مقابل استاد کیمیای

دانشکده که همین لحظه نام اورا به یاد نیاوردم می آمد. از شاگردان پرسید کجا می روند. گفتند ، به

کنسرت مهوش. استاد بی آنکه در آن زمان ها هنوز نامی از طالبان بر زبان بوده باشد با شنیدن نام موسیقی

عصبانی شد و گفت : شما بدبخت ها هنوز گه را نمی فهمید ولی می خواهید به کنسرت مهوش بروید!

همان دَم محصلین را به یکی از صنف ها برد و یک و نیم ساعت درسی رافقط و فقط در مورد گه برای شان

 لکچرداد.

 

همه قند و من ندانم که چه را چشیده بودم

تو چنان نگفته بودی که چنان شنیده بودم

 

هر بار که تصادفا ً از مقابل وزارت اطلاعات و فرهنگ می گذشتم این پرسش ِ پَرسوز در من سیخ می زد :

این ما هستیم که شرایط را می سازیم یا این شرایط است که ما را می سازد؟

 وقتی به یک سوال بی جواب افغانی بر می خورم به خود می گویم : خوشا به حالت که نادانی اگر این را

هم می فهمیدی دیگر  گپی برای فهمیدن باقی نمی ماند. برای کسی که سوراخ دعا را گم کرده ، هیچ سوراخی

سوراخ تر از سوراخی که همان دَم یافته ، وجود ندارد.

 

( ادامه دارد )

 

+ نوشته شده توسط کاکه تیغون در Sun 8 Jun 2008 و ساعت 7 AM |

رنگ و بی رنگ ِ فرنگ

 

( قسمت چهارم )

 

 

 

 

 

 

 

                                        

شتر در خواب بیند پنبه دانه :

 

 

خواب برای تمام اقوام باستانی به یک سویه اهمیت ندارد. از اقوامی معدودی که فایدۀ ویتامین های بی شمار

این پدیدۀ شگفت را حس کرده ، ما هستیم ؛ یکی از پنج هزارساله ترین اقوام جهان.

ویتامین های این پدیدۀ شگفتی زا وقتی اثرگذارتر دست به کار می شود که کاراز خواب زمستانی و خواب

غفلت بگذرد و گپ به خواب قرون برسد. من وقتی به خاک دامنگیر کابل پا می گذارم ، راحت ترین و

درازترین خواب ها به سراغم می آید ؛ خواب های که در آن هرچه است جز بیداری.

نمی دانم در یکی از کدام شب های مبارک بود که نظر پیران و بزرگان برمن شد و واقعه یی اتفاق افتاد که

پیش از گفتن آن  دهان بازم تا دقایق دراز دخول برس دندان را به حریم خویش تحمل نمی کرد و تنها و تنها

به آب گلاب می اندیشید. زهی اندیشۀ خوشبو.

بلی! جورج دبلیو بوش را در خواب دیدم.

کی ؟ ها!

همین بوشک خودما که بن لادن گریزپا برای ندیدنش تا کدام غار ها است که نرفته. جورج بوشی که جهان

را یازده سپتامبر زده ساخته.

دیدمش که با خوشرویی تمام می خواهد چیزی برایم بگوید ولی من نالایق هیچ علاقه به شنیدن اضافات او

نشان نمی دهم. بی تفاوت به او، دور می شوم و آن جهانگیر بیچاره به دنبال این جهانگرد آواره، دوان و

سرگردان است و می خواهد زمین ِ خدمت ببوسد.

از او زاری و زبونی ، از من زبان بستن و زرنگی .

از او التفات و التماس ، از من لعنت فرستادن برهرگونه تماس و مماس.

چنان صمیمیت نشان می داد که گویی در کودکی ها هردو از یک پاچه می گوزیدیم. ای وای که آن شب

مثل هر شب دیگر عمر خوشبختی من کوتاه بود :

 

مثل هر شب عقلم آن شب باز غایب گشته بود

یا که از تدبیر موشان گربه تایب گشته بود

تا به خود آیم بگویم چیزکی ، چیزی ، گپی

آن عجیبه رفته رفته خود عجایب گشته بود

 

فردا که بیدار شدم ترسی مرا فراگرفت. می دانستم که حکومت کرزی بسیار پایدار نیست. ترسم از آن بودکه

مرا به عوض او تعیین کنند. چه خاکی بر سر می کردم اگر رییس جمهورم می ساختند ؟ مسئولیت مرگ و

مردن آن بیست و پنج میلیون نفوس چه می شد ؟ کار طنز چه می شد ؟ مهمتر از آن کار کاکه تیغونی

چه می شد ؟ احسان الله سلام هم که در این روزها می گویند خانه اش دختر شده و وقت طنز خاریدن راهم

ندارد. به نجیب الله دهزاد که جیب های بالا و پایینش پر از لعل بدخشان شده ، دست ناصرخسرو هم

نمی رسد. مرا هم می ساختند رییس جمهور! هم از چپ و از راست. از ماست که بر ماست.

گوگل ذهنم را فعال کردم و به دنبال پیدا کردن تعابیر مثبت بر هر جای مشکوک آن کلیک کردن راآغازکردم.

توکل شرقی کاری از پیش نبرد. دنبال فرضیه سازی های غربی افتادم. دَم ِ نقد یگانه چیزی که به عقل

سلیم می رسید این تعبیر بود :

کار بوش به جنون خواهد انجامید و دست به کارهای کاکه تیغونی خواهد زد.

از آنجاییکه کاکه تیغون غیر از طنز نویسی با کدام علم دیگری که منافی اخلاق باشد آشنایی ندارد، قیاس

کرده می توانید که آدمی مثل بوش به کجا ها که باید عروج می کرد.

یک تعبیر دیگر هم کاملا ً بی عقلانه نبود :

کاکه تیغون آدم عاقلی مثل بوش خواهد شد. عیب تعبیر این بود که در عقل نمی گنجید ، کاکه تیغون تا

آن حد سقوط کند.

با دیدن این خواب انتحاری باید اعتراف کنم که در عمر خود از هفت سالگی بدینسو چنین گهی نخورده

بودم. با این همه خدا را شکر کردم که این خواب را در ایران ندیده بودم ورنه به دلیل ملاقات خوابی و

خیالی با بوش ، آنچه را خود بعد از دیدن این خواب خورده بودم ، صدچند آن رابرمن باز می خوراندند.

 

در انتظار اس ام اس :